قلب من مسکن غمهاست نمیدانی تو

قلب من مسکن غمهاست نمیدانی تو
چشمهایم خود دریاست نمیدانی تو

بار غربت به خدا سنگین است
زندگی قصه ورویاست نمیدانی تو

جاد ه ها کور سفر یعنی چه؟
آدمی بی کس تنهاست نمیدانی تو

حلقه بردست نشستم که مگر مرگ آید
دیدن مرگ چه زیباست نمیدانی تو

لحظه ها میگذرد حرف بزن ،میدانم
شعرهم زاده غمهاست،نمیدانی تو
دیدگاه ها (۱)

چون شعرِ پنهان در گلویی دوستت دارمدر قالب هر آرزویی دوستت دا...

پشت ڪدام هق هق،دلتنگے ام راپنهان ڪنم ؟!و یا پشت ڪدام ابر بها...

چند وقتیست که من بی خبر از حال تواممثل یک سایــه ی مشکوک به ...

با نگاهت داغ یڪ رویاے شیرین بر دلممے نشانے تا بـ؋ـهمم حڪم وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط