half brother part 55

برادر ناتنی پارت ۵۵

صبح که بیدار شدم، جونگکوک هنوز خواب بود. سرش روی شونه‌م افتاده بود و اون آرامشی که دیشب توی صورتش دیدم، حالا جاشو به یه حالت گرفته داده بود. انگار خوابش سنگین نبود، بیشتر شبیه فرار از واقعیت بود.

آروم سرمو از زیرش کشیدم و رفتم توی آشپزخونه. مامان و بابا هنوز خواب بودن. همه‌چیز ساکت بود. یه لیوان آب ریختم و کنار پنجره وایسادم. اما فکرم پیش اون بود… جونگکوک.

برگشتم سمت اتاق. هنوز همون‌جا نشسته بود. این‌بار بیدار بود، ولی نگام نکرد. فقط زل زده بود به یه نقطه نامعلوم، و اون سکوتش… بیشتر از هر چیز دیگه‌ای منو نگران می‌کرد.

نشستم کنارش. "جونگکوک؟ خوبی؟"

چیزی نگفت. فقط نفسش سنگین‌تر شد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم گفت: "دوباره با پدرم دعوام شد."

دلم فرو ریخت. نمی‌دونستم چی بگم. فقط نگاهش کردم. اخماش تو هم بود و لب‌هاش یه لرزش خفیف داشتن.

"چرا؟ چی شده بود؟"

لبخند تلخی زد. "همیشه یه چیزی هست… همیشه یه چیزی پیدا می‌کنه که بگه من کافی نیستم. که بی‌عرضه‌م… که باعث شرمندگی‌شم."

صداش پر از بغض بود، اما اشکی نمی‌ریخت. فقط سکوتش سنگین‌تر می‌شد. مثل کسی که انقدر درد کشیده که دیگه حتی گریه هم نمی‌کنه.

دستم رو گذاشتم روی دستش. "تو باعث شرمندگی هیچ‌کس نیستی. مخصوصاً من."

با تعجب نگام کرد. نگاهش انگار دنبال یه چیزی می‌گشت… شاید دنبال باور، شاید دنبال امید. "تو نمی‌فهمی… نمی‌تونی بفهمی. تو پدرت بهت افتخار می‌کنه. ولی من؟ من هیچ‌وقت اون پسر خوبی که می‌خواست نبودم."

لبم رو گزیدم. نمی‌دونستم چی بگم. فقط نزدیک‌تر شدم، سرم رو به شونه‌ش تکیه دادم. "شاید من نفهمم… ولی می‌تونم کنارت باشم. حتی وقتی خودت هم با خودت کنار نمیای."

برای چند لحظه هیچی نگفت. بعدش خیلی آروم، اون‌قدر که فقط من بشنوم گفت: "مرسی… واسه اینکه نرفتی."

و من فقط لبخند زدم. چون می‌دونستم توی اون لحظه، بیشتر از هر چیز، به همین نیاز داشت. به یه نفر… که فقط بمونه.
دیدگاه ها (۴)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

the lost leaves/رمان جیمین

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط