مال من باش
مال من باش
Part:7
برگه قبولی کنکور توی دستش بود ، با خوشحالی در عمارت رو باز کرد...چیزی که دید براش عجیب بود ، خیلی زیاد! یعنی...یعنی چرا؟
کل خونه خالی بود ، کل خونه...
خدمتکار ها نبودن...پدر و مادر لارا و پنج تا چمدون کوچیک وسط سالن خالی ایستاده بودن...
ـ اینجا...چه خبره؟
پدر:دخترم. من... ورشکست شدم.. یه خونه آپارتمانی توی پایین شهر اجاره کردم...کوچیکه... اما دو تا اتاق کوچولو داره...
دنیا روی سر لارا خراب شد...
ـ بابا...عمو...چرا از عمو کمک نمیگیری؟
ـ بحثمون شده ، به هیچ وجه نمیخوام سمتشون برم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
لارا ویو
اون خونه خیلی کوچیک بود ، خیلی ... به خودم قول دادم که توی دانشگاه موفق بشم تا حداقل شیش هفت سال دیگه زندگیمو درست کنم...
عصر تا تا ساعت ۱:۳۰ شب توی کافه کار میکردم ، صبح تا عصر هم که درگیر دانشگاه بودم ، ۱:۴۵ تا ۳ شب هم توی رستوران ظرف میشستم ، کلا کمتر از ۴ ساعت برای استراحت داشتم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه روز که با لارا داشت سفارش ها رو توی کافه میگرفت ، چشمش به دو تا تیله مشکی افتاد ، همون دریایی که یه روزایی توش غرق میشد ، دست زنش رو گرفته بود و میخندیدن...
ماسک زد و کلاهش رو جلوتر آورد و صداش رو نازک تر کرد و رفت جلو...
ـ خوش اومدید ، سفارشتون...
چشمای تیله ای جونگ کوک یه لحظه قفل شد توی چشماش ، یه لحظه یه چیزی تو دلش فرو ریخت ولی با خودش گفت این اون نیست
جونگ کوک دستاشو روی دستای هیونا گذاشت..
ـ عشقم ، چی میخوری؟
هیونا:اممم...خانوم ، برا من و عشقم دو تا آیس آمریکانو بیار.
ـ چشم.
چشم...اونم به کی؟ به دزد عشقش!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود که به همون
آپارتمان کوچیک و قدیمی رسید...
صاحب خونه ۵۰ ساله مست کرده بود و راهش رو سد کرد.
ـ خانم خوشگله ، جئون جون. اجارم رو ده روزه از مهلتش گذشته ندادینااا
نزدیک تر شد...
ـ ولیییی ، توئه کوچولو میتونی پرداختش کنی ( پوزخند)
ـ چی میگی تو؟ آقا برو کنار فردا پس فردا میزنم به کارتت
ـ چرا میخوای کار کنی سختی بکشی هومم؟ بیا زنم شو ، برام پسر به دنیا بیار تا آخر دنیا ننه بابات بشینن اینجا.
ادامه دارد...
دروددد خوشگلاااا امروز و دیروز براتون هشت تا پارت نوشتمممم ، هفت تای دیگه امشب میذارممم... ولی با فاصله هااا ، ولی تا امشب...یکم حمایت کنید از این تا بعدیم بذارم
Part:7
برگه قبولی کنکور توی دستش بود ، با خوشحالی در عمارت رو باز کرد...چیزی که دید براش عجیب بود ، خیلی زیاد! یعنی...یعنی چرا؟
کل خونه خالی بود ، کل خونه...
خدمتکار ها نبودن...پدر و مادر لارا و پنج تا چمدون کوچیک وسط سالن خالی ایستاده بودن...
ـ اینجا...چه خبره؟
پدر:دخترم. من... ورشکست شدم.. یه خونه آپارتمانی توی پایین شهر اجاره کردم...کوچیکه... اما دو تا اتاق کوچولو داره...
دنیا روی سر لارا خراب شد...
ـ بابا...عمو...چرا از عمو کمک نمیگیری؟
ـ بحثمون شده ، به هیچ وجه نمیخوام سمتشون برم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
لارا ویو
اون خونه خیلی کوچیک بود ، خیلی ... به خودم قول دادم که توی دانشگاه موفق بشم تا حداقل شیش هفت سال دیگه زندگیمو درست کنم...
عصر تا تا ساعت ۱:۳۰ شب توی کافه کار میکردم ، صبح تا عصر هم که درگیر دانشگاه بودم ، ۱:۴۵ تا ۳ شب هم توی رستوران ظرف میشستم ، کلا کمتر از ۴ ساعت برای استراحت داشتم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه روز که با لارا داشت سفارش ها رو توی کافه میگرفت ، چشمش به دو تا تیله مشکی افتاد ، همون دریایی که یه روزایی توش غرق میشد ، دست زنش رو گرفته بود و میخندیدن...
ماسک زد و کلاهش رو جلوتر آورد و صداش رو نازک تر کرد و رفت جلو...
ـ خوش اومدید ، سفارشتون...
چشمای تیله ای جونگ کوک یه لحظه قفل شد توی چشماش ، یه لحظه یه چیزی تو دلش فرو ریخت ولی با خودش گفت این اون نیست
جونگ کوک دستاشو روی دستای هیونا گذاشت..
ـ عشقم ، چی میخوری؟
هیونا:اممم...خانوم ، برا من و عشقم دو تا آیس آمریکانو بیار.
ـ چشم.
چشم...اونم به کی؟ به دزد عشقش!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود که به همون
آپارتمان کوچیک و قدیمی رسید...
صاحب خونه ۵۰ ساله مست کرده بود و راهش رو سد کرد.
ـ خانم خوشگله ، جئون جون. اجارم رو ده روزه از مهلتش گذشته ندادینااا
نزدیک تر شد...
ـ ولیییی ، توئه کوچولو میتونی پرداختش کنی ( پوزخند)
ـ چی میگی تو؟ آقا برو کنار فردا پس فردا میزنم به کارتت
ـ چرا میخوای کار کنی سختی بکشی هومم؟ بیا زنم شو ، برام پسر به دنیا بیار تا آخر دنیا ننه بابات بشینن اینجا.
ادامه دارد...
دروددد خوشگلاااا امروز و دیروز براتون هشت تا پارت نوشتمممم ، هفت تای دیگه امشب میذارممم... ولی با فاصله هااا ، ولی تا امشب...یکم حمایت کنید از این تا بعدیم بذارم
- ۹۴۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط