« تا کی »
« تا کی »
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور.
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور.
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم.
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم
تو را در آغوش بگیرم.
تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود.
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد.
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد.
خسته ام ! یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.
عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم.
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است.
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم.
تا کی باید بگویم که عاشقم ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم.
و تا کی باید با دستهای خالی با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس
و شاکی زندگی کنم .آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم عزیزم. تاکی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور.
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور.
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم.
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم
تو را در آغوش بگیرم.
تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود.
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد.
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد.
خسته ام ! یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.
عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم.
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است.
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم.
تا کی باید بگویم که عاشقم ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم.
و تا کی باید با دستهای خالی با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس
و شاکی زندگی کنم .آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم عزیزم. تاکی؟
- ۱.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط