𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۲۱
صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه شد.
اما همین که وارد راهرو شد، صدای چند نفر را شنید.
دانشآموز: هیونجین؟ اون که هیچوقت به کسی اهمیت نمیده.
دانشآموز دیگر: ولی این چند روزه فقط دور فلیکس میچرخه.
فلیکس مکث کرد.
لبخند کوچکی زد.
اما وقتی وارد کلاس شد، هیونجین آنجا نبود.
فلیکس کیفش را روی میز گذاشت.
فلیکس: عجیبه...
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
هیونجین وارد شد.
اما برخلاف همیشه...
حتی یک نگاه هم به فلیکس نکرد.
فلیکس متعجب شد.
فلیکس: هیونجین؟
هیونجین ایستاد.
هیونجین: چی؟
فلیکس: چرا اینطوری رفتار میکنی؟
هیونجین نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
هیونجین: چون فکر کردم شاید زیادی بهت نزدیک شدم.
فلیکس ابروهایش را درهم کشید.
فلیکس: ولی خودت گفتی صبر میکنی.
هیونجین: میکنم.
فلیکس: پس چرا داری فاصله میگیری؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
هیونجین: چون نمیخوام مجبور باشی کنارم بمونی.
فلیکس برای لحظهای ساکت شد.
بعد آرام گفت:
فلیکس: من نگفتم میخوام ازت دور بشم.
هیونجین سرش را بالا آورد.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: فقط گفتم زمان میخوام.
هیونجین چیزی نگفت.
رایحهی قهوه و وانیل آرام در کلاس پخش شد.
این بار گرگ هیونجین آرام بود.
فلیکس یک قدم جلو رفت.
فلیکس: تو همیشه فکر میکنی باید همهچیز رو خودت کنترل کنی.
هیونجین لبخند تلخی زد.
هیونجین: عادت دارم.
فلیکس: پس این یکی رو کنترل نکن.
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: بذار من خودم انتخاب کنم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هیونجین آرام سر تکان داد.
هیونجین: باشه.
فلیکس لبخند زد.
اما درست همان لحظه، صدای زنگ کلاس بلند شد.
فلیکس به سمت صندلیاش رفت.
هیونجین هنوز نگاهش میکرد.
برای اولین بار فهمید...
عاشق شدن شاید به معنی بهدست آوردن کسی نباشد.
گاهی یعنی آنقدر دوستش داشته باشی که...
حتی اگر انتخابش تو نباشی، باز هم انتخابش را محترم بدانی.
و همین فکر...
قلب هیونجین را بیشتر از هر چیزی به فلیکس وابسته کرد.
پایان پارت ۲۱
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۲۱
صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه شد.
اما همین که وارد راهرو شد، صدای چند نفر را شنید.
دانشآموز: هیونجین؟ اون که هیچوقت به کسی اهمیت نمیده.
دانشآموز دیگر: ولی این چند روزه فقط دور فلیکس میچرخه.
فلیکس مکث کرد.
لبخند کوچکی زد.
اما وقتی وارد کلاس شد، هیونجین آنجا نبود.
فلیکس کیفش را روی میز گذاشت.
فلیکس: عجیبه...
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
هیونجین وارد شد.
اما برخلاف همیشه...
حتی یک نگاه هم به فلیکس نکرد.
فلیکس متعجب شد.
فلیکس: هیونجین؟
هیونجین ایستاد.
هیونجین: چی؟
فلیکس: چرا اینطوری رفتار میکنی؟
هیونجین نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
هیونجین: چون فکر کردم شاید زیادی بهت نزدیک شدم.
فلیکس ابروهایش را درهم کشید.
فلیکس: ولی خودت گفتی صبر میکنی.
هیونجین: میکنم.
فلیکس: پس چرا داری فاصله میگیری؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
هیونجین: چون نمیخوام مجبور باشی کنارم بمونی.
فلیکس برای لحظهای ساکت شد.
بعد آرام گفت:
فلیکس: من نگفتم میخوام ازت دور بشم.
هیونجین سرش را بالا آورد.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: فقط گفتم زمان میخوام.
هیونجین چیزی نگفت.
رایحهی قهوه و وانیل آرام در کلاس پخش شد.
این بار گرگ هیونجین آرام بود.
فلیکس یک قدم جلو رفت.
فلیکس: تو همیشه فکر میکنی باید همهچیز رو خودت کنترل کنی.
هیونجین لبخند تلخی زد.
هیونجین: عادت دارم.
فلیکس: پس این یکی رو کنترل نکن.
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: بذار من خودم انتخاب کنم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هیونجین آرام سر تکان داد.
هیونجین: باشه.
فلیکس لبخند زد.
اما درست همان لحظه، صدای زنگ کلاس بلند شد.
فلیکس به سمت صندلیاش رفت.
هیونجین هنوز نگاهش میکرد.
برای اولین بار فهمید...
عاشق شدن شاید به معنی بهدست آوردن کسی نباشد.
گاهی یعنی آنقدر دوستش داشته باشی که...
حتی اگر انتخابش تو نباشی، باز هم انتخابش را محترم بدانی.
و همین فکر...
قلب هیونجین را بیشتر از هر چیزی به فلیکس وابسته کرد.
پایان پارت ۲۱
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۶۰۴
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط