پارت ۹۷ | «صبر میکنم...»
پارت ۹۷ | «صبر میکنم...»
شب اعتراف...
هنوز تمام نشده بود.
نسیم آرامی روی تپه میوزید.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
---
مانلی هنوز ساکت بود.
نگاهش به دوردستها بود.
بعد خیلی آرام گفت:
«تهیونگ...»
«من نمیتونم همین الان جوابت رو بدم.»
---
تهیونگ بدون کوچکترین ناراحتی لبخند زد.
انگار از قبل انتظار همین جواب را داشت.
«میدونم.»
مانلی ادامه داد:
«این احساس برای من واقعیـه...»
«ولی میترسم.»
«میترسم یه تصمیم عجولانه بگیرم و بعد...»
نتوانست جملهاش را کامل کند.
تهیونگ آرام گفت:
«لازم نیست عجله کنی.»
«من امروز اعتراف نکردم که مجبورت کنم جواب بدی.»
«فقط... دلم نمیخواست دیگه این حرف توی دلم بمونه.»
---
چشمهای مانلی دوباره پر از اشک شد.
«اگه... آخرش جوابم نه باشه چی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان لبخند همیشگی گفت:
«اون وقت...»
«به تصمیمت احترام میذارم.»
«ولی هیچوقت از اینکه حقیقت رو بهت گفتم، پشیمون نمیشم.»
مانلی برای اولین بار...
احساس کرد قلبش آرام شده است.
نه به خاطر اینکه جوابش را پیدا کرده بود...
بلکه چون فهمید تهیونگ قرار نیست به او فشار بیاورد.
---
وقتی از تپه پایین میآمدند...
جاده کمی تاریک بود.
مانلی روی سنگ کوچکی تعادلش را از دست داد.
تهیونگ فقط دستش را جلو آورد.
«مواظب باش...»
مانلی این بار...
بدون تردید دستش را گرفت.
فقط برای اینکه نیفتد.
چند قدم...
دستشان در دست هم ماند.
بعد که مسیر صاف شد...
مانلی آرام دستش را پس گرفت.
لبخند زد.
«ممنون.»
---
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط همان لبخند آرام روی لبش نشست.
همان لحظه با خودش فکر کرد:
«همین هم برای امشب کافیه...»
---
وقتی به جلوی خانهی مانلی رسیدند...
مانلی قبل از پیاده شدن گفت:
«یه خواهش دارم.»
«بگو.»
«تا وقتی خودم به نتیجه نرسیدم...»
«همهچی مثل قبل باشه.»
تهیونگ بدون مکث سر تکان داد.
«قول میدم.»
---
مانلی از ماشین پیاده شد.
چند قدم رفت.
بعد برگشت.
لبخند گرمی به تهیونگ زد.
«شب بخیر...»
تهیونگ هم آرام جواب داد:
«شب بخیر، مانلی.»
(یاد زن قوی دو بونگ سون اوفتادم)
---
آن شب...
برای اولین بار...
هیچکدام احساس ترس نمیکردند.
جوابی داده نشده بود...
اما امید...
آرامآرام بین دلهایشان جوانه زده بود.
---
پایان پارت ۹۷... 🤍🌙
«گاهی زیباترین جواب، یک «الان نه» است؛ چون از روی صداقت گفته میشود، نه از روی تردید.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب اعتراف...
هنوز تمام نشده بود.
نسیم آرامی روی تپه میوزید.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
---
مانلی هنوز ساکت بود.
نگاهش به دوردستها بود.
بعد خیلی آرام گفت:
«تهیونگ...»
«من نمیتونم همین الان جوابت رو بدم.»
---
تهیونگ بدون کوچکترین ناراحتی لبخند زد.
انگار از قبل انتظار همین جواب را داشت.
«میدونم.»
مانلی ادامه داد:
«این احساس برای من واقعیـه...»
«ولی میترسم.»
«میترسم یه تصمیم عجولانه بگیرم و بعد...»
نتوانست جملهاش را کامل کند.
تهیونگ آرام گفت:
«لازم نیست عجله کنی.»
«من امروز اعتراف نکردم که مجبورت کنم جواب بدی.»
«فقط... دلم نمیخواست دیگه این حرف توی دلم بمونه.»
---
چشمهای مانلی دوباره پر از اشک شد.
«اگه... آخرش جوابم نه باشه چی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان لبخند همیشگی گفت:
«اون وقت...»
«به تصمیمت احترام میذارم.»
«ولی هیچوقت از اینکه حقیقت رو بهت گفتم، پشیمون نمیشم.»
مانلی برای اولین بار...
احساس کرد قلبش آرام شده است.
نه به خاطر اینکه جوابش را پیدا کرده بود...
بلکه چون فهمید تهیونگ قرار نیست به او فشار بیاورد.
---
وقتی از تپه پایین میآمدند...
جاده کمی تاریک بود.
مانلی روی سنگ کوچکی تعادلش را از دست داد.
تهیونگ فقط دستش را جلو آورد.
«مواظب باش...»
مانلی این بار...
بدون تردید دستش را گرفت.
فقط برای اینکه نیفتد.
چند قدم...
دستشان در دست هم ماند.
بعد که مسیر صاف شد...
مانلی آرام دستش را پس گرفت.
لبخند زد.
«ممنون.»
---
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط همان لبخند آرام روی لبش نشست.
همان لحظه با خودش فکر کرد:
«همین هم برای امشب کافیه...»
---
وقتی به جلوی خانهی مانلی رسیدند...
مانلی قبل از پیاده شدن گفت:
«یه خواهش دارم.»
«بگو.»
«تا وقتی خودم به نتیجه نرسیدم...»
«همهچی مثل قبل باشه.»
تهیونگ بدون مکث سر تکان داد.
«قول میدم.»
---
مانلی از ماشین پیاده شد.
چند قدم رفت.
بعد برگشت.
لبخند گرمی به تهیونگ زد.
«شب بخیر...»
تهیونگ هم آرام جواب داد:
«شب بخیر، مانلی.»
(یاد زن قوی دو بونگ سون اوفتادم)
---
آن شب...
برای اولین بار...
هیچکدام احساس ترس نمیکردند.
جوابی داده نشده بود...
اما امید...
آرامآرام بین دلهایشان جوانه زده بود.
---
پایان پارت ۹۷... 🤍🌙
«گاهی زیباترین جواب، یک «الان نه» است؛ چون از روی صداقت گفته میشود، نه از روی تردید.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۶۸۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط