پارت ۶۸ ☆
پارت ۶۸ ☆
پرهام :بیتا من دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
قشنگ سی ثانیه تو هنگ بودم ...........
هرکاری میکردم زبونم به حرف نمیومد ..............
نمیدونستم چی بگم !
درسته منم ازش خوشم میاد ولی ........باید فکر کنم
نمیشه به همین راحتی بگم دوسش دارم یا نه !
بین این همه فکر صدای پرهام توجهمو جلب کرد !
پرهام :بهت گفتم توقع ندارم الان بهم جواب بدی هروقت دلت خواست بهم بگو .........در ضمن من الان ازت خواستگاری نمیکنم دارم بهت پیشنهاد دوستی میدم...............میدونم برا خواستگاری باید بیام شیراز از خانوادت اجازه بگیرم
من همونطور خیره نگاش میکردم ..........دستش رفت سمت گلی که رو میز بود ..........گل رو به سمتم گرفت و گفت:واسه همه چیز ممنونم..............
گل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز .............
اینقدر شک بودم که نفهمیدم چیکار کنم................
نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن شدم ..........
با شاخه گلی که توی دستم بود به سمت ماشین رفتم و هنوز تو هنگ بودم ....من به این چی باید بگم !؟دوسش دارم ؟یا ندارم ؟
اونقدی که تو ی فکر رفته بودم که نفهمیدم چطور رسیدم خونه !
درو باز کردم رفتم داخل
سکوت محض بود
رفتم سمت اتاق رها
آهسته درو باز کردم دیدم رو تخت خوابیده و با هندزفری داره آهنگ گوش میداد و متوجه اومدن من نشد
بیخیالش شدم و اومدم بیرون
لباسامو عوض کردم و اون شاخه گل رو گذاشتم داخل گلدون
هنوز حرفی که پرهام زده بود رو باور نمیکردم ....
یعنی اون از من خوشش میاد !؟.......خب چرا دوسم داره ؟مگه من چی دارم !؟
من چی از اون خوشم میاد ؟نمیدونم....
شاید اینکه از چشاش خوشم میاد یعنی دوسش دارم ...نه نمیشه پس چرا اینقدر برام مهمه که نمیزارم زیر بارون خیس بشه ؟چرا به دکتر هخامنش گفتم بزار بمونه و همکارم بشه ؟؟ همه ی اینا اتفاقای عادی نیستن !!
چرا وقتی نگاش میکنم حس میکنم که چشای تیله ایی مشکیش جاذبه ی خاصی داره که جذب جاذبه ی چشماش میشم ؟
مگه چشماش چی داره که برام با چشمای بقیه آدما فرق داره !؟
رها :بیتا بیتا با تو ام حالت خوبه ؟
با صدای رها برگشتم به خودم .
-جانم اره خوبم عزیزم تو خوبی
رها :حال منو که تو خودت بهتر میدونی چیزی شده خیلی رفتی تو فکر ؟
-نه چیزی نشده
رها :داری چیزیو ازم پنهون میکنی !؟؟من هنوز همون رهایی ام که همه رازاتو میدونه و بهش میگی درسته یکم حالم خوب نیست ولی واسه رفیق و آبجی عزیز تر از جونم همیشه هستم چی شده بهم بگو ........
-میدونم بهترین دوستمی ولی خودمم تو جواب سوال موندم
رها :چه سوالی بگو منم کمکت کنم !؟
-امممم راستش الان که با پرهام بودم بهم پیشنهاد دوستی داد !!!
رها :واسه همین اینقدر تو فکری ؟
-اره دیگه باید جوابشو بدم دیگه
رها :بنظرم پرهام پسر خوبیه باهاش دوس شو ولی حواست باشه کسی بینتون جدایی نندازه ...
برگرفته از رمان گره #ماکانی
پرهام :بیتا من دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
قشنگ سی ثانیه تو هنگ بودم ...........
هرکاری میکردم زبونم به حرف نمیومد ..............
نمیدونستم چی بگم !
درسته منم ازش خوشم میاد ولی ........باید فکر کنم
نمیشه به همین راحتی بگم دوسش دارم یا نه !
بین این همه فکر صدای پرهام توجهمو جلب کرد !
پرهام :بهت گفتم توقع ندارم الان بهم جواب بدی هروقت دلت خواست بهم بگو .........در ضمن من الان ازت خواستگاری نمیکنم دارم بهت پیشنهاد دوستی میدم...............میدونم برا خواستگاری باید بیام شیراز از خانوادت اجازه بگیرم
من همونطور خیره نگاش میکردم ..........دستش رفت سمت گلی که رو میز بود ..........گل رو به سمتم گرفت و گفت:واسه همه چیز ممنونم..............
گل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز .............
اینقدر شک بودم که نفهمیدم چیکار کنم................
نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن شدم ..........
با شاخه گلی که توی دستم بود به سمت ماشین رفتم و هنوز تو هنگ بودم ....من به این چی باید بگم !؟دوسش دارم ؟یا ندارم ؟
اونقدی که تو ی فکر رفته بودم که نفهمیدم چطور رسیدم خونه !
درو باز کردم رفتم داخل
سکوت محض بود
رفتم سمت اتاق رها
آهسته درو باز کردم دیدم رو تخت خوابیده و با هندزفری داره آهنگ گوش میداد و متوجه اومدن من نشد
بیخیالش شدم و اومدم بیرون
لباسامو عوض کردم و اون شاخه گل رو گذاشتم داخل گلدون
هنوز حرفی که پرهام زده بود رو باور نمیکردم ....
یعنی اون از من خوشش میاد !؟.......خب چرا دوسم داره ؟مگه من چی دارم !؟
من چی از اون خوشم میاد ؟نمیدونم....
شاید اینکه از چشاش خوشم میاد یعنی دوسش دارم ...نه نمیشه پس چرا اینقدر برام مهمه که نمیزارم زیر بارون خیس بشه ؟چرا به دکتر هخامنش گفتم بزار بمونه و همکارم بشه ؟؟ همه ی اینا اتفاقای عادی نیستن !!
چرا وقتی نگاش میکنم حس میکنم که چشای تیله ایی مشکیش جاذبه ی خاصی داره که جذب جاذبه ی چشماش میشم ؟
مگه چشماش چی داره که برام با چشمای بقیه آدما فرق داره !؟
رها :بیتا بیتا با تو ام حالت خوبه ؟
با صدای رها برگشتم به خودم .
-جانم اره خوبم عزیزم تو خوبی
رها :حال منو که تو خودت بهتر میدونی چیزی شده خیلی رفتی تو فکر ؟
-نه چیزی نشده
رها :داری چیزیو ازم پنهون میکنی !؟؟من هنوز همون رهایی ام که همه رازاتو میدونه و بهش میگی درسته یکم حالم خوب نیست ولی واسه رفیق و آبجی عزیز تر از جونم همیشه هستم چی شده بهم بگو ........
-میدونم بهترین دوستمی ولی خودمم تو جواب سوال موندم
رها :چه سوالی بگو منم کمکت کنم !؟
-امممم راستش الان که با پرهام بودم بهم پیشنهاد دوستی داد !!!
رها :واسه همین اینقدر تو فکری ؟
-اره دیگه باید جوابشو بدم دیگه
رها :بنظرم پرهام پسر خوبیه باهاش دوس شو ولی حواست باشه کسی بینتون جدایی نندازه ...
برگرفته از رمان گره #ماکانی
- ۲۱.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط