Part4
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
آنا:چقد نامردی لارا..حتی نیومدی خداحافظی هم کنی
لارا:باو ببین برات توضیح میدم
آنا:میشنوم
همه چیز رو براش توضیح دادم و به زور قانع اش کردم که دوباره قراره همو ببینیم غافل از اینکه اخرین دیدارمون دورور پیش خواهد بود
آنا:باشه پس میبینمت
لارا:میبوسمت فعلا
پایان تماس
هوففف
روی تخت دراز کشیدم..
گوشیمو برداشتم رفتم تو پیام ها و دوباره پیام های jk - رو باز کردم و با دقت خوندم یعنی کی میتونه باشه؟ازمون چی میخواد؟ ایا میتونم پیداش کنم؟
و کلی سوال دیگه نیم ساعت گذشت افکارمو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم به سمت اسپزخونه رفتم...بسته نودلی برداشتم و درست کردم روی میز ناهار خوری نشستم و شروع کردم به خودن..تهیونگ رو دیدیم که از اتاقش بیرون اومد در اتاقشو بست و به سمتم اومد روی میز روبه روم نشست و گفت
تهیونگ:پس من چی
لارا:خودت برو درست کن
تهیونگ تای ابروشو بالا انداخت و گفت
تهیونگ:خودم؟چرا خودم درست کنم تا وقتی ندیمه ای مثل تو دارم
لارا:امر دیگه ای ندارید ارباب؟
تهیونگ با پرویی جواب داد
تهیونگ:لباس هامم بشور بعدش بیا اتاقم حقوقتو بگیر
با خنده گفتم
لارا:پسریه خُلو چل
تهیونگ هم خندید و جواب داد
تهیونگ:ادم با اربابش اینجوری حرف میزنه
لارا:خب حالا پرو نشو..راستی ثبت نامم کردی؟
تهیونگ:اره روبه روی دانشگاه منه سعی کن با کسی زیاد درگیر نشی بعضیاشون وحشی ان
لارا:تو نگران من نباش..من خوب بلدم وحشی هارو رام کنم
تهیونگ لپمو کشید و گفت
تهیونگ:خواهر خوشگل خودمی
لبخند دندون نمایی زدم و به خوردنم ادامه دادم...
تهیونگ:بریم بیرون یه دوری بزنیم؟
غذامو تموم کردم و گفتم
لارا:قبوله ولی به یه شرط
تهیونگ:چه شرطی
لارا:برام بستنی بخری
تهیونگ:باشه کوچولوی من برو اماده شو بیرون منتظرم
لارا:باشه
ظرفارو بردم تو سینک و شروع کردم به شستن بعد اینکه کارم تموم شد دست هامو با لباسم خشک کردم و به سمت اتاقم رفتم..
وارد اتاق شدم به سمت کمدی که بیشترش قرمز و بخش کوچیکی ازش سفید بود رفتم درشو باز کردم یه لباس که تازه خریده بودم رو برداشتم و پوشیدم{اسلاید دو}..چون جز یه تینت چیزی نداشتم تینتمو برداشتم و به لبام زدم موهامو یکم شونه کردم و باز گذاشتم تو اینه به خودم نگاه کردم
لارا:عالیه
از اتاق بیرون اومدم در اتاقمو بستم و از خونه بیرون اومدم به تهیونگ که توی ماشین بود و داشت با یه تلفن حرف میزد نگاه کردم تا منو دید گوشیش رو قطع کرد و اومد درو برام باز کرد
تهیونگ:بفرمایید پرنسس
خنده ای کردم گوشه لباسمو گرفتم و تعظیمی کردم
لارا:باعث افتخارمه که با شما همراه شم اعلا حضرت
سوار ماشین شدم تهیونگ درو بست و خودش هم سوار شد..حرکت کردیم به دست فرمونش نگاه کردم خیلی خوب رانندگی میکنه فقط وقتی با یه دست رانندگی میکنه وای خدا تهیونگمو به هیچ دختری نمیدم
تهیونگ درحالی که رانندگی میکرد انگار که متوجه نگاه خیره ام شده نگاهی به من کرد و گفت
تهیونگ:به چی فکر میکنی
لارا:اینکه خیلی خوب رانندگی میکنی..
تهیونگ:خجالتم نده بانو..یکم دیگه به توام یاد میدم
لارا:من که بلدم
تهیونگ:اره ولی نه به اندازه من
اروم مشتی به بازوش زدم و خندیدیم
دیگه حرفی نزدیم تهیونگ رانندگی میکرد و من به بیرون نگاه میکردم از چیزی که فکرشو میکردم قشنگتره
تهیونگ ماشین رو جلو یه بستنی فروشی نگه داشت مغازه ای تقریبا کوچیک و خاکستری رنگ
با تهیونگ پیاده شدیم و به سمت بستنی فروسی رفتیم وارد مغازه شدیم
مردی جوون جلو اومد و گفت
👨🏻💼:کمکی از من برمیاد
تهیونگ:یه بستنی
👨🏻💼:اوه بله
بستنی رو اماده کرد و جلومون گرفت نگاهشو بین ماچرخوند و روبه تهیونگ گفت
👨🏻💼:همسرتون هستند؟
عشق ترسناک
✦...............................
آنا:چقد نامردی لارا..حتی نیومدی خداحافظی هم کنی
لارا:باو ببین برات توضیح میدم
آنا:میشنوم
همه چیز رو براش توضیح دادم و به زور قانع اش کردم که دوباره قراره همو ببینیم غافل از اینکه اخرین دیدارمون دورور پیش خواهد بود
آنا:باشه پس میبینمت
لارا:میبوسمت فعلا
پایان تماس
هوففف
روی تخت دراز کشیدم..
گوشیمو برداشتم رفتم تو پیام ها و دوباره پیام های jk - رو باز کردم و با دقت خوندم یعنی کی میتونه باشه؟ازمون چی میخواد؟ ایا میتونم پیداش کنم؟
و کلی سوال دیگه نیم ساعت گذشت افکارمو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم به سمت اسپزخونه رفتم...بسته نودلی برداشتم و درست کردم روی میز ناهار خوری نشستم و شروع کردم به خودن..تهیونگ رو دیدیم که از اتاقش بیرون اومد در اتاقشو بست و به سمتم اومد روی میز روبه روم نشست و گفت
تهیونگ:پس من چی
لارا:خودت برو درست کن
تهیونگ تای ابروشو بالا انداخت و گفت
تهیونگ:خودم؟چرا خودم درست کنم تا وقتی ندیمه ای مثل تو دارم
لارا:امر دیگه ای ندارید ارباب؟
تهیونگ با پرویی جواب داد
تهیونگ:لباس هامم بشور بعدش بیا اتاقم حقوقتو بگیر
با خنده گفتم
لارا:پسریه خُلو چل
تهیونگ هم خندید و جواب داد
تهیونگ:ادم با اربابش اینجوری حرف میزنه
لارا:خب حالا پرو نشو..راستی ثبت نامم کردی؟
تهیونگ:اره روبه روی دانشگاه منه سعی کن با کسی زیاد درگیر نشی بعضیاشون وحشی ان
لارا:تو نگران من نباش..من خوب بلدم وحشی هارو رام کنم
تهیونگ لپمو کشید و گفت
تهیونگ:خواهر خوشگل خودمی
لبخند دندون نمایی زدم و به خوردنم ادامه دادم...
تهیونگ:بریم بیرون یه دوری بزنیم؟
غذامو تموم کردم و گفتم
لارا:قبوله ولی به یه شرط
تهیونگ:چه شرطی
لارا:برام بستنی بخری
تهیونگ:باشه کوچولوی من برو اماده شو بیرون منتظرم
لارا:باشه
ظرفارو بردم تو سینک و شروع کردم به شستن بعد اینکه کارم تموم شد دست هامو با لباسم خشک کردم و به سمت اتاقم رفتم..
وارد اتاق شدم به سمت کمدی که بیشترش قرمز و بخش کوچیکی ازش سفید بود رفتم درشو باز کردم یه لباس که تازه خریده بودم رو برداشتم و پوشیدم{اسلاید دو}..چون جز یه تینت چیزی نداشتم تینتمو برداشتم و به لبام زدم موهامو یکم شونه کردم و باز گذاشتم تو اینه به خودم نگاه کردم
لارا:عالیه
از اتاق بیرون اومدم در اتاقمو بستم و از خونه بیرون اومدم به تهیونگ که توی ماشین بود و داشت با یه تلفن حرف میزد نگاه کردم تا منو دید گوشیش رو قطع کرد و اومد درو برام باز کرد
تهیونگ:بفرمایید پرنسس
خنده ای کردم گوشه لباسمو گرفتم و تعظیمی کردم
لارا:باعث افتخارمه که با شما همراه شم اعلا حضرت
سوار ماشین شدم تهیونگ درو بست و خودش هم سوار شد..حرکت کردیم به دست فرمونش نگاه کردم خیلی خوب رانندگی میکنه فقط وقتی با یه دست رانندگی میکنه وای خدا تهیونگمو به هیچ دختری نمیدم
تهیونگ درحالی که رانندگی میکرد انگار که متوجه نگاه خیره ام شده نگاهی به من کرد و گفت
تهیونگ:به چی فکر میکنی
لارا:اینکه خیلی خوب رانندگی میکنی..
تهیونگ:خجالتم نده بانو..یکم دیگه به توام یاد میدم
لارا:من که بلدم
تهیونگ:اره ولی نه به اندازه من
اروم مشتی به بازوش زدم و خندیدیم
دیگه حرفی نزدیم تهیونگ رانندگی میکرد و من به بیرون نگاه میکردم از چیزی که فکرشو میکردم قشنگتره
تهیونگ ماشین رو جلو یه بستنی فروشی نگه داشت مغازه ای تقریبا کوچیک و خاکستری رنگ
با تهیونگ پیاده شدیم و به سمت بستنی فروسی رفتیم وارد مغازه شدیم
مردی جوون جلو اومد و گفت
👨🏻💼:کمکی از من برمیاد
تهیونگ:یه بستنی
👨🏻💼:اوه بله
بستنی رو اماده کرد و جلومون گرفت نگاهشو بین ماچرخوند و روبه تهیونگ گفت
👨🏻💼:همسرتون هستند؟
- ۳.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط