سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۵۴
آنائل با این حرف های شاهزاده عصبانی شد و از رویه زمین بلند شد و با چشم های که ازشون اشک میچکیدن روبه شاهزاده کرد
آنائل : پس ،که من شاه دوخت بودم
گلدانهای بزرگی که کناره های در اتاق گذاشته بودن را آنائل آن هارا انداخت رویه زمین و شکستن
جونکوک : چیکار میکنی
آنائل با چشم های اشکی گفت
آنائل : شاه دوخت چه شاه دوختی ها دختری تمام عمر اش را در زیر زمین تنگ و تاریک گذراند دختری که قبل از اینکه با تو آشنا بشه حتا آفتاب و مهتاب زمین و آسمان را نمی شناخت اون شاه دوخت بود
شاهزاده با شوک به آنائل خیره شده بود
جونکوک : یعنی
آنائل : آره یعنی من را نه مادرم نه پدرم میخواستن من تمام عمرم را در زیر زمین گذارندم من حتا نمیدانم همچین لباسی هم هست
شاهزاده الان متوجه همه قضیه شده بود خواست به آنائل نزدیک بشه که آنائل ازش دور شد
پله سمته آینه اتاق اش رفت و هرچیزی که رویه میز بود را پرت کرد رو آینه و آینه شکست
جونکوک: شاه دوخت بیا این طرف زخمی میشوی
آنائل با چشم هایی که ازش اشک میچکیدن و با صدای بلند داد زد
آنائل : از اینجا برو نمیخواهم ببینمت برو از اینجا
شاهزاده با عصبانیت را اتاق خارج شد
آنائل که تمام اتاق را به هم ریخته بود با گریه نشست رویه زمین و به تخت تکیه داد اشک هایش بی اختیار رویه گونه هایش میریختن
گناه آن دختر چی بود رویه هیچی آنقدر درد و رنج کشید
دیگه کافی بود قلبت اش انگار دیگه نمی تپید
آنائل : چیکار کنم چرا هیچ کس تنهائیم را حس نکرد ، برکه طوفانیم را حس نکرد ،بلکه بدتر تنهایی ؛ را بر جانم انداختن ؛ متنفر هستم ؛ از همه تان ؛
آنائل به سمته بالکن قصر رفت و تویه بالکن قصر نشست
نگاهی به آسمان کرد و یا چشم های اشکی با صدای لرزون آرام زمزمه کرد
آنائل : جایی بالاتر از آسمان می دانم جایی هست می دانم کسی آن بالا نشسته و اشک هایم را می بیند علت دل شکستگی ام را می داند قضاوت می کند بی طرفانه می دانم جواب بدی ها بی جواب نمی ماند
چرا کسی نیست حال این دخترا تنها را درک کند چرا کسی به دادش نمیرسد چرا زندگی کردن برایش آنقدر سخته شده است دیگر برایش نفس کشیدن سخت بود
اشک هایش موج میزدن از تحه دل اش گریه میکرد
گریه ای که هیچوقت پایانی نداشت....
.......
پارت ۵۴
آنائل با این حرف های شاهزاده عصبانی شد و از رویه زمین بلند شد و با چشم های که ازشون اشک میچکیدن روبه شاهزاده کرد
آنائل : پس ،که من شاه دوخت بودم
گلدانهای بزرگی که کناره های در اتاق گذاشته بودن را آنائل آن هارا انداخت رویه زمین و شکستن
جونکوک : چیکار میکنی
آنائل با چشم های اشکی گفت
آنائل : شاه دوخت چه شاه دوختی ها دختری تمام عمر اش را در زیر زمین تنگ و تاریک گذراند دختری که قبل از اینکه با تو آشنا بشه حتا آفتاب و مهتاب زمین و آسمان را نمی شناخت اون شاه دوخت بود
شاهزاده با شوک به آنائل خیره شده بود
جونکوک : یعنی
آنائل : آره یعنی من را نه مادرم نه پدرم میخواستن من تمام عمرم را در زیر زمین گذارندم من حتا نمیدانم همچین لباسی هم هست
شاهزاده الان متوجه همه قضیه شده بود خواست به آنائل نزدیک بشه که آنائل ازش دور شد
پله سمته آینه اتاق اش رفت و هرچیزی که رویه میز بود را پرت کرد رو آینه و آینه شکست
جونکوک: شاه دوخت بیا این طرف زخمی میشوی
آنائل با چشم هایی که ازش اشک میچکیدن و با صدای بلند داد زد
آنائل : از اینجا برو نمیخواهم ببینمت برو از اینجا
شاهزاده با عصبانیت را اتاق خارج شد
آنائل که تمام اتاق را به هم ریخته بود با گریه نشست رویه زمین و به تخت تکیه داد اشک هایش بی اختیار رویه گونه هایش میریختن
گناه آن دختر چی بود رویه هیچی آنقدر درد و رنج کشید
دیگه کافی بود قلبت اش انگار دیگه نمی تپید
آنائل : چیکار کنم چرا هیچ کس تنهائیم را حس نکرد ، برکه طوفانیم را حس نکرد ،بلکه بدتر تنهایی ؛ را بر جانم انداختن ؛ متنفر هستم ؛ از همه تان ؛
آنائل به سمته بالکن قصر رفت و تویه بالکن قصر نشست
نگاهی به آسمان کرد و یا چشم های اشکی با صدای لرزون آرام زمزمه کرد
آنائل : جایی بالاتر از آسمان می دانم جایی هست می دانم کسی آن بالا نشسته و اشک هایم را می بیند علت دل شکستگی ام را می داند قضاوت می کند بی طرفانه می دانم جواب بدی ها بی جواب نمی ماند
چرا کسی نیست حال این دخترا تنها را درک کند چرا کسی به دادش نمیرسد چرا زندگی کردن برایش آنقدر سخته شده است دیگر برایش نفس کشیدن سخت بود
اشک هایش موج میزدن از تحه دل اش گریه میکرد
گریه ای که هیچوقت پایانی نداشت....
.......
- ۹.۵k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط