ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 43
از زبان ات:
بارون همچنان میبارید و هوا سرد شده بود من کنار پنجره ایستاده بودم و به جنگل نگاه میکردم تا اینکه صدای جونگکوک رو شنیدم.
جونگکوک:«هنوز سردته؟»
برگشتم سمتش...
ات:«یه کم.»
جونگکوک آروم نشست کنارم.
جونگکوک:«بیمار میشی.»
ات:«شما نگرانم هستین؟»
جونگکوک:«نه.»
ات:«دروغ جالبی نبود»
جونگکوک:«...»
ات:«اگر نگران نبودین کاپشنتونو بهم نمیدادین.»
جونگکوک:«...»
ات:«اگر نگران نبودین سه سال پیش اون همه کار برام نمیکردین.»
جونگکوک:«ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«الان نه.»
لبخندم کم رنگ شد ولی سرمو تکون دادم.
ات:«باشه...»
اون طرف کلبه...جیمین و تهیونگ یواشکی داشتن نگاه میکردن.
جیمین:«عهههههه.»
تهیونگ:«دارن پیشرفت میکنن.»
جیمین:«فکر کنم یه ماه دیگه ازدواج کنن.»
تهیونگ:«یه ماه زیاده.»
جیمین:«دو هفته؟»
تهیونگ:«موافقم.»
جین که تازه پیداش شده بود و از در وارد شد..
جین:«شمادوتا اینا جامعه خطرناکین.»
جیمین:«هیونگ!»
تهیونگ:«نجات پیدا کردیم!»
جین:«من نیم ساعت دنبالتون میگشتم.»
ولی درست همون لحظه...یه باد شدید به پنجره خورد بوم!همه پریدن.
ات:«وای!»
از زبان جیمین:
جونگکوک ناخودآگاه دستشو دور شونه ات گذاشت.
جونگکوک:«آروم... فقط باد بود.»
چند ثانیه سکوت شد...
بعد جونگکوک تازه فهمید چیکار کرده ات هم فهمید.
جونگکوک سریع دستشو عقب کشید.
جونگکوک:«من...»
ات لبخند زد.
ات:«ممنونم.»
و برای اولین بار...صورت جونگکوک کمی قرمز شد.
از زبان جونگکوک:
صدای رعد و برق کل جنگل رو پر کرده بود...بارون محکم به سقف کلبه میخورد و باد از لای پنجره های قدیمی سوت میکشید...
همه دور شومینه جمع شده بودیم جین داشت چوب داخل آتیش مینداخت تهیونگ روی زمین ولو شده بود.
جیمینم مثل همیشه یه لبخند مشکوک روی صورتش داشت.... و این یعنی قراره یه گندی بالا بیاره...
جیمین:«خبببببببببببب... حوصلم سر رفت.» تهیونگ:«نترسونمون...»
جین:«هر وقت این جمله رو میگه یه نفر بدبخت میشه.»
جیمین یه دفعه از جاش پرید..
جیمین:«حقیقت یا جرئت بازی کنیمممممم.»
تهیونگ:«عهههههه خوبه.»
جین:«نه خوب نیست.»
جیمین:«خفه شو هیونگ.»
من فقط یه نفس کلافه کشیدم...
جونگکوک:«من شرکت نمیکنم.»
جیمین:«شرکت میکنی.»
جونگکوک:«نمیکنم.»
جیمین:«میکنی.»
جونگکوک:«نمیکنم.»
جیمین:«میکنی.»
جونگکوک:«...»
تهیونگ:«دعواشون باز شروع شد.»
ᴘᴀʀᴛ: 43
از زبان ات:
بارون همچنان میبارید و هوا سرد شده بود من کنار پنجره ایستاده بودم و به جنگل نگاه میکردم تا اینکه صدای جونگکوک رو شنیدم.
جونگکوک:«هنوز سردته؟»
برگشتم سمتش...
ات:«یه کم.»
جونگکوک آروم نشست کنارم.
جونگکوک:«بیمار میشی.»
ات:«شما نگرانم هستین؟»
جونگکوک:«نه.»
ات:«دروغ جالبی نبود»
جونگکوک:«...»
ات:«اگر نگران نبودین کاپشنتونو بهم نمیدادین.»
جونگکوک:«...»
ات:«اگر نگران نبودین سه سال پیش اون همه کار برام نمیکردین.»
جونگکوک:«ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«الان نه.»
لبخندم کم رنگ شد ولی سرمو تکون دادم.
ات:«باشه...»
اون طرف کلبه...جیمین و تهیونگ یواشکی داشتن نگاه میکردن.
جیمین:«عهههههه.»
تهیونگ:«دارن پیشرفت میکنن.»
جیمین:«فکر کنم یه ماه دیگه ازدواج کنن.»
تهیونگ:«یه ماه زیاده.»
جیمین:«دو هفته؟»
تهیونگ:«موافقم.»
جین که تازه پیداش شده بود و از در وارد شد..
جین:«شمادوتا اینا جامعه خطرناکین.»
جیمین:«هیونگ!»
تهیونگ:«نجات پیدا کردیم!»
جین:«من نیم ساعت دنبالتون میگشتم.»
ولی درست همون لحظه...یه باد شدید به پنجره خورد بوم!همه پریدن.
ات:«وای!»
از زبان جیمین:
جونگکوک ناخودآگاه دستشو دور شونه ات گذاشت.
جونگکوک:«آروم... فقط باد بود.»
چند ثانیه سکوت شد...
بعد جونگکوک تازه فهمید چیکار کرده ات هم فهمید.
جونگکوک سریع دستشو عقب کشید.
جونگکوک:«من...»
ات لبخند زد.
ات:«ممنونم.»
و برای اولین بار...صورت جونگکوک کمی قرمز شد.
از زبان جونگکوک:
صدای رعد و برق کل جنگل رو پر کرده بود...بارون محکم به سقف کلبه میخورد و باد از لای پنجره های قدیمی سوت میکشید...
همه دور شومینه جمع شده بودیم جین داشت چوب داخل آتیش مینداخت تهیونگ روی زمین ولو شده بود.
جیمینم مثل همیشه یه لبخند مشکوک روی صورتش داشت.... و این یعنی قراره یه گندی بالا بیاره...
جیمین:«خبببببببببببب... حوصلم سر رفت.» تهیونگ:«نترسونمون...»
جین:«هر وقت این جمله رو میگه یه نفر بدبخت میشه.»
جیمین یه دفعه از جاش پرید..
جیمین:«حقیقت یا جرئت بازی کنیمممممم.»
تهیونگ:«عهههههه خوبه.»
جین:«نه خوب نیست.»
جیمین:«خفه شو هیونگ.»
من فقط یه نفس کلافه کشیدم...
جونگکوک:«من شرکت نمیکنم.»
جیمین:«شرکت میکنی.»
جونگکوک:«نمیکنم.»
جیمین:«میکنی.»
جونگکوک:«نمیکنم.»
جیمین:«میکنی.»
جونگکوک:«...»
تهیونگ:«دعواشون باز شروع شد.»
- ۶۳۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط