🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

یکم فکر و گفت: باشه!

با خوشحالی گفتم: هورااا!!

با این واکنشم، جونگکوک خنده ش گرفت: هی هی باشه ولی... توی دست و پای من نیا و... هرچی بهت گفتم گوش میکنی باشه؟

پامو ب زمین کوبیدم و جدی گفتم: چشم قربان!

جونگکوک خنده ای کرد و باهم از عمارت خارج شدیم..

توی حیاط، تهیونگ کنار ماشین منتظرمون بود. با دیدن من تعجب کرد و روبه جونگکوک با اخم گفت: این..؟؟

جونگکوک برکشت و نگاهی بهم انداخت... و بعد گفت: مشکلی نیست... خودم حواسم هست!


#جونگکوک
ویو جونگکوک

بردن ا. ت به اونجا... اشتباه بود. اما من قرار نبود بزارم ا. ت مارو ببینه!

توی ماشین نشسته بودیم... تهیونگ با اخم داشت رانندگی میکرد.. به نظر میرسید از اومدن ا. ت ناراضیه!

رسیدیم به عمارت خانوادگی جئون! وقتی پیاده شدیم. پدر به سمتم: پسر عزیزم!

زمزمه کردم: اون کجاست!!؟؟؟

پدر هوفی کشید: توی اتاق منتظرته... اروم باش پسر_

یهو با دیدن ا. ت... اولش تعجب کرد... اما بعد با لبخند گفت: اوه چه دختر باوقار و زیبایی...

بعد رو کرد به من: این بانو کی هستن؟

لبخند زدم و با قاطعیت گفتم: دوست دخترم هستن!

با حرفم، ا. ت شوکه شد و با تعجب بهم نگاه کرد... منم با نگاهم چشمکی بهش زدم که متوجه شد دارم نقش بازی میکنم.

پدر از اینکه ا. ت، دوست دخترمه خوشحال شد و بعد دستور داد ا. ت رو به سمت سالن چایی خوری ببرن...

و منم وارد اتاق شدم... با دیدن اون دختر لعنتی... عصبی تر از قبل شدم.

دیدنش خونمو به جوش میاورد... همیشه میدونستم این دختر یه کلکی توی کارش هست اما اون لعنتی خیلی حرفه ای تر از این حرفا بود که مدرکی به جا بزاره.... و منم بدون مدرک نمیتونستم چیزی رو ثابت کنم!

فیونا با دیدن من با خوشحالی از جاش بلند شد... لبخندی زد و گفت: خوش اومدید!

لعنت بهت!

سرتکون دادم و نشستم...

فیونا با لبخند لعنتیش گفت: راستی! پدرتون با اون مسئله موافقت کردن!

اخم کردن: کدوم مسئله!؟

خندید: ازدواج!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۶)

گـ݂᪶݃ᩚامبـ݂᪶݃ᩚاره گـ݂᪶݃ᩚامـ݂᪶݃ᩚباره سـ݂᪶݃ᩚنپای⃘❀💜🫐

هورااااااااااااااا موفق شدیمممممممم😍🎉👏🏻👏🏻💪🏻🥳🥳🥳✨🤩

آتیشی که از بارون شروع شدprt, 20ویوی ا. تجلوی عمارت ایستاده ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 40ویوی ا. تتوی راه خونه پدر ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط