دردی غریب در دل من خانه کرده است

دردی غریب در دل من خانه کرده است

عشقی عجیب در دل من لانه کرده است

آنسوی رود غزل واره های سرخ

دسته به دسته زلف ترا شانه کرده است

دیریست که بی کس وتنها نشسته ای

 سر مستی ­ات روانه ی میخانه کرده است

آن قصه ها که از تو و عشقت شنیده ایم

افسونگر زمانه چو افسانه کرده است

این دل میان پنجره ها ساکت و صبور

از بی کسی تکیه به حنانه کرده است

 

آذر زمانی
دیدگاه ها (۱)

نگاه غم زده ام را شبی تو پرپر کنبیا و درد مرا بی ریـــا تو ب...

می خواستم که مال تو باشم فقط همینرویای بی محال تو باشم فقط ه...

انگار سال هاست که در من تنیده ایانگار جای قلب ، تو در من تپی...

مرا ازین تپش بی کسی بگیر نرواز این بهاره ی بی اطلسی بگیر نرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط