casino2-2
به سمتمون برگشت و خنده هاش تبدیل شد به قیافه ای سرد...چشمایی که همرنگ خون بود...موهای شلخته و پیرهن نیمه خیسی که با عرق بدنش قاطی شده بود...صدای قلبمو میتونستم واضح بشنوم به امید اینکه جونگکوک و تهیونگ الان به دادمون میرسن سعی کردم خودمو اروم کنم
دنیل: چندتا بچه فسقلی میخواستن منو بکشن
سرشو انداخت پایین و خنده تمسخر آمیزی کرد سرشو به حالت تاسف تکون داد
دنیل: نه...خوشم اومد...کار همتون عالی بود البته بجز یه نفر
با دیدن لونا که با پارچه روی دهنش تقلا میکرد ولش کنن روح از تنم جدا شد
دنیل: میکا...چقدر هشدار دادیم خیانتی در کار نباشه
با صدای پر از استرس زیر لب زمزمه کردم
میکا: خفشو
قدم های کوتاهی سمتم برداشت و همچنان سرش پایین بود دستاشو از پشت بهم چفت کرد همچنان نگاهم رو لونایی که تقلا میکرد قفل شده بود
دنیل: ولی تو چیکار کردی...بین مرگ و عاشقی...عشق رو ترجیح دادی
خنده کوتاهی کرد و سرشو گرفت بالا
دنیل: خیلی شجاعی دختر...میدونی! میکایی که من چند سال پیش دیدم...دختری بود که از باد هم میترسید...نزدیک جنس مخالف نمیشد...و پر بود از ضعف هایی که شخصیت ضعیفشو ساخته بود...اما میکایی که الان جلوم ایستاده...دختریه که مثل یه سگ خونگی توسط صاحبش...جئون جونگکوک آموزش دیده...با چند تا بوس و بغل گولت زده که بتونه به عنوان سپر ازت استفاده کن
دستاشو برد به طرف پهلو بالا و داد زد
دنیل: حالا این جئون عاشق ما کجاست...کجایی
دستاشو محکم بهم کوبید و حالت صورتش جدی شد سمتم اومد و تو صورتم داد زد
دنیل: با ۴۰ سال سن فکر کردی میتونی منو بازی بدی میکا؟ صدتای جئون و امثالش نمیتونن حتی از رو جنازم رد بشن چه برسه بخوان جنازمو تو خونه خودم رها کنن
دستشو به سمت صورتم آورد و چونمو محکم تو دستش گرفت مطمعن بودم بعد از ول کردن دستش رد انگشتاش میمونه
دنیل: با دوست خوشگلت کار ندارم...اما برای کیم تهیونگی که بی اجازه وارد حریم شخصیم شد دارم...بهش نشون میدم دنیل بزرگ چه چیزایی بلده
خنده بلندی کرد و چونمو سفت تر تو دستش گرفت
دنیل: جئونم باید جواب افتضاحی که به بار آورده رو پس بده
کل مدت صدای گریه های نانا و تقلا کردن لونا اکو میشد با ول کردن چونم صدایی از درد از دهنم خارج شد سرمو انداختم پایین...میتونستم به حال و روزم خون گریه کنم...با صدای کفش های دنیل که ازم دور شد سرمو گرفتم بالا با دیدن تفنگی که از پشت جیب کتش درآورد چشمام تا حد امکان گرد شد
+چی...چیکار میکنی
صدای جیغ نانا همه جا رو پر کرده بود دنیل نفس عمیقی کشید و به مرد پشت سر نانا اشاره کرد
دنیل: ببرش بیرون...یجای تو شهر که خلوت باشه ولش کن...یچیم سرش کن چیزی نبینه
شروع به تکون خوردن کردم اما هر تکونم مساوی بود با سفت تر شدن گره دستاش دور دستم...التماس میکردم پشت سر هم التماس میکردم اما با دیدن نانا که با ترس لحظه آخر نگاهم کرد سر جام خشکم زد...چشمایی که پر از اشک بود و التماس میکرد برای کمک
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
دنیل: چندتا بچه فسقلی میخواستن منو بکشن
سرشو انداخت پایین و خنده تمسخر آمیزی کرد سرشو به حالت تاسف تکون داد
دنیل: نه...خوشم اومد...کار همتون عالی بود البته بجز یه نفر
با دیدن لونا که با پارچه روی دهنش تقلا میکرد ولش کنن روح از تنم جدا شد
دنیل: میکا...چقدر هشدار دادیم خیانتی در کار نباشه
با صدای پر از استرس زیر لب زمزمه کردم
میکا: خفشو
قدم های کوتاهی سمتم برداشت و همچنان سرش پایین بود دستاشو از پشت بهم چفت کرد همچنان نگاهم رو لونایی که تقلا میکرد قفل شده بود
دنیل: ولی تو چیکار کردی...بین مرگ و عاشقی...عشق رو ترجیح دادی
خنده کوتاهی کرد و سرشو گرفت بالا
دنیل: خیلی شجاعی دختر...میدونی! میکایی که من چند سال پیش دیدم...دختری بود که از باد هم میترسید...نزدیک جنس مخالف نمیشد...و پر بود از ضعف هایی که شخصیت ضعیفشو ساخته بود...اما میکایی که الان جلوم ایستاده...دختریه که مثل یه سگ خونگی توسط صاحبش...جئون جونگکوک آموزش دیده...با چند تا بوس و بغل گولت زده که بتونه به عنوان سپر ازت استفاده کن
دستاشو برد به طرف پهلو بالا و داد زد
دنیل: حالا این جئون عاشق ما کجاست...کجایی
دستاشو محکم بهم کوبید و حالت صورتش جدی شد سمتم اومد و تو صورتم داد زد
دنیل: با ۴۰ سال سن فکر کردی میتونی منو بازی بدی میکا؟ صدتای جئون و امثالش نمیتونن حتی از رو جنازم رد بشن چه برسه بخوان جنازمو تو خونه خودم رها کنن
دستشو به سمت صورتم آورد و چونمو محکم تو دستش گرفت مطمعن بودم بعد از ول کردن دستش رد انگشتاش میمونه
دنیل: با دوست خوشگلت کار ندارم...اما برای کیم تهیونگی که بی اجازه وارد حریم شخصیم شد دارم...بهش نشون میدم دنیل بزرگ چه چیزایی بلده
خنده بلندی کرد و چونمو سفت تر تو دستش گرفت
دنیل: جئونم باید جواب افتضاحی که به بار آورده رو پس بده
کل مدت صدای گریه های نانا و تقلا کردن لونا اکو میشد با ول کردن چونم صدایی از درد از دهنم خارج شد سرمو انداختم پایین...میتونستم به حال و روزم خون گریه کنم...با صدای کفش های دنیل که ازم دور شد سرمو گرفتم بالا با دیدن تفنگی که از پشت جیب کتش درآورد چشمام تا حد امکان گرد شد
+چی...چیکار میکنی
صدای جیغ نانا همه جا رو پر کرده بود دنیل نفس عمیقی کشید و به مرد پشت سر نانا اشاره کرد
دنیل: ببرش بیرون...یجای تو شهر که خلوت باشه ولش کن...یچیم سرش کن چیزی نبینه
شروع به تکون خوردن کردم اما هر تکونم مساوی بود با سفت تر شدن گره دستاش دور دستم...التماس میکردم پشت سر هم التماس میکردم اما با دیدن نانا که با ترس لحظه آخر نگاهم کرد سر جام خشکم زد...چشمایی که پر از اشک بود و التماس میکرد برای کمک
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۴۳.۲k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط