بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم
گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم

مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم

در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم

دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود
گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم

ای فریماه شب تاریک من یاریم کن
تا بدانم سایه گمگشته ای از کیستم
دیدگاه ها (۳)

اعترافی تلخ خواهی؟ دوستت دارم هنوزگرچه از آغوش بی مهرت بریدم...

دلخوشی هرگز نیامد شایدم قسمت نبودپشتِ هر حکمت لزوما هم درِ ر...

ما که رقصیدیم به هر سازی زدی ای روزگاردل به تو بستیم و آخردل...

ناز کن شیرین غزل بس ناز دارد چشم توحس لذت آور شهناز دارد چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط