wolf

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:¹⁷
خانواده پارک و کیم برگشتن خونه طبق معمول جنا سر کار بود تهیونگ از پله ها پایین اومد و با دیدنشون سردی توی چشم هاش موج زد
تهیونگ: سلام(سرد)
بورام سریع سمت تهیونگ رفت و بغلش کرد
بورام: داداشیییی
تهیونگ بوسه ای روی سرش گذاشت
تهیونگ: چه خبر خرگوش کوچولو خوش گذشت؟
بورام: همه مشغول کار بودن من هم خونه حوصله ام سر می‌رفت
بورام اشاره کرد که تهیونگ خم بشه آروم توی گوش تهیونگ زمزمه کرد
بورام: داداش خانوم کیم خیلی سختگیر و حوصله سر بره
تهیونگ نگاهش کرد
تهیونگ: پس بهتره حواست رو جمع کنی
بورام نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه کرد
بورام: آبجی جنا کو؟
تهیونگ: احتمالا سر کاره
بورام: داداش
تهیونگ: بله؟
بورام: میشه منو تو و آبجی جنا شام بریم بیرون؟
تهیونگ: فکر خوبیه ولی فکر نکنم جنا قبول بکنه
بورام: خودم بهش زنگ میزنم
تهیونگ: باشه پس بیا بریم وسایلت رو ببریم اتاقت
تهیونگ ساک بورام رو برداشت و با بورام طبقه بالا رفت .
بورام سر کار غرق کار بود که منشی جدیدی وارد شد
+ : ببخشید مزاحم کارتون میشم خانوم پارک اومدم منشی جدیدتون رو بهتون معرفی کنم
بورام بلند شد و به منشی جدید نگاه کرد مردی با قد بلند استایل معمولی چشم های آبی و مو های طلایی به جنا نگاه کرد تعظیم کرد
+ : ایشون آقای اریک لابورسین هستن
اریک: سلام خانوم جنا
جنا: خانوم پارک
اریک: چشم خانم پارک
جنا: خوبه فعال میتونی بری با اطراف آشنا بشی و وظایفت رو خوب یاد بگیری
اریک: چشم
جنا برگشت سر میز و نشست که صفحه گوشیش با اسم بورام روشن شد
جنا: جانم بورام
بورام: آبجی من باهات قهرم
جنا: چرا چی شده؟
بورام: من وقتی اومدم خونه نبودی و تنهام گذاشتی
جنا: خوشگل خانوم می‌دونی که فعلا خیلی کار دارم بعدا برات جبران میکنم
بورام: اگر میخوای ببخشمت امشب با داداش بریم شام بیرون
جنا: امشب؟ آخه...
بورام: ترو خداااااا
جنا: باشه ساعت چند؟
بورام: به داداش گفتم ساعت ⁹ بریم
جنا: باشه ساعت ⁸ میام خونه
بورام: مرسی ابجییی دوستت دارممم‌
جنا: منم دوستت دارم
جنا تلفن و قطع کرد و به کارش ادامه داد تا حدود ¹:³⁰ بعد اریک در زد و وارد اتاق شد
اریک: خانم پارک کاری ندارید؟
جنا یکسری از کاغذ ها رو به اریک داد
جنا: این ها باید مرتب بشه وقت مرتب کردنشون رو ندارم زود تر مرتبشون کن که امشب میخوام زود برگردم خونه
اریک: چشم
اریک کاغذ ها رو از جنا گرفت و گوشه اتاق که میزش بود نشست و مشغول شد
⁦ಠ⁠﹏⁠ಠ⁩
خوشگلا احساس میکنم اونجوری که باید داستان جذاب نیست 😭
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۴)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁸جنا به ساعت نگاه کرد ⁶:¹² بود از سر میز ب...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁹بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁶جنا روی تخت نشست و دست به کار شد تهیونگ ه...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁵تهیونگ: کاریت نباشهتهیونگ کم کم از خستگی ...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁵فردا صبح جنا بلند شد حموم رفت به خودش حسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط