# پارت ¹⁶
# پارت ¹⁶
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دورایاکی با طعم شیرین .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
از زبان نویسنده 🤓
مایکی و سوزوکی توی خیابون قدم میزدند.
سوزوکی هنوز دست مایکی رو گرفته بود.
مایکی: سوز...
سوزوکی: هوم؟
مایکی: تو با بقیهی دخترا فرق داری :^
سوزوکی با تعجب بهش نگاه کرد.
سوزوکی: فرق دارم؟چه فرقی؟
مایکی: آره فرق داری .
سوزوکی: بگو دیه چه فرقی
مایکی چند لحظه فکر کرد.
مایکی: نمیدونم...
سوزوکی: پس چرا میگی فرق دارم؟!👺
مایکی: چون فرق داری دیگه من چه بدونم .
سوزوکی: این که جواب نشد!
مایکی: شد! 😤
سوزوکی: نشد! 😤
همینطور که داشتن باهم مثلا دعوا میکردن.
ناگهان...
بوومــ💥
سوزوکی با یه دختر کوچولو برخورد کرد.دختر موهای بلند و چشمای قشنگی داشت .
سوزوکی: ایی 😣
مایکی: اِما !
دختر کوچولو که روی زمین افتاده بود، با اخم به مایکی نگاه کرد.
اِما: مایکی! حواست کجاست؟!
مایکی: تو بودی که جلوی ما سبز شدی! 😤
اِما: من جلوی تو سبز شدم؟!
سوزوکی با تعجب به هردوشون نگاه میکرد.
بعد سریع دستش رو به سمت اِما دراز کرد.
سوزوکی: حالت خوبه ؟؟؟
اِما چند لحظه به دست سوزوکی نگاه کرد.
بعد دستش رو گرفت و بلند شد.
اِما: آره... ممنون.
سوزوکی: من سوزوکیام.
ولی میتونی صدام کنی سوز .
اِما لبخند زد.
اِما: من اِما هستم.
و اسم من کوتا تر از این نمیشه .
سوزوکی: خوشبختم اِما!
مایکی که کنارشون ایستاده بود، با تعجب به سوزوکی نگاه کرد.
مایکی: هی!
سوزوکی و اِما با هم بهش نگاه کردن.
مایکی: چرا انقدر سریع با هم دوست شدین؟!نامردیه .
اِما: چون سوز دختر خوبیه.
مایکی: منم خوبم! 😭
اِما: تو؟!
مایکی: هی! 😭
سوزوکی خندید.
سوزوکی: مایکی، حسودی میکنی؟ 👀
مایکی سریع سرش رو برگردوند.
مایکی: نه!
سوزوکی: میکنیییی!
مایکی: نمیکنم! 😤
اِما با لبخند به مایکی نگاه کرد.
اِما: مایکی حسوده؟
مایکی: اِمااااا! 😭
و اینطوری...
سوزوکی برای اولین بار با اِما آشنا شد.
اما مایکی...
از همون لحظه فهمید...
شاید از این به بعد مجبور باشه سوزوکی رو با اِما هم شریک بشه.
و اصلاً از این موضوع خوشحال نبود. 😭
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بعد مدتی ها پارت دادم ... و چون حال ندارم بدم الان شاید چند تا پشت سر هم دادم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دورایاکی با طعم شیرین .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
از زبان نویسنده 🤓
مایکی و سوزوکی توی خیابون قدم میزدند.
سوزوکی هنوز دست مایکی رو گرفته بود.
مایکی: سوز...
سوزوکی: هوم؟
مایکی: تو با بقیهی دخترا فرق داری :^
سوزوکی با تعجب بهش نگاه کرد.
سوزوکی: فرق دارم؟چه فرقی؟
مایکی: آره فرق داری .
سوزوکی: بگو دیه چه فرقی
مایکی چند لحظه فکر کرد.
مایکی: نمیدونم...
سوزوکی: پس چرا میگی فرق دارم؟!👺
مایکی: چون فرق داری دیگه من چه بدونم .
سوزوکی: این که جواب نشد!
مایکی: شد! 😤
سوزوکی: نشد! 😤
همینطور که داشتن باهم مثلا دعوا میکردن.
ناگهان...
بوومــ💥
سوزوکی با یه دختر کوچولو برخورد کرد.دختر موهای بلند و چشمای قشنگی داشت .
سوزوکی: ایی 😣
مایکی: اِما !
دختر کوچولو که روی زمین افتاده بود، با اخم به مایکی نگاه کرد.
اِما: مایکی! حواست کجاست؟!
مایکی: تو بودی که جلوی ما سبز شدی! 😤
اِما: من جلوی تو سبز شدم؟!
سوزوکی با تعجب به هردوشون نگاه میکرد.
بعد سریع دستش رو به سمت اِما دراز کرد.
سوزوکی: حالت خوبه ؟؟؟
اِما چند لحظه به دست سوزوکی نگاه کرد.
بعد دستش رو گرفت و بلند شد.
اِما: آره... ممنون.
سوزوکی: من سوزوکیام.
ولی میتونی صدام کنی سوز .
اِما لبخند زد.
اِما: من اِما هستم.
و اسم من کوتا تر از این نمیشه .
سوزوکی: خوشبختم اِما!
مایکی که کنارشون ایستاده بود، با تعجب به سوزوکی نگاه کرد.
مایکی: هی!
سوزوکی و اِما با هم بهش نگاه کردن.
مایکی: چرا انقدر سریع با هم دوست شدین؟!نامردیه .
اِما: چون سوز دختر خوبیه.
مایکی: منم خوبم! 😭
اِما: تو؟!
مایکی: هی! 😭
سوزوکی خندید.
سوزوکی: مایکی، حسودی میکنی؟ 👀
مایکی سریع سرش رو برگردوند.
مایکی: نه!
سوزوکی: میکنیییی!
مایکی: نمیکنم! 😤
اِما با لبخند به مایکی نگاه کرد.
اِما: مایکی حسوده؟
مایکی: اِمااااا! 😭
و اینطوری...
سوزوکی برای اولین بار با اِما آشنا شد.
اما مایکی...
از همون لحظه فهمید...
شاید از این به بعد مجبور باشه سوزوکی رو با اِما هم شریک بشه.
و اصلاً از این موضوع خوشحال نبود. 😭
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بعد مدتی ها پارت دادم ... و چون حال ندارم بدم الان شاید چند تا پشت سر هم دادم
- ۱۰۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط