در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم..

در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم..
بچه ای بسیار شلوغ میکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم...
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای....
به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!!!
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!!!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!!!
آنها گدای یک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند!!!
نقل از کتاب چرا عقب مانده ایم ؟
نوشته دکتر علی محمد ایزدی
دیدگاه ها (۱۳)

مریم حیدر زاده تو یکی از دکلمه هاش میگه:تا وقتی بیای یه چشمم...

ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﺍﻟﻮﯾﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﺭﯾﺶﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺬﺍﺭ...

شقایق ثامن...دوسش دارم

خخخخخ

تاج سلطنتی (The Royal Crown)

تاریخچه روباه کده(2)

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط