هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن   !

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می‌کنی؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می‌کنی

 

عشق است و گفته‌اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می‌کنی



# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

ماجرای من و تو، باور باورها نیستماجرایی است که در حافظه ی دن...

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیزکه انعطاف تو، یکسان نشسته ...

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازدزمانی از حقیقت های ما ...

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتیکو رفیق رازداری! کو دل پر...

داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه رامست کنی نرگ...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط