---

---

فصل اول – شروعی سرد

صدای بارون روی شیشه‌های استودیو می‌کوبید. یونگی پشت میز کارش نشسته بود، هدفون روی گوش و دست‌هایش بی‌وقفه روی کیبورد حرکت می‌کرد. موسیقی تنها پناه او بود، تنها چیزی که می‌توانست سکوت سنگین ذهنش را بشکند.

در همین لحظه در باز شد.
دختری با کت بارانی مشکی و چتری خیس داخل شد. نفس‌هایش تند بود و چشم‌های درشتش کنجکاوانه به اطراف نگاه می‌کرد.

«سلام... من یونا هستم. قرار بود امروز برای همکاری بیام.»


صدای آرام اما پرانرژی‌اش سکوت اتاق را شکست.
یونگی لحظه‌ای سرش را بلند کرد. نگاهی سریع، سرد و بی‌تفاوت.

«لازم نبود بیای. ما کسی رو لازم نداریم که وسط کارامون دخالت کنه.»


یونا جا خورد. انتظار چنین برخوردی را نداشت. اخم‌هایش در هم رفت.

«من دخالت نمی‌کنم، فقط... گفته بودن به یه ترانه‌نویس تازه‌کار فرصت می‌دید.»


یونگی خنده‌ی کوتاه و بی‌روحی کرد.

«فرصت؟ موسیقی شوخی نیست. نمی‌خوام یکی مثل تو همه‌چیز رو خراب کنه.»


یونا چیزی نگفت. تنها کاری که کرد این بود که مستقیم در چشم‌های سرد یونگی نگاه کند. نگاهی که انگار می‌خواست بگوید: من اینجا می‌مونم، حتی اگر از من متنفر باشی.

و درست همان‌جا، میان صدای باران و سکوت سنگین استودیو، جنگی بی‌صدا بین قلب‌هایشان آغاز شد...

#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک


---


---
دیدگاه ها (۰)

.------فصل اول – پارت دومیونا روی صندلی روبه‌روی یونگی نشست،...

---فصل اول – پارت سوماستودیو حالا ساکت بود، فقط صدای بارون ا...

مقدمهسئول همیشه شلوغ بود؛ چراغ‌های خیابان هیچ‌وقت خاموش نمی‌...

فصل اول – پارت هجدهمفردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طب...

فصل اول – پارت نوزدهم شب، خیابان‌های اطراف استودیو خلوت بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط