دستمال کاغذی به اشک گفت :

دستمال کاغذی به اشک گفت :
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
عاشقم
یا من ازدواج می کنی ؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمال کاغذی !
تو چقد ساده ای
خوش خیالی کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی وتکه ای زباله می شوی
پس برو بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش !

دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کردو گریه کردو گریه کرد
در تن سفیدو نازشکش دوید
خون درد

آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل دیگران نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستما کاغذی ها فرق داشت
چون که درمیان قلب خود
دانه های اشک داشت
دیدگاه ها (۱)

دختری دلش شکست رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست *** رفت ...

یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استحابت دعا منتظر نشسته ب...

سالها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خا...

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و ...

عشق زیر نور ماه | قسمت 7

مهم است؛ مهم است در چه محیطی قرار بگیریوبا کدام آدم ها و با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط