Chapter Seven, Part ²⁵
Chapter Seven, Part ²⁵
سرش رو به عقب خم کرد و چشماش رو بست. پشت گردنش رو فشاری داد و نفسی عمیق کشید.
+ چرا زندگی انگار از بعد از ظهر شروع میشه؟ چجوری انقدر سریع روزا به شب میرسن. نکنه مسابقه ای چیزی تو آسمون در جریانه که ما خبر نداریم؟
آخ.. از صبح تا حالا دارم دارو میسازم و تازه الآن تموم شده.. ولی خب خوبیش اینه که نیازی نیست تا یه هفته دیگه بیام اینجا
آیگو.. دور و برو نگا کن
از بازار سنتیه معروف شهرم شلوغ تر بود.
+ کس دیگه ای اینجا مریض نمیشه که طبیبو فرستادن رفته؟
فاصله ای انداخت بین این حرف و حرف بعدیش.
+ برم اینو بدم به امپراطور و زودتر برم خونه
بعد از گذاشتن هرچیزی سر جاش رفت سمت اتاق امپراطور.
***
مین داخل ایوون در حال قدم زدن بود.
دست خودش نبود، هر وقت به کوچیکترین چیزی نگاه میکرد که اونو یاد مادرِ بزرگ همه مینداخت، ادبیات به دیوار های ذهنش لَم میدادن و باعث میشدن جمله های ادبی ای که میدونه رو به زبون بیاره.
این اسمی بود که اون براش گذاشته بود. اسم طبیعت رو مادرِ بزرگ همه گذاشته بود. چشماش پرواز پرستوی داخل هوا رو دنبال کرد و درست موقعی که پرستو بانگش رو آزاد کرد گوشاش هم تصمیم بر این گرفتن که باهاش همراهی کنن...
دوباره صدای مزخرف همیشگی در زد و وارد مغزش شد.
با صدای قدم هایی که نزدیک میشد شدت تیز بودن و بلند بودن اون صدا داخل سرش هم زیاد میشد.
به سمت شخصی که در حال اومدن بود برگشت تا ببینه کیه.
_ همونجا وایسااا!!
جیمین تو جاش خشکش زد. با تعجب به امپراطور و حالاتش نگاه کرد.
مین به سرش فشار آورد تا بلکه این نمایش مسخره تموم شه. صورتش از شدت فشار قرمز شد و پیشونیش رگه دار شد.
جیمین قدم خیلی کوچیکی به سمتش گذاشت و با غرش دیگه ای رو به رو شد.
_ بهت گفتم همونجا وایساا!!
صدای ترکیدن چیزی درست کنار گوش چپش شنید و با اولین قطره ی خونی که چکید چشماش به عقب برگشت.
+ ا-امپراطور!
سریع دوید و قبل از اینکه بیفته و سرش برخورد کنه به زمین تو آغوش خودش گرفتش.
با فرود اومدن بدون هیچ آسیبی روی زمین چشمای جیمین ناگهان گرد شد و به نقطه ای بی سر و صدا خیره شد.
تصویر سلطنتی امپراطوری جوان... تصویر نوزادی در آغوش مادرش... تصویر خونه ای درست شبیه خونه خودش...
... مهم نیست
... ولی این خطرناکه!
...روح شیطانیه بزرگ..
ناگهان با تکون دادن سرش و جدا کردن دستاش از بدن امپراطور به اتفاقی که داشت میفتاد خاتمه داد.
نفس نفس زد، قلبش از شدت ترس تند میتپید.
ترسی که از دو چیز میومد، یکی لمس کردن امپراطور و دیگری حال خود امپراطور.
به پایین و به چهره ی امپراطور بیهوش که عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود نگاه کرد.
به اطراف نگاه کرد و اول زمزمه وار و بعد با فریاد های بلند خواستار کمک شد.
.
.
امپراطور رو روی بسترش قرار دادن.
جیمین به لکه خون روی لباسش نگاه میکرد و گیج بود. ولی صدا زده شدنش برای بار چندم و آخرین بار با صدایی بلند تر از قبلیا باعث شد به خودش بیاد.
° شمن پارک!
+ اوه بله بله
° چه اتفاقی افتاد؟
+ حدس میزنم.. حالت هایی که همیشه درباره شون صحبت میکنیم اینبار در حضور خودم رخ دادن
نگاه های موجود در اتاق به سمت طبیب دربار رفت.
... همچی رو راست و ریست کردم، بعد از استراحت کوتاهی بیدار میشن
صدای طبیب دربار رو شنید و چشماش لحظه ای به بالا و سپس به پایین نگاه کرد. بعد از اینکه طبیب اتاق رو ترک کرد، پارک به بالا نگاه کرد.
+بانوی من، قبل از اینکه امپراطور به این حال بیفتن من اومده بودم به ملاقاتشون چون کاری با ایشون داشتم ولی این اتفاق افتاد و باعث شد فراموش کنم
دست برد داخل جیبش و دارویی که ساخته بودو در آورد و به سمت ملکه مادر گرفت.
+ من دارویی برای ایشون ساختم که بدم دستشون ولی خب نشد. وقتی که بیدار شدن با روش مصرفی که روش هست این رو مصرف کنن تا بعد از یک هفته دوباره برای بررسی بیام.
میتونم برم؟
با حرکت آروم سر ملکه به بالا و پایین، اتاق رو ترک کرد.
.
.
هوا تاریک شده بود و شهر چهره جدیدی به خودش گرفته بود.
امشب انگار هرچیزی روال آرومی داشت. در حالی که پاهاش با ته مونده انرژیش حرکت میکرد و روی زمین کشیده میشد به خونه رسید و با انگشتاش تقه ای به در زد تا بانو اوک در رو باز کنه. خسته تر از چیزی بود که بخواد تلاش کنه. وقتی در باز شد اومد تشکری کنه که چشماش به کفش هاش افتاد. بالاتر رو نگاه کرد و با چهره ای غریبه رو به رو شد.
+ شما؟
؛ او.. فکر کنم شما شمن پارک هستید
+ بعله... و شما؟..
؛ من جونگ کوکم، ندیمه جدید
+ فک کردم قراره دختر باشی!...
؛ خب... در این باره باید با خدای متعال صبحت کنید.. بیاید داخل..
سرش رو به عقب خم کرد و چشماش رو بست. پشت گردنش رو فشاری داد و نفسی عمیق کشید.
+ چرا زندگی انگار از بعد از ظهر شروع میشه؟ چجوری انقدر سریع روزا به شب میرسن. نکنه مسابقه ای چیزی تو آسمون در جریانه که ما خبر نداریم؟
آخ.. از صبح تا حالا دارم دارو میسازم و تازه الآن تموم شده.. ولی خب خوبیش اینه که نیازی نیست تا یه هفته دیگه بیام اینجا
آیگو.. دور و برو نگا کن
از بازار سنتیه معروف شهرم شلوغ تر بود.
+ کس دیگه ای اینجا مریض نمیشه که طبیبو فرستادن رفته؟
فاصله ای انداخت بین این حرف و حرف بعدیش.
+ برم اینو بدم به امپراطور و زودتر برم خونه
بعد از گذاشتن هرچیزی سر جاش رفت سمت اتاق امپراطور.
***
مین داخل ایوون در حال قدم زدن بود.
دست خودش نبود، هر وقت به کوچیکترین چیزی نگاه میکرد که اونو یاد مادرِ بزرگ همه مینداخت، ادبیات به دیوار های ذهنش لَم میدادن و باعث میشدن جمله های ادبی ای که میدونه رو به زبون بیاره.
این اسمی بود که اون براش گذاشته بود. اسم طبیعت رو مادرِ بزرگ همه گذاشته بود. چشماش پرواز پرستوی داخل هوا رو دنبال کرد و درست موقعی که پرستو بانگش رو آزاد کرد گوشاش هم تصمیم بر این گرفتن که باهاش همراهی کنن...
دوباره صدای مزخرف همیشگی در زد و وارد مغزش شد.
با صدای قدم هایی که نزدیک میشد شدت تیز بودن و بلند بودن اون صدا داخل سرش هم زیاد میشد.
به سمت شخصی که در حال اومدن بود برگشت تا ببینه کیه.
_ همونجا وایسااا!!
جیمین تو جاش خشکش زد. با تعجب به امپراطور و حالاتش نگاه کرد.
مین به سرش فشار آورد تا بلکه این نمایش مسخره تموم شه. صورتش از شدت فشار قرمز شد و پیشونیش رگه دار شد.
جیمین قدم خیلی کوچیکی به سمتش گذاشت و با غرش دیگه ای رو به رو شد.
_ بهت گفتم همونجا وایساا!!
صدای ترکیدن چیزی درست کنار گوش چپش شنید و با اولین قطره ی خونی که چکید چشماش به عقب برگشت.
+ ا-امپراطور!
سریع دوید و قبل از اینکه بیفته و سرش برخورد کنه به زمین تو آغوش خودش گرفتش.
با فرود اومدن بدون هیچ آسیبی روی زمین چشمای جیمین ناگهان گرد شد و به نقطه ای بی سر و صدا خیره شد.
تصویر سلطنتی امپراطوری جوان... تصویر نوزادی در آغوش مادرش... تصویر خونه ای درست شبیه خونه خودش...
... مهم نیست
... ولی این خطرناکه!
...روح شیطانیه بزرگ..
ناگهان با تکون دادن سرش و جدا کردن دستاش از بدن امپراطور به اتفاقی که داشت میفتاد خاتمه داد.
نفس نفس زد، قلبش از شدت ترس تند میتپید.
ترسی که از دو چیز میومد، یکی لمس کردن امپراطور و دیگری حال خود امپراطور.
به پایین و به چهره ی امپراطور بیهوش که عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود نگاه کرد.
به اطراف نگاه کرد و اول زمزمه وار و بعد با فریاد های بلند خواستار کمک شد.
.
.
امپراطور رو روی بسترش قرار دادن.
جیمین به لکه خون روی لباسش نگاه میکرد و گیج بود. ولی صدا زده شدنش برای بار چندم و آخرین بار با صدایی بلند تر از قبلیا باعث شد به خودش بیاد.
° شمن پارک!
+ اوه بله بله
° چه اتفاقی افتاد؟
+ حدس میزنم.. حالت هایی که همیشه درباره شون صحبت میکنیم اینبار در حضور خودم رخ دادن
نگاه های موجود در اتاق به سمت طبیب دربار رفت.
... همچی رو راست و ریست کردم، بعد از استراحت کوتاهی بیدار میشن
صدای طبیب دربار رو شنید و چشماش لحظه ای به بالا و سپس به پایین نگاه کرد. بعد از اینکه طبیب اتاق رو ترک کرد، پارک به بالا نگاه کرد.
+بانوی من، قبل از اینکه امپراطور به این حال بیفتن من اومده بودم به ملاقاتشون چون کاری با ایشون داشتم ولی این اتفاق افتاد و باعث شد فراموش کنم
دست برد داخل جیبش و دارویی که ساخته بودو در آورد و به سمت ملکه مادر گرفت.
+ من دارویی برای ایشون ساختم که بدم دستشون ولی خب نشد. وقتی که بیدار شدن با روش مصرفی که روش هست این رو مصرف کنن تا بعد از یک هفته دوباره برای بررسی بیام.
میتونم برم؟
با حرکت آروم سر ملکه به بالا و پایین، اتاق رو ترک کرد.
.
.
هوا تاریک شده بود و شهر چهره جدیدی به خودش گرفته بود.
امشب انگار هرچیزی روال آرومی داشت. در حالی که پاهاش با ته مونده انرژیش حرکت میکرد و روی زمین کشیده میشد به خونه رسید و با انگشتاش تقه ای به در زد تا بانو اوک در رو باز کنه. خسته تر از چیزی بود که بخواد تلاش کنه. وقتی در باز شد اومد تشکری کنه که چشماش به کفش هاش افتاد. بالاتر رو نگاه کرد و با چهره ای غریبه رو به رو شد.
+ شما؟
؛ او.. فکر کنم شما شمن پارک هستید
+ بعله... و شما؟..
؛ من جونگ کوکم، ندیمه جدید
+ فک کردم قراره دختر باشی!...
؛ خب... در این باره باید با خدای متعال صبحت کنید.. بیاید داخل..
- ۱۷۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط