𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁸
صبح روز بعد...هوای اردوگاه سنگینتر از همیشه بود. تهیونگ برای بررسی وضعیت یکی از پایگاههای نزدیک، از اردوگاه خارج شده بود و همین...فرصتی بود که بعضیها منتظرش بودند.
جونگکوک روی تخت نشسته بود و مشغول بانداژ کردن شانه اش بود که هنوز کامل خوب نشده بود اما تحمل درد برایش چیز تازهای نبود. ناگهان صدای باز شدن پردهی چادر بلند شد. جونگکوک سرش را بالا آورد. سه سرباز روس وارد شدند اما این بار...رفتارشان شبیه نگهبانهای معمولی نبود. جونگکوک نگاه تیزی به آنها انداخت.
جونگکوک : کاری داشتید؟
یکی از آنها جلو آمد
_ چندتا سؤال داریم
جونگکوک بستن بانداژ را تموم کرد
جونگکوک : اگه فرماندهتون چیزی میخواست، خودش میاومد
سرباز پوزخند زد
_ فرمانده زیادی باهات راه اومده
_ اما ما مثل اون نیستیم
جونگکوک چیزی نگفت و همین سکوت بیشتر عصبانیشان کرد.
_ اطلاعات پایگاهتون ، تعداد نیروها ، مسیرهای حمله ؟
جونگکوک : جوابم رو قبلاً گرفتی ، هیچ چیزی نمیگم
چهرهی سربازها سرد شد
_ فکر کردی چون فرمانده ازت خوشش اومده ماهم مثل اونیم ؟
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : اون از من خوشش نمیاد ، من فقط اسیرشم
چند لحظه سکوت شد . یکی از سربازها قدمی جلو گذاشت
_ پس مجبورمون نکن واقعا مثل یه اسیر باهات رفتار کنیم
جونگکوک نگاهش را روی او ثابت کرد
جونگکوک : تهدید میکنی؟
_ نه ، فقط میخوایم حافظهات رو بهتر کنیم
یکی از آنها دستش رو بالا برد اما قبل از اینکه بتواند ضربه ای بزند...صدای سردی از پشت سرشان بلند شد.
تهیونگ : دستت رو پایین بیار
همه خشکشان زد . تهیونگ آنجا ایستاده بود و هیچکس حتی متوجه ورودش هم نشده بود. نگاهش روی سربازی بود که دستش را بالا برده بود.
تهیونگ: کی به شما اجازه داد به اسیر دست بزنید؟
هیچکس جواب نداد.
_ قربان...
تهیونگ : فقط جواب
سکوت
جونگکوک دید که حتی سربازهای خودش هم از نگاه تهیونگ عقب میکشند.
_ ما فقط میخواستیم اطلاعات بگیریم
تهیونگ : با نقض دستور من؟
_ قربان...
تهیونگ: گفته بودم هیچکس بدون اجازه ی من حق نزدیک شدن بهش رو نداره
صدایش بلند نبود اما آنقدر محکم بود که کسی جرئت مخالفت نداشت
تهیونگ: یک هفته نگهبانی اضافه ، از همین امشب تنبیهتون شروع میشه ، و گزارش تخلفتون ثبت میشه
چهره سربازها تغییر کرد. اما هیچکدام اعتراضی نکردند ، جراتش را نداشتند
_ بله قربان
وقتی آنها از چادر بیرون رفتند، سکوت برقرار شد . جونگکوک چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
جونگکوک : چرا جلوشون رو گرفتی؟!
تهیونگ : چون اشتباه کردن
جونگکوک : حتی با وجود اینکه دشمنم؟
تهیونگ : حتی با وجود اینکه دشمنمی . اشتباه ، اشتباهه.... قوانین برای همه ست حتی برای سربازهای خودم
و به سمت خروجی رفت و از چادر خارج شد. جونگکوک به جای خالی او خیره ماند. برای اولین بار...نه به عنوان فرمانده دشمن...بلکه به عنوان یک انسان به او نگاه کرد. اما هنوز نمیخواست قبول کند ، هنوز نه .
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁸
صبح روز بعد...هوای اردوگاه سنگینتر از همیشه بود. تهیونگ برای بررسی وضعیت یکی از پایگاههای نزدیک، از اردوگاه خارج شده بود و همین...فرصتی بود که بعضیها منتظرش بودند.
جونگکوک روی تخت نشسته بود و مشغول بانداژ کردن شانه اش بود که هنوز کامل خوب نشده بود اما تحمل درد برایش چیز تازهای نبود. ناگهان صدای باز شدن پردهی چادر بلند شد. جونگکوک سرش را بالا آورد. سه سرباز روس وارد شدند اما این بار...رفتارشان شبیه نگهبانهای معمولی نبود. جونگکوک نگاه تیزی به آنها انداخت.
جونگکوک : کاری داشتید؟
یکی از آنها جلو آمد
_ چندتا سؤال داریم
جونگکوک بستن بانداژ را تموم کرد
جونگکوک : اگه فرماندهتون چیزی میخواست، خودش میاومد
سرباز پوزخند زد
_ فرمانده زیادی باهات راه اومده
_ اما ما مثل اون نیستیم
جونگکوک چیزی نگفت و همین سکوت بیشتر عصبانیشان کرد.
_ اطلاعات پایگاهتون ، تعداد نیروها ، مسیرهای حمله ؟
جونگکوک : جوابم رو قبلاً گرفتی ، هیچ چیزی نمیگم
چهرهی سربازها سرد شد
_ فکر کردی چون فرمانده ازت خوشش اومده ماهم مثل اونیم ؟
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : اون از من خوشش نمیاد ، من فقط اسیرشم
چند لحظه سکوت شد . یکی از سربازها قدمی جلو گذاشت
_ پس مجبورمون نکن واقعا مثل یه اسیر باهات رفتار کنیم
جونگکوک نگاهش را روی او ثابت کرد
جونگکوک : تهدید میکنی؟
_ نه ، فقط میخوایم حافظهات رو بهتر کنیم
یکی از آنها دستش رو بالا برد اما قبل از اینکه بتواند ضربه ای بزند...صدای سردی از پشت سرشان بلند شد.
تهیونگ : دستت رو پایین بیار
همه خشکشان زد . تهیونگ آنجا ایستاده بود و هیچکس حتی متوجه ورودش هم نشده بود. نگاهش روی سربازی بود که دستش را بالا برده بود.
تهیونگ: کی به شما اجازه داد به اسیر دست بزنید؟
هیچکس جواب نداد.
_ قربان...
تهیونگ : فقط جواب
سکوت
جونگکوک دید که حتی سربازهای خودش هم از نگاه تهیونگ عقب میکشند.
_ ما فقط میخواستیم اطلاعات بگیریم
تهیونگ : با نقض دستور من؟
_ قربان...
تهیونگ: گفته بودم هیچکس بدون اجازه ی من حق نزدیک شدن بهش رو نداره
صدایش بلند نبود اما آنقدر محکم بود که کسی جرئت مخالفت نداشت
تهیونگ: یک هفته نگهبانی اضافه ، از همین امشب تنبیهتون شروع میشه ، و گزارش تخلفتون ثبت میشه
چهره سربازها تغییر کرد. اما هیچکدام اعتراضی نکردند ، جراتش را نداشتند
_ بله قربان
وقتی آنها از چادر بیرون رفتند، سکوت برقرار شد . جونگکوک چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
جونگکوک : چرا جلوشون رو گرفتی؟!
تهیونگ : چون اشتباه کردن
جونگکوک : حتی با وجود اینکه دشمنم؟
تهیونگ : حتی با وجود اینکه دشمنمی . اشتباه ، اشتباهه.... قوانین برای همه ست حتی برای سربازهای خودم
و به سمت خروجی رفت و از چادر خارج شد. جونگکوک به جای خالی او خیره ماند. برای اولین بار...نه به عنوان فرمانده دشمن...بلکه به عنوان یک انسان به او نگاه کرد. اما هنوز نمیخواست قبول کند ، هنوز نه .
....ادامه دارد
- ۹۴۹
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط