داستان حکیمانه

داستان حکیمانه
روزی جوانی ازحکیمی پرسید
چراانسانهااینقدربرای مال دنیاهمدیگررامی ازارندوبه هم بدی می کنند؟
حکیم قوطی کبریتی ازجیب بیرون آورد،سه چوب کبریت رادردست گرفت اماسریعادوچوب کبریت رادوباره درقوطی نهادآن یک عددچوب کبریت باقی مانده رانصف کردوباآن نصفه که نوک تیزی داشت لای دندان خودراتمیزکردوگفت: نمی دانم
دیدگاه ها (۷)

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه شان ر...

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه شان ر...

روزی جوانی از شیخی پرسید چرا انسان ها اینقدر برای پول همدیگر...

روزي از شيخي پرسيده شد چرا انسانها اينقدر براي پول همديگر ر...

روزی جوانی از شیخی پرسید:دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقشان را ...

روزی جوانی از پیری پرسید: دونفر عاشق یکدیگرند ولی علاقه‌اشان...

روزی جوانکی از شیخی پرسید: چرا انسانها انقدر برای پولهمدیگر ...

کتاب دختر شاه فرنگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط