من ولش گن
# 8
من :ولش گن
جیمز با مگان سرد بهم خیره شد
من از اتاق فرار کردم بیرون و با لبخند وارد جمع شدم
وسطای
(الان تو دشوییم و چرا داره میلرزهههههه توالت رو میگم میلرزه بعد قطع میشه دوباره میلرزه...دوبار بیشتر نشد)
وسطای بحث من اروم اروم پاشدم و هی به در نزدیک تر شدم تا نگاهی روم نبود سریع دامنمو گرفتم بالا و تاجمو گذاشتم رو میز و الفراررررر🤣
بدو بدو از باغ اومدم بیرون اصن نمیدونستم کجا دارم میرم فقط میدونم باید ازین جهنم برم بیرون
میدونم دارن دنبالم میاد
پشت سرممممن وااااای
بدووووووووووو
رفتم یهو پیچیدم
ولی نشد گمم کنن
دوباره همینجور تا نمیدونم کجا میدوییدم
دیگه نمیتونم ستم با داشته بلند بدوم برا همین پرتشون کردم اینورو اونور
خیلی خستم
دیگه نمیتونم
(چرا این میدونه من نفس نفس میزنم خستم میشه🤣)
یکم وایسادم
نگای پشت سرم کردم همینجور داشتن نزدیک تر میشدن
جیمز خیلی عصبانی بود
دیگه راه برگشتی نیست
نه میتونم برم نه میتونم برگردم
چشام سیاهی میرفت نفس نفس میزدم
همین اومدم بدوعم... .... 😴
بیدار شدم تو بیمارستان بودم جیمز بالای سرم بود
سرم درد میکرد
من اروم گفتم:ج.جیم... مز
جیمز :هوم😒
من:چی ش... ده... ها؟
کمکم کرد بشینم
سرم خیلی درد میکرد
جیمز:بیهوش شدی و با سر اومدی رو زمین
من:چت شده...
جیمز:من؟
من:ارع
...
جیمز:چیزیم نیست فقط جناب تلی داشتی فرار میکردی
من نشستم و به زور داد زدم:یعنییی میگی من حق ندارم از جهنم ازاد شممممممم؟ 😡
جیمز:جهنم؟
من: به نظر خودت با اون اتفاقا قراره اینجا برام بشه بهشت؟؟؟؟؟؟ 😡
ترس جیمز تو چشماش معلوم بود:عوم...ا.. ره..
دوباره دراز کشیدم:سرم چش شده
جیمز:هیچی فقط ضربه خورده
من:اوفففف
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز بعدــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
تا پارت بعد باباییییی
من :ولش گن
جیمز با مگان سرد بهم خیره شد
من از اتاق فرار کردم بیرون و با لبخند وارد جمع شدم
وسطای
(الان تو دشوییم و چرا داره میلرزهههههه توالت رو میگم میلرزه بعد قطع میشه دوباره میلرزه...دوبار بیشتر نشد)
وسطای بحث من اروم اروم پاشدم و هی به در نزدیک تر شدم تا نگاهی روم نبود سریع دامنمو گرفتم بالا و تاجمو گذاشتم رو میز و الفراررررر🤣
بدو بدو از باغ اومدم بیرون اصن نمیدونستم کجا دارم میرم فقط میدونم باید ازین جهنم برم بیرون
میدونم دارن دنبالم میاد
پشت سرممممن وااااای
بدووووووووووو
رفتم یهو پیچیدم
ولی نشد گمم کنن
دوباره همینجور تا نمیدونم کجا میدوییدم
دیگه نمیتونم ستم با داشته بلند بدوم برا همین پرتشون کردم اینورو اونور
خیلی خستم
دیگه نمیتونم
(چرا این میدونه من نفس نفس میزنم خستم میشه🤣)
یکم وایسادم
نگای پشت سرم کردم همینجور داشتن نزدیک تر میشدن
جیمز خیلی عصبانی بود
دیگه راه برگشتی نیست
نه میتونم برم نه میتونم برگردم
چشام سیاهی میرفت نفس نفس میزدم
همین اومدم بدوعم... .... 😴
بیدار شدم تو بیمارستان بودم جیمز بالای سرم بود
سرم درد میکرد
من اروم گفتم:ج.جیم... مز
جیمز :هوم😒
من:چی ش... ده... ها؟
کمکم کرد بشینم
سرم خیلی درد میکرد
جیمز:بیهوش شدی و با سر اومدی رو زمین
من:چت شده...
جیمز:من؟
من:ارع
...
جیمز:چیزیم نیست فقط جناب تلی داشتی فرار میکردی
من نشستم و به زور داد زدم:یعنییی میگی من حق ندارم از جهنم ازاد شممممممم؟ 😡
جیمز:جهنم؟
من: به نظر خودت با اون اتفاقا قراره اینجا برام بشه بهشت؟؟؟؟؟؟ 😡
ترس جیمز تو چشماش معلوم بود:عوم...ا.. ره..
دوباره دراز کشیدم:سرم چش شده
جیمز:هیچی فقط ضربه خورده
من:اوفففف
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز بعدــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
تا پارت بعد باباییییی
- ۲.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط