فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
┊
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 5 :
شرایطی که تجربه میکردم حتی برای آدمی مثل منم ترسناک بود و حتی با وجود شخصیت افتضاحم هیچوقت تصور نمیکردم توی اینطور شرایطی قرار بگیرم .
و بعد عذابم چند برابر شد ، با اینکه فکر میکردم گمش کردم اما انگاری تلفن هنوز همراهم بود ، چون داشت زنگ میخورد .
یکبار ، دوبار ، سه بار ...
از صداش به گریه افتادم و داشتم به جنون می رسیدم ، چون درد داشتم و بیهوش نشده بودم و احتمالا قرار بود به زودی و با عذاب بمیرم .
یکهو یه صدا شنیدم .
یکی گفت "فاک"و بازوم رو کشید و به پشت چرخوندم که از شدت درد بازوم خرخر کردم و آسمون سیاه و تاریک جلوی چشم هام قرار گرفت که تار بود ، کاملا تار .
بعد پلک زدم و اشک روی گونه هام غلتید و تصویر ران واضح شد ، با نگرانی واضح توی صورتم زل زده بود ،
داد زد : ریندو !
بعد داد زد : آمبولانس -
دوست داشتم جیغ بزنم و بهش بگم که خفه شه چون از صداش بدم میومد ، لعنتی با لحن لوس و تو دماغی حرف می زد ، ای کاش دهنشو می بست .
به سمتم خم شد و گفت : نفس بکش .
بعد از اون صحنه خیلی طول نکشید ، اما بالاخره بیهوش شدم .
"دوشنبهی بعدی - ایستگاه پلیس شیبویا ، توکیو - ژاپن"
افسر قد کوتاه زن پشت میز چوبی نشسته بود اما افسر مرد اومد و روبه روم وایستاد ، گفت : مطمئنی شکایتی نداری؟
ران دستشو روی شونم گذاشت ، زمزمه کرد : هر اتفاقی بیوفته مقصرش تو نیستی .
نبودم ، میدونستم اما گفتم : نه ندارم ، میتونم برم ؟
افسر مردد بود ، میدونست که انگار دارم یه چیزی رو مخفی میکنم اما واقعا شکایتی نداشتم و اصلا دلیلی برای شکایت وجود نداشت .
ران پشت سرم بود و با اینکه اهمیتی برام نداشت اما اگه اطلاعات حمله ای که تجربه کرده بودم رو می دادم ، بازداشت میشد .
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
┊
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 5 :
شرایطی که تجربه میکردم حتی برای آدمی مثل منم ترسناک بود و حتی با وجود شخصیت افتضاحم هیچوقت تصور نمیکردم توی اینطور شرایطی قرار بگیرم .
و بعد عذابم چند برابر شد ، با اینکه فکر میکردم گمش کردم اما انگاری تلفن هنوز همراهم بود ، چون داشت زنگ میخورد .
یکبار ، دوبار ، سه بار ...
از صداش به گریه افتادم و داشتم به جنون می رسیدم ، چون درد داشتم و بیهوش نشده بودم و احتمالا قرار بود به زودی و با عذاب بمیرم .
یکهو یه صدا شنیدم .
یکی گفت "فاک"و بازوم رو کشید و به پشت چرخوندم که از شدت درد بازوم خرخر کردم و آسمون سیاه و تاریک جلوی چشم هام قرار گرفت که تار بود ، کاملا تار .
بعد پلک زدم و اشک روی گونه هام غلتید و تصویر ران واضح شد ، با نگرانی واضح توی صورتم زل زده بود ،
داد زد : ریندو !
بعد داد زد : آمبولانس -
دوست داشتم جیغ بزنم و بهش بگم که خفه شه چون از صداش بدم میومد ، لعنتی با لحن لوس و تو دماغی حرف می زد ، ای کاش دهنشو می بست .
به سمتم خم شد و گفت : نفس بکش .
بعد از اون صحنه خیلی طول نکشید ، اما بالاخره بیهوش شدم .
"دوشنبهی بعدی - ایستگاه پلیس شیبویا ، توکیو - ژاپن"
افسر قد کوتاه زن پشت میز چوبی نشسته بود اما افسر مرد اومد و روبه روم وایستاد ، گفت : مطمئنی شکایتی نداری؟
ران دستشو روی شونم گذاشت ، زمزمه کرد : هر اتفاقی بیوفته مقصرش تو نیستی .
نبودم ، میدونستم اما گفتم : نه ندارم ، میتونم برم ؟
افسر مردد بود ، میدونست که انگار دارم یه چیزی رو مخفی میکنم اما واقعا شکایتی نداشتم و اصلا دلیلی برای شکایت وجود نداشت .
ران پشت سرم بود و با اینکه اهمیتی برام نداشت اما اگه اطلاعات حمله ای که تجربه کرده بودم رو می دادم ، بازداشت میشد .
- ۱.۱k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط