به دیدار تو می آیمنگو بی من سفر کردی

به دیدار تو می آیم,نگو بی من سفر کردی
نگو از راز پنهانم جهان را با خبر کردی

به سویت رهسپارم من به شوق بوسه ای دیگر
نگو معجون لبها را تو دیگر بی اثر کردی

میان راه میمانم برایت غنچه میچینم
تو که گلهای قبلی را تمامش ریزوپر کردی

میان خاطرات من نشستی شعر میخوانی
تو آهنگ غزل ها را برایم زیر و بر کردی

به دیدار تو می آیم کمی با من مدارا کن
مگر از من چه دیدی تو که دل را جان به سر کردی

برای مردم عاشق زیان و سود یکسان شد
نگو عمر گرانت را به پای من هدر کردی

به یاد عطر آغوشت لباس کهنه میپوشم
تو حتی نو شدن هارا برایم بی ثمر کردی

من بی کس در این ساعت به امید سفر باتو
به دیدار تو می آیم نگو بی من سفر کردی
دیدگاه ها (۴۱)

همگروهی درد دارم, بغض دارم,خسته ام...همگروهی دل به دنیای مجا...

گستاح بودن آسان است. به تلاش نیازی ندارد و نشانه ضعف و ناامن...

کوچه ی بیتابیِ او هم بدونِ انتهاست؟تخت بیخوابیِ او هم جایگاه...

بر چرخ محیط است فروغ نظر ماساحل دل دریاست ز آب گهر مادر نامه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط