part one 1

part one 1
ویو چیکیتا
سلام من چیکیتام
صمیمی ترین فرد زندگی امیلیا بنگ، البته بعد از پدرش
آره اونو پدرش خیلی به هم نزدیکن، میشه گفت فقط همدیگه رو تو این دنیا دارن. کریستوفر بنگ، پدر امیلی، از هر لحاظ پدر فوق‌العاده‌ایه، تاحالا نشده که امیلی از دست پدرش ناراحت باشه، همیشه بزرگترین حامی زندگی امیلی بوده، ولی طوری هم نبوده که زیاد لوسش کرده باشه، اتفاقا خیلی هم مستقل بزرگش کرده
خب شاید براتون سوال باشه من کجا این دخترو دیدم
تو مدرسه
اصلا تا دیدمش میخواستم بالا بیارممم ازش متنفر بودممم. تازه بعد یه مدت فهمیدم اونم همین حسو داره. خوشحال بودم که همنظریم. من به خاطر یه فیلم خیلی به ورزش های رزمی علاقه پیدا کردم و از مادرم خواستم که منو تو یه باشگاه ثبت نام کنه. از بدشانسی یا شایدم خوش‌شانسیم، امیلی رو اونجا با پدرش دیدم که داشت ثبت نام میشد. خدایا مگه میشه همون روزی که من اومدم برا ثبت نام اینم اینجا باشه؟
حالا هرچی به خودم گفتم همون‌جوری که تو مدرسه تحملش می‌کنی اینجا هم تحمل کن. بعد یه مدت دیدم دختر خوبیه و با اینکه اونم ازم متنفره رفتار بدی باهام نداره. یه روز مربی مارو حریف تمرینی همدیگه کرد و وسط تمرین یکم باهم حرف زدیم و فهمیدیم علایق مشترک زیادی داریم. چند جلسه که گذشت باهم صمیمیتر شدیم. فهمیدم زیاد تو زندگیش با کسی صمیمی نشده با اینکه تو مدرسه خیلی دختر محبوبیه و با همه سلام و احوالپرسی داره. راستش منم مثل اونم، دوستای زیادی دارم و داشتم ولی با هیچکدوم اونقدر صمیمی نشدم. همیشه منتظر یه کسی بودم که مثل خودم باشه و منو درک کنه، آره منو امیلی مشکلاتمون مثل هم نیست ولی شخصیتمون شبیه همه. وقتی فهمیدم اونم مثل من با کسی زیاد صمیمی نشده پیش قدم شدم و هرروز بیشتر خودمو بهش نزدیک میکردم. تو مدرسه بیشتر باهاش وقت میگذروندم و اون هم منو پس نمی‌زد و باهام وقت میگذروند. بعد یه مدت دیگه باهم بیرون هم می‌رفتیم. الان تقریبا ۳ سال از اون زمان میگذره و شدیم صمیمی ترین دوستای همدیگه🫂💞

ویو راوی
توی یک روز پاییزی که امیلیا مدرسه بود، بنگچان توی خونه نشسته بود و مثل همیشه به عشق زندگیش سوجون فکر میکرد. به اینکه همسرش ۱۵ ساله که تنهاش گذاشته بود، و دیگه نمیتونست همسرش رو ببینه. نگاهی به ساعت انداخت و یادش افتاد دخترکش کم کم میرسه خونه، پس پاشد و اشک هاش رو پاک کرد که دل دخترشو ناراحت نکنه. اون دختر تمام داراییش بود. پاشد و غذایی که ساعتی قبل روی گاز گذاشته بود رو خاموش کرد تا منتظر فرشته کوچولوش بمونه و ناهار رو با اون بخوره و تو همین هین صدای چرخیدن کلید توی قفل در رو شنید و متوجه شد امیلی اومده خونه. امیلی در رو بست و توی خونه دنبال پدرش میگشت
+ بابا! بابا کجایی؟! من اومدم خونهه
که بنگچان وقتی دید پشت دخترش به آشپزخونه‌ست، از پشت به سمت دخترش دوید و از پشت بغلش کرد.
– اینجامممممم😆😆
+ وایییی بابا ترسیدممم
– گشنت نیست؟
+ چرااا خیلییی گشنمهه. من برم لباسامو عوض کنم بیام‌... بابا؟
– جانم دخترکم
+ میشه ولم کنی برم
چان محکم‌تر دخترش رو بغل می‌کنه و میگه
– یکم تو بغلم بمون بعد...
امیلیا چیزی نگفت چون به این رفتار پدرش عادت داشت.
امیلی بعد بغل رفت به اتاقشو و لباساشو عوض کرد.
از صبح یه فکری به سرش زده بود و میخواست با پدرش درمیون بزاره ولی زیاد راجب واکنش پدرش مطمئن نبود.
وقتی به آشپزخونه رفت روی صندلی کنار پدرش نشست و شروع به خوردن غذا کردن.
یکم از غذاشون مونده بود که امیلیا تصمیم گرفت راجب خواستش به پدرش بگه
(ادامه در اسلاید دوم و سوم)
دیدگاه ها (۰)

part two 2 ویو امیلیاتقریبا ساعت ۵ عصر بود که بیدار شدم. اصل...

part three 3ویو امیلیاصبح با صدای آلارم گوشی از خواب پاشدم و...

روزتون مبارکککک خوشگلا ❤️🧡💛(دیروز بود ولی یادم رفت بزارم ، ح...

آسمون پر ستاره من با پونی:)💙

A NEW LIFE

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط