#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت:²
ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش داد از غذایی که حاصل هنر نمایی تهیونگ بود یکم مزه کرد و بعد تو چشم های مشکی رنگش نگاه کردی
ات: چرا نمیخوری ؟
تهیونگ: میخورم حالا
ات: نه همین الان با من بخور
تهیونگ بشقاب غذا و از ات گرفت و همراه بشقاب خودش یه گوشه گذاشت .
از رو/ن پاهاش گرفتش و سمت خودش کشید. موی مزاحمش و به پشت گوشش هدایت کرد و به چشم های قهوه ای رنگ ات چشم دوخت.
کم کم شروع کرد به پایان دادن به فاصله بین خودش و ات و ل/ب هاشو روی ل/ب های ات گذاشت و شروع به بوسیدن کرد.
این اولین بوسه بین ات و تهیونگ بود و ات چشم هاشو بست و فقط تلاش کرد تا از اون لحظه ها لذت ببره
ات سمت آشپزخونه رفت و چراغ های اونجا رو هم خاموش کرد و سرش رو سمت شومینه در حال سوختن برگردوند. ات درحالی که کل مدت زیر بارون پاییزیی درحال دویدن بود و حالا شب مثل موش آب کشیده برگشته بود خونه. درحالی که ات توی اتاق خواب مشغول عوض کردن لباس های بود تهیونگ شومینه رو براش روشن کرد و توی آشپزخونه هات چاکلت برای هرجفتشون درست کرد. وقتی ات با لباس های جدید بیرون اومده بود کنار شومینه اومد و تهیونگ هات چاکلتی که درست کرده بود و آورد و ات رو بغل کرد. ات توی بغل تهیونگ جا خوش کرد و سرش رو روی شونه های تنومند اون گذاشت. ات هات چاکلت رو توی دستش گرفت و جابهجا کرد و تهیونگ در همین حال یه پتوی نازک روی خودش و اون انداخت و ات توی آرامش بغل تهیونگ مابقی هات چاکلتاش رو خورد و به خواب رفت.
اما حالا دیگه اون شومینه روشن خیلی وقته دیگه روشن نمیشه. ات نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره و سمت اتاق خودش دوید
از اون روز کوفتی که قرار شد ات و تهیونگ یه انتقام مسخره ازدواج کنن همه چیز نابود شد... تهیونگ فکر میکنه پدر ات خواهرش رو کشته و میخواد ات رو عذاب بده... روز ازدواجشون گفت به کاری میکنم روزی هزار بار بمیری...
پارت:²
ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش داد از غذایی که حاصل هنر نمایی تهیونگ بود یکم مزه کرد و بعد تو چشم های مشکی رنگش نگاه کردی
ات: چرا نمیخوری ؟
تهیونگ: میخورم حالا
ات: نه همین الان با من بخور
تهیونگ بشقاب غذا و از ات گرفت و همراه بشقاب خودش یه گوشه گذاشت .
از رو/ن پاهاش گرفتش و سمت خودش کشید. موی مزاحمش و به پشت گوشش هدایت کرد و به چشم های قهوه ای رنگ ات چشم دوخت.
کم کم شروع کرد به پایان دادن به فاصله بین خودش و ات و ل/ب هاشو روی ل/ب های ات گذاشت و شروع به بوسیدن کرد.
این اولین بوسه بین ات و تهیونگ بود و ات چشم هاشو بست و فقط تلاش کرد تا از اون لحظه ها لذت ببره
ات سمت آشپزخونه رفت و چراغ های اونجا رو هم خاموش کرد و سرش رو سمت شومینه در حال سوختن برگردوند. ات درحالی که کل مدت زیر بارون پاییزیی درحال دویدن بود و حالا شب مثل موش آب کشیده برگشته بود خونه. درحالی که ات توی اتاق خواب مشغول عوض کردن لباس های بود تهیونگ شومینه رو براش روشن کرد و توی آشپزخونه هات چاکلت برای هرجفتشون درست کرد. وقتی ات با لباس های جدید بیرون اومده بود کنار شومینه اومد و تهیونگ هات چاکلتی که درست کرده بود و آورد و ات رو بغل کرد. ات توی بغل تهیونگ جا خوش کرد و سرش رو روی شونه های تنومند اون گذاشت. ات هات چاکلت رو توی دستش گرفت و جابهجا کرد و تهیونگ در همین حال یه پتوی نازک روی خودش و اون انداخت و ات توی آرامش بغل تهیونگ مابقی هات چاکلتاش رو خورد و به خواب رفت.
اما حالا دیگه اون شومینه روشن خیلی وقته دیگه روشن نمیشه. ات نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره و سمت اتاق خودش دوید
از اون روز کوفتی که قرار شد ات و تهیونگ یه انتقام مسخره ازدواج کنن همه چیز نابود شد... تهیونگ فکر میکنه پدر ات خواهرش رو کشته و میخواد ات رو عذاب بده... روز ازدواجشون گفت به کاری میکنم روزی هزار بار بمیری...
- ۳۴۷
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط