ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۴


بخشیدنی نیست اما من میگم ..بخش این درد رو اروم کن الا..برو..نذار فشار بيشتري روش وارد شه..۳،۲شب پیش که باهات بهم زد و قضیه طلاق و اینا از خونه که بیرون اومد از شدت درد و فشاري که روش بود یه حمله خيلي بد داشت..اونم از دیشب..دیگه نمیکشه.. والي.. والي خداا.. شبي که به جیمز گفتم دوستت دارم و اون ساده ازم رد شد و رفت.. در واقع ساده نرفته بود.. انقدر خودخوری کرده بود که حالش بد شده بود.. اي واي بر من.. چقدر درباره اش بد فکر کرده بودم فرد داغون گفت:الا...برو. این کینه تند و بلند بین حرفش :گفتم این کینه اونقدر قدرت نداره که دامن من و جیمز رو بگیره. این کینه قلب جیمین رو نشونه نمیگیره. شوکه نگام کرد. با بغض گفتم: تقصیر جیمین نبوده.. هیچی تقصیر جیمین نبوده... اشکم جاري شد و تلخ گفتم: جیمین بی گناه ترین آدم اين بازي کثيف بود چون هیچ نقش بدي نداشت اما سعي ميکرد کثافت کاري بقيه رو جمع کنه.. فرد ناباورانه نگام کرد داغون گفتم اونم مثل من درد کشیده. اونم مثل من فقط يه قرباني بوده.. من... ازش متنفر نیستم... من... خيلي نگرانشم... من... چشمامو بستم و درمونده گفتم من.. دوسش دارم..خيلي زياد..توي اين شرایط تنهاش نمیذارم نمیتونم بذارم. الانم باید ببینمش.. ميفهمي؟ لبخندي رو لباي فرد نشست که هر لحظه گشاد و گشاد تر شد و یهو خندید و تند از رو زمین بلند شد و هول :گفت من من دكتر شو راضي میکنم... این که... این که بدونه تو ازش دلخور و متنفر نيستي خيلي براش خوبه.. با بغض خندید و گفت:خيلي.. و دوید و گفت: الان برمیگردم.. لبخند زورکی زدم نگرانی جیمین داشت تا مغز و استخونم رو میسوزوند

نگرانی جیمین داشت تا مغز و استخونم رو میسوزوند.. خسته و بیحال بلند شدم. جیمینم الان بهم نیاز داشت.. تند دست به صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم.. باید محکم باشم. همه روزهایی که من بهش نیاز داشتم محکم عین یه کوه پشتم بود.. الان من باید کوهش باشم.. فرد مشتاق و شاد با یه پرستار برگشت.. پرستاره بهم گفت اصلا تحت فشار قرارش ندم و اگه خوابه بیدارش نکنم و هیچ جوره بهش شوك ندم.. تند تند و بي قرار سر تکون دادم و لبخندي زدم و رفتم تو.. اخ.. چشماي قشنگش بسته بود و انگار خواب بود.. با محبت و دل شکسته رفتم کنارش بمیرم براي اين همه درد و دل شکستگیت.. بمیرم که هر روز منو عین اینه دغ جلوي خودت ديدي و دم نزدي.. بمیرم واسه اون سکوت و خودخوریت.. چقدر درد داشتي و من احمق نفهمیدم.. داغون رو صندلی کنارش نشستم و عمیق زل زدم بهش. زیر چشماش کبود بود. لبهاش زیر ماسك سفيد و صورتش رنگ پریده بود.. اخ.. دلم خیلی گرفت از اینجور دیدنش. پردرد جزجز صورتش رو چندین بار با عشق نگاه کردم و زمزمه کردم عزیزم. این رسم عاشقی نیست که الان با چشماي بسته ات اینجوری خون به جگرم کنیا .. پاشو نگاه کن باهام چیکار کردی اشک تو چشمام جمع شد. تند پسش زدم و با بغض شديدي دستاي محکم مردم رو توی دستم گرفتم و پر از عشق دستشو بوسیدم.. اخ.. به بازوش نگاه کردم و پردرد زخم قدیمی سوخته با سیگارش رو بوسیدم. اشکم جاری شد
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۵اشکم جاري شد. داغون سرمو چر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۶ چیز..شرکت،خونه ها، ماشين ح...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۳باید به جیمینم میگفتم که از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۲میترسیدم از فشار زیاد دیروز...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۸خيلي داغون و لرزون گفت: خيل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط