تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²]
*زمان حال*
*ا/ت ویو*
مثل همیشه ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح از خواب بیدار شدم و یکم ورزش صبحگاهی کردم، بعد از حدودا ۱۰ دقیقه ورزش، به یه حموم ۲۰ دقیقه ای رفتم. وقتی از حموم اومدم بیرون، با حوله به آشپزخونه رفتم.
شروع به درست کردن صبحانه کردم. بعد از مدتی که غذا درست شد، غذا رو خوردم و بعدش ظرف ها رو شستم. رفتم تو اتاقمو شروع به خشک کردن موهام کردم. چون هوا خیلی سرد بود برای همین یه بافت راه راه سیاه سفید و یه بوتکات لی و یه پالتوی چرمی مشکی بلند پوشیدم.
ساعت حدودا ۶:۴۵ دقیقه بود، برای همین با عجله وسایلم رو برداشتم و در حالی مامانم توی اتاقش خواب بود، بی صدا از خونه بیرون رفتم.
چون راه خیلی دور بود و ماشینم هم خراب بود، مجبور شدن با اتوبوس برم، پس مدتی صبر کردم و بعد از مدتی بالاخره اتوبوس اومد و سوار شدم، حدود ۱۰ دقیقه توی راه بودم و بالاخره رسیدم. خیلی دیر به کافه رسیدم ولی به هر حال هنوز آقای جان (صاحبکار ا/ت) نیومده بود که سرم داد بزنه.
وقتی داشتم در کافه رو با کلید باز میکردم، یا صدای داد کسی از جا پریدم و وقتی برگشتم جان رو دیدم.
(علامت آقای جان ¤)
(علامت ا/ت +)
¤ا/تتتتتتت... باز که دیر اومدی! (با داد)
+هوووووف... بازم همون غرغرای همیشگی (با صدای آروم)
¤چیزی گفتی؟
+هااا؟... عااام... هیچی... ببخشید که دیر اومدم... حالا میتونم برم تو؟!
¤خیله خوب برووو...
خیلی غر میزنه، شیطونه میگه یه بار مثل سگ بزنمش بعد استعفا بدم ولی متاسفانه نمیتونم ریسک کنم. درسته توی چند تا کمپانی تتو آرتیستم ولی هنوز کارم رو به صورت رسمی شروع نکردم، برای همین این کارو نمیکنم، زمان مثل همیشه خیلی کند میگذشت، از صبح تا غروب کلی مشتری میومدن و میرفتن ولی آخرین مشتری با بقیه مشتری ها فرق داشت.
*وک ویو*
بالاخره به حرف نامجون نامجون هیونگ گوش کردم که برم بیرون و یکم حال و هوام عوض بشه. تصمیم گرفتم برم کافه، پس آماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم بیرون تا یه کافه پیدا کنم. خودشه... کافهای توجهام رو به خودش جلب کرد همینه. ماشینم رو کنار کافه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در کافه رفتم، در رو باز کردم، رو به روی در کافه، روی پیشخوان دختری رو دیدم که سرش رو رو میز پیشخوان گذاشته و انگار خوابیده بود، بعد از برداشتن یه قدم، سرش رو بالا آورد، خیلی زیبا بود، پوست سفیدی داشت و موهای مشکی و فری داشت و چشمای خماری داشت که مشخص بود بخاطر خوابیدنش اینطوری شده بود.
حتی با اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، بازم زیبا و بی عیب و نقصه. زیباترین دختری که تو عمرم دیدم، اون دختر بود.
*ا/ت ویو*
بعد از اینکه سفارش مشتری ها رو بهشون دادم، دستام رو روی میز پیشخوان گذاشتم و سرم رو روی دستام، سرم رو کج کردم و به ساعت نگاه کردم، غرق تماشای ساعت بود که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد. زمانی که چشمام رو باز کردم دوباره ساعت رو دیدم، یه ساعت خواب بودم، صدای قدم کسی رو شنیدم، حدس زدم صاحبکارمه.
سرمو بلند کردم تا باز جان سرم غر نزنه اما با قیافهی جان رو به رو نشدم، اما بجاش با چهرهی یه پسر خوشگل و جذاب رو به رو شدم. کت و شلوار تمام مشکی با بلوز مشکی زیرش پوشیده بود، خیلی شبیه مافیا ها بود.
واااااااای نه، چرا تپش قلبم داره میره بالا؟ نکنه عاشق شدم؟ نه باباااااا.
واااااای داره میاد سمتم. الان شبیه گوجه میشم. (هارو: منظورش اینه که صورتش خیلی سرخ شده)
-سلام!
+...
-ببخشید!
+...
-خانم... خانم... خاااااانم!
وااااای صداش خیلی قشنگه، چی؟ داره صدام میکنه؟ عهههههه، ا/ت به خودت بیااااا
+عااام... بله بفرمایید!
-یه آیس آمریکانو میخواستم.
+بله... الان براتون میارم.
شروع کردن به درست کردن آمریکانو، مشغول درست کردنش بودم و دزدکی بهش نگاه میکردم، چون خیلی جذاب بود، وااااای چرا انقد عرق کردم؟ نکنه جدی جدی عاشق شدم؟ عرررررررررر.
همینطور که داشتم بهش نگاه میکردم که یهو سرشو طرفم چرخوند، منم برای اینکه همه چیو عادی جلوه بدم، سرمو سمت دستگاه قهوه چرخوندم تا باهاش چشم تو چشم نشم، ولی مثل اینکه موفق نشدم.
وقتی سرش رو دوباره چرخوند سمت، دوباره بهش نگاه کردم که با صدای نحس صاحبکارم دوباره به خودم اومدم.
¤ا/تتتتتتتتت!
+ب-بله!
¤داری چه غلطی میکنی؟ بجنب سفارش آقای جئون رو بده.
+چشم!
جئون؟! جان اونو میشناسه؟ مگه اون کیه؟!
وقتی سفارش رو آماده کردم، به سمت میز همون پسره رفتم و دیدم که صاحبکارم داره خای... چیز... پاچه خواریش رو میکنه.
¤ا/ت... از آقای جئون هیچ هزینه ای نگیر.
با خودم حدس زدم شاید واقعا مافیاعه.
خب اینم از پارت دو... لایک و کامنت فراموش نشه💋
منتظر پارت سوم باشید🫠
این پارت شرطی نداره
تا درودی دیگر خدافظ😁
*زمان حال*
*ا/ت ویو*
مثل همیشه ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح از خواب بیدار شدم و یکم ورزش صبحگاهی کردم، بعد از حدودا ۱۰ دقیقه ورزش، به یه حموم ۲۰ دقیقه ای رفتم. وقتی از حموم اومدم بیرون، با حوله به آشپزخونه رفتم.
شروع به درست کردن صبحانه کردم. بعد از مدتی که غذا درست شد، غذا رو خوردم و بعدش ظرف ها رو شستم. رفتم تو اتاقمو شروع به خشک کردن موهام کردم. چون هوا خیلی سرد بود برای همین یه بافت راه راه سیاه سفید و یه بوتکات لی و یه پالتوی چرمی مشکی بلند پوشیدم.
ساعت حدودا ۶:۴۵ دقیقه بود، برای همین با عجله وسایلم رو برداشتم و در حالی مامانم توی اتاقش خواب بود، بی صدا از خونه بیرون رفتم.
چون راه خیلی دور بود و ماشینم هم خراب بود، مجبور شدن با اتوبوس برم، پس مدتی صبر کردم و بعد از مدتی بالاخره اتوبوس اومد و سوار شدم، حدود ۱۰ دقیقه توی راه بودم و بالاخره رسیدم. خیلی دیر به کافه رسیدم ولی به هر حال هنوز آقای جان (صاحبکار ا/ت) نیومده بود که سرم داد بزنه.
وقتی داشتم در کافه رو با کلید باز میکردم، یا صدای داد کسی از جا پریدم و وقتی برگشتم جان رو دیدم.
(علامت آقای جان ¤)
(علامت ا/ت +)
¤ا/تتتتتتت... باز که دیر اومدی! (با داد)
+هوووووف... بازم همون غرغرای همیشگی (با صدای آروم)
¤چیزی گفتی؟
+هااا؟... عااام... هیچی... ببخشید که دیر اومدم... حالا میتونم برم تو؟!
¤خیله خوب برووو...
خیلی غر میزنه، شیطونه میگه یه بار مثل سگ بزنمش بعد استعفا بدم ولی متاسفانه نمیتونم ریسک کنم. درسته توی چند تا کمپانی تتو آرتیستم ولی هنوز کارم رو به صورت رسمی شروع نکردم، برای همین این کارو نمیکنم، زمان مثل همیشه خیلی کند میگذشت، از صبح تا غروب کلی مشتری میومدن و میرفتن ولی آخرین مشتری با بقیه مشتری ها فرق داشت.
*وک ویو*
بالاخره به حرف نامجون نامجون هیونگ گوش کردم که برم بیرون و یکم حال و هوام عوض بشه. تصمیم گرفتم برم کافه، پس آماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم بیرون تا یه کافه پیدا کنم. خودشه... کافهای توجهام رو به خودش جلب کرد همینه. ماشینم رو کنار کافه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در کافه رفتم، در رو باز کردم، رو به روی در کافه، روی پیشخوان دختری رو دیدم که سرش رو رو میز پیشخوان گذاشته و انگار خوابیده بود، بعد از برداشتن یه قدم، سرش رو بالا آورد، خیلی زیبا بود، پوست سفیدی داشت و موهای مشکی و فری داشت و چشمای خماری داشت که مشخص بود بخاطر خوابیدنش اینطوری شده بود.
حتی با اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، بازم زیبا و بی عیب و نقصه. زیباترین دختری که تو عمرم دیدم، اون دختر بود.
*ا/ت ویو*
بعد از اینکه سفارش مشتری ها رو بهشون دادم، دستام رو روی میز پیشخوان گذاشتم و سرم رو روی دستام، سرم رو کج کردم و به ساعت نگاه کردم، غرق تماشای ساعت بود که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد. زمانی که چشمام رو باز کردم دوباره ساعت رو دیدم، یه ساعت خواب بودم، صدای قدم کسی رو شنیدم، حدس زدم صاحبکارمه.
سرمو بلند کردم تا باز جان سرم غر نزنه اما با قیافهی جان رو به رو نشدم، اما بجاش با چهرهی یه پسر خوشگل و جذاب رو به رو شدم. کت و شلوار تمام مشکی با بلوز مشکی زیرش پوشیده بود، خیلی شبیه مافیا ها بود.
واااااااای نه، چرا تپش قلبم داره میره بالا؟ نکنه عاشق شدم؟ نه باباااااا.
واااااای داره میاد سمتم. الان شبیه گوجه میشم. (هارو: منظورش اینه که صورتش خیلی سرخ شده)
-سلام!
+...
-ببخشید!
+...
-خانم... خانم... خاااااانم!
وااااای صداش خیلی قشنگه، چی؟ داره صدام میکنه؟ عهههههه، ا/ت به خودت بیااااا
+عااام... بله بفرمایید!
-یه آیس آمریکانو میخواستم.
+بله... الان براتون میارم.
شروع کردن به درست کردن آمریکانو، مشغول درست کردنش بودم و دزدکی بهش نگاه میکردم، چون خیلی جذاب بود، وااااای چرا انقد عرق کردم؟ نکنه جدی جدی عاشق شدم؟ عرررررررررر.
همینطور که داشتم بهش نگاه میکردم که یهو سرشو طرفم چرخوند، منم برای اینکه همه چیو عادی جلوه بدم، سرمو سمت دستگاه قهوه چرخوندم تا باهاش چشم تو چشم نشم، ولی مثل اینکه موفق نشدم.
وقتی سرش رو دوباره چرخوند سمت، دوباره بهش نگاه کردم که با صدای نحس صاحبکارم دوباره به خودم اومدم.
¤ا/تتتتتتتتت!
+ب-بله!
¤داری چه غلطی میکنی؟ بجنب سفارش آقای جئون رو بده.
+چشم!
جئون؟! جان اونو میشناسه؟ مگه اون کیه؟!
وقتی سفارش رو آماده کردم، به سمت میز همون پسره رفتم و دیدم که صاحبکارم داره خای... چیز... پاچه خواریش رو میکنه.
¤ا/ت... از آقای جئون هیچ هزینه ای نگیر.
با خودم حدس زدم شاید واقعا مافیاعه.
خب اینم از پارت دو... لایک و کامنت فراموش نشه💋
منتظر پارت سوم باشید🫠
این پارت شرطی نداره
تا درودی دیگر خدافظ😁
- ۶.۹k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط