از ترس تا اعتماد
از ترس تا اعتماد
part 6
کمکم، چیزی میانشان شکل گرفت که نه میشد انکارش کرد و نه به زبان آورد
ا.ت وقتی جیمین از خانه بیرون میرفت، بیاختیار منتظر برگشتنش میماند
جیمین وقتی لبخند کوتاه ا.ت را میدید، تمام خستگیِ روز از تنش بیرون میرفت
اما هیچکدام اعتراف نمیکردند.
چرا؟
چون ا.ت هنوز میترسید
از دوست داشته شدن، از دست دادن، از اینکه اگر دل بدهد، دوباره تنها بماند
و جیمین هم میترسید
او فکر میکرد ا.ت فقط به او عادت کرده، نه اینکه واقعاً دوستش داشته باشد
بارها خواست حرف دلش را بزند، اما هر بار جلوی خودش را گرفت
_ نکنه فکر کنه فقط میخوام صاحبش بشم؟
این فکر، مثل خاری در دلش بود.
یک شب، ا.ت در باغ عمارت قدم میزد و جیمین از دور نگاهش میکرد
باد موهای ا.ت را تکان میداد و مهتاب روی صورتش مینشست
جیمین همانجا ایستاد و زیر لب گفت:
_ چطور ممکنه کسی اینقدر تنها، اینقدر زیبا، و اینقدر غمگین باشه؟
ا.ت برگشت و او را دید
برای چند ثانیه، هر دو فقط نگاه کردند
و در آن نگاه، چیزهایی گفته شد که زبان از گفتنشان عاجز بود
part 6
کمکم، چیزی میانشان شکل گرفت که نه میشد انکارش کرد و نه به زبان آورد
ا.ت وقتی جیمین از خانه بیرون میرفت، بیاختیار منتظر برگشتنش میماند
جیمین وقتی لبخند کوتاه ا.ت را میدید، تمام خستگیِ روز از تنش بیرون میرفت
اما هیچکدام اعتراف نمیکردند.
چرا؟
چون ا.ت هنوز میترسید
از دوست داشته شدن، از دست دادن، از اینکه اگر دل بدهد، دوباره تنها بماند
و جیمین هم میترسید
او فکر میکرد ا.ت فقط به او عادت کرده، نه اینکه واقعاً دوستش داشته باشد
بارها خواست حرف دلش را بزند، اما هر بار جلوی خودش را گرفت
_ نکنه فکر کنه فقط میخوام صاحبش بشم؟
این فکر، مثل خاری در دلش بود.
یک شب، ا.ت در باغ عمارت قدم میزد و جیمین از دور نگاهش میکرد
باد موهای ا.ت را تکان میداد و مهتاب روی صورتش مینشست
جیمین همانجا ایستاد و زیر لب گفت:
_ چطور ممکنه کسی اینقدر تنها، اینقدر زیبا، و اینقدر غمگین باشه؟
ا.ت برگشت و او را دید
برای چند ثانیه، هر دو فقط نگاه کردند
و در آن نگاه، چیزهایی گفته شد که زبان از گفتنشان عاجز بود
- ۶۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط