سلاام من اومدم بت پارت جدید میدونم خیلی دیر اومدم و با جب

سلاام من اومدم بت پارت جدید میدونم خیلی دیر اومدم و با جبران اومدم و فردا هم برا معذرت خواهی پارت میزارم:)
لذت ببرید
ف۲ پ۴۶

_یونگی ....
یونگی نگاهی به تهیونگ کرد که دید داره گریه میکنه
_ هی هی اشک نریز ارورا که گفت از ته دل نگفته
یونگی سمت تهیونگ میرفت که ته با اشک روش ولو شد و اشکاش سرازیر شد
_ اون هیچ وقتتتت برنمیگردههه الکی امید واریم
یونگی به ارومی دستش رو روی کمر تهیونگ کشید که اروم بشه ....باید با جیهوپ حرف میزد قضیه ...به این راحتیا حل نمیشه
.........
انیس با تمام توانش دکمه های کیبورد رو میزد یونا یهو ردیابش از مدار خارج شده بود و به ارورا گفت که فقط برگرده خونه .... جیهوپ به ارومی وارد اتاق انیس شد
+ اوپا؟ اتفاقی افتاده
_ خب راستش لیلی خوابید اومدم ببینم چیشده مدتیه چیزی به من نمیگین
انیس به ارومی خونسردیش رو جم و جور کرد چون اگه هوپی می‌فهمید که یونا گم شده ترسناک میشه
+ خب اگه یونا نگفته من حق گفتنی ندارم
_ آه میدونم خب.... دیدم یهو رفتن از خونه حرف زدن چیشده ؟
+ خب یه دشمنی برامون پیدا شده که دنبالمونن
_ او ...اوک
با وارد شدن ارورا و نفس نفس زدنش جیهوپ یهو بلند شد
_ یونا کو؟
ارورا با وحشت به انیس نگاه کرد که با چشماش میگفت لو نده که یهو چشم هوپی جلوش نمایان شد
_ یونا ...کجاست؟
هوپی کلمات رو دونه دونه تو صورت ارورا گفت
+ خ..خ..خب اون جلوتر از من رفت نمیدونم کدوم ور رفته
_حواستون کجاستتتتت
هوپی بدون در نظر گرفتن صدای انیس سمت ماشین رفت و وارد شهر شد
.........
به کوه خیره شده بود و از وزیدن هوا لذت میبرد یه خاطره دیگه....انگار همه جا خاطره داشت روی این کوه هم .....با فیلیکس قول های زیادی داده بود ..با کسی که هیچ وقت فک نمیکرد به ادمی تبدیل شه که خون همه جا رو دربر بگیره...لبخند تلخی زد چشماش و بست سعی کرد برای دقایقی از لحظه ها فرار کنه....نشستن کسی رو کنار خودش حس کرد اهمیتی نداد و به فرارش فکر کرد که با صدای طرف با تعجب تمام سرش رو چرخوند که فک کنم شکست
_ فک نمیکردم توهم اینجا بیای برای آرامش
کوک نگاهی به چشمای یونا که از تعجب تبدیل به نفرت میشد کرد
+ از این به بعد نمیام
_ نیازی به این مسخره بازیا نیست نره غول
یونا سرش رو با خشم برگردوند
..........+
دیدگاه ها (۲)

ف۲ پ ۴۷+ نره غولللل؟ _ چیه ؟ بچه ای ؟ ۱۸ سالت شده دیگه + هوف...

ف۲ پ ۴۸پایان فلش بک * با رسیدن به کوه ماشین آشنایی رو درحال ...

ف۲ پ۴۵یونگی *با تماسی که از جیهوپ گرفتم سریع خودمو اماده کرد...

ف۲ پ ۴۴یونا*به لیلی نگاه میکردم ....انگار خود بچگی هام رو دی...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 25ویو یونا. چشمامو باز کردم. باز یه...

☆پسر بده☆☆_bad boy_☆Part: 1ویو یونا باز یه روز مسخره دیگه! ب...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 3۱ ماه بعد تو این یک ماه یونا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط