ز عشقت سوختم ای جان کجایی

ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی

ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی

هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
چو تو حیران خود را دست گیری
ز پا افتاده‌ام حیران کجایی
ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی

بیا تا در غم خویشم ببینی
چو گویی در خم چوگان کجایی
ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان کجایی

شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا درین طوفان کجایی
چنان دلتنگ شد عطار بی تو
که شد بر وی جهان زندان کجایی
دیدگاه ها (۴)

ﺩﺁﺷﺘَﻢ ﺍَﺷـک ﻣﯿﺮﯾﺨﺘَﻢ ﻭﺑﻬِﺶ ﻣﯿﮕُﻔﺘَﻢ :ﻧَﺮﻭﺗُﻮﺭﻭﺧُﺪﺁ ...ﺗَﻨﻬﺂ...

ﺍَﮔــــَﺮ ﻣﯿﺪﺁﻧﯽ ﺩَﺭ ﺩُﻧﯿـﺂ ﮐــَﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑـﺂ ﺩﯾﺪَﻧــَﺶ ﺭَﻧﮓ...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

ٖبه ٖچشمهایت ٖبگونـگاهم نکنندبـگو ‌وقتی خیره ات می شومسـرشان...

🌱🍒شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟به جان می‌جویمت جانا، کجایی؟همی ...

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط