مزرع سبز فلک دیدم داس مه نو

مزرع سبز فلک دیدم داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتید ی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نو مید مشو....
دیدگاه ها (۰)

فراتر از خویش

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

‼️حق الناس شوخی بردار نیست❗️⚠️ بیست سال است شلاقِ یک «اِی» ر...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

رمان : قلب در تاریکی

I'm not jealous part 56دستمو پشت گردنش گذاشتم و عمیق و محکم ...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط