𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 12
'پایان فلش بک'
"اينجا چیکار میکنی؟ جای منه."
جِین وقتی یادش اومد که جلو نشسته سریع بلند شد و عقب نشست.
تهیونگ نگاه مشکوکی و بین جونگکوک و جِین چرخوند و بعد نشست.
'خونه'
همه رفته بودن به اتاقشون و جِین طبق معمول سمت دو اتاق آخر راهرو که توی تاریکی فرو رفته بود، رفت.
جونگکوک و دید که به دیوار تکیه داده جوری که انگار منتظرش بود.
جِین نادیده اش گرفت و سمت در اتاقش رفت، قبل از لمس دستگیره صدای بمش متوقفش کرد.
"فکر کردی نگاه های حریصانه اون بتا عوضی بهت و حص نکردم؟"
جِین چشماش و روی فشرد و دستگیرو چرخوند.
جونگ کوک بازوش و گرفت کشوندش عقب توی راهرو.
جِین با چشمهای عسلیِ پر از خشم، مستقیم به چشمهای مقتدرِ جونگکوک زل زده بود. جثهی کوچیکش در برابر هیکلِ ورزیده و بلندِ او، شبیه به یک پر در برابر طوفان بود.
جونگکوک پوزخندی زد و با صدایی بم و آرام زمزمه کرد: "فکر کردی با این لجبازی میتونی از من فرار کنی؟"
جِین با صدایی که میلرزید اما قطع نمیشد، گفت: "من فرار نمیکنم، من فقط از تو متنفرم!"
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که جِین میتوانست گرمای تنِ برنزهاش را حس کند: "متنفر بودن هم یه جور پیوند با منه، کوچولو..."
"برو پی کارت، عوضی!"
جِین با تمام قدرتش هلش میده و راهی اتاقش میشه.
پوزخند جونگکوک به لجبازی دختر گشاد تر میشه و از اذیت کردنش لذت میبره.
غافل از اینکه نگاهی در سایه ها تمام مکالمشون و زیر نظر داشت.
𝕻𝖆𝖗𝖙 12
'پایان فلش بک'
"اينجا چیکار میکنی؟ جای منه."
جِین وقتی یادش اومد که جلو نشسته سریع بلند شد و عقب نشست.
تهیونگ نگاه مشکوکی و بین جونگکوک و جِین چرخوند و بعد نشست.
'خونه'
همه رفته بودن به اتاقشون و جِین طبق معمول سمت دو اتاق آخر راهرو که توی تاریکی فرو رفته بود، رفت.
جونگکوک و دید که به دیوار تکیه داده جوری که انگار منتظرش بود.
جِین نادیده اش گرفت و سمت در اتاقش رفت، قبل از لمس دستگیره صدای بمش متوقفش کرد.
"فکر کردی نگاه های حریصانه اون بتا عوضی بهت و حص نکردم؟"
جِین چشماش و روی فشرد و دستگیرو چرخوند.
جونگ کوک بازوش و گرفت کشوندش عقب توی راهرو.
جِین با چشمهای عسلیِ پر از خشم، مستقیم به چشمهای مقتدرِ جونگکوک زل زده بود. جثهی کوچیکش در برابر هیکلِ ورزیده و بلندِ او، شبیه به یک پر در برابر طوفان بود.
جونگکوک پوزخندی زد و با صدایی بم و آرام زمزمه کرد: "فکر کردی با این لجبازی میتونی از من فرار کنی؟"
جِین با صدایی که میلرزید اما قطع نمیشد، گفت: "من فرار نمیکنم، من فقط از تو متنفرم!"
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که جِین میتوانست گرمای تنِ برنزهاش را حس کند: "متنفر بودن هم یه جور پیوند با منه، کوچولو..."
"برو پی کارت، عوضی!"
جِین با تمام قدرتش هلش میده و راهی اتاقش میشه.
پوزخند جونگکوک به لجبازی دختر گشاد تر میشه و از اذیت کردنش لذت میبره.
غافل از اینکه نگاهی در سایه ها تمام مکالمشون و زیر نظر داشت.
- ۱.۳k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط