یک خانواده با آدمهای ساده و مومن از آنهایی که نان سفره یش

یک خانواده با آدمهای ساده و مومن از آنهایی که نان سفره یشان همیشه حلال است و با سیلی صورتشان را سرخ نگه میدارند در همسایگی ما می نشستند ! جعفر آقا آپاراتی داشت و نرگس خانم خیاطی میکرد و برای کمک خرج بودن شوهرش پارچه های مردم را سوزن میزد! دختری داشتن تر گل و ورگل ، صورتش سفید و لپ هایش گل انداخته ، چشم ابرویش مشکی و گیس هایش گلابتون !
برای پسرم پسندیده بودمش ! انتظار میکشیدم از سفر بیاید تا برایش آستین بالا بزنم و سر و سامانش دهم!
روزها را شمردم.....
هفته ها را شمردم ....
ماه ها را شمردم ....
لحظه هایم را شمردم....
هربار دختر همسایه را دیدم پسرم را هم در کنارش دیدم ! همیشه باهم دیدمشان!
یک روز با پسرم به خواستگاری رفتم و برای دختر همسایه شیرینی خوردیم !
روز بعد در خیالم برایشان عروسی گرفتم و فردایش برای سفر ماه عسل بدرقه یشان کردم
....
روزهای بعد تر پسرم خبر پدر شدنش را برایم آورد ...
هفته ی بعد نوه ام متولد شد ....
هفته های بعد برای نوه ام کتاب داستان خواندم ....
ماه بعد دستش را گرفتم و با هم به سوپر مارکت رفتیم تا برایش بستنی بخرم .....
ماه های بعد تر برایش کیف مدرسه خریدم....
روزها و هفته ها و ماه ها و سالها دختر همسایه را به چشم خریدار ! به چشم خریدار نه ! به چشم عروسم در کنار پسر یکی یکدانه ام دیدم ....
آنقدر صبر کردم تا پسرم از سفر بیاید...ولی نیامد !
دختر همسایه مان را هم شوهر دادند...
همین که شوهرش دادند فردای عروسیش در خانه ام را کوبیدند ....
پسرم از سفر آمده بود....
چادر رنگیم را به سر کشیدم و تا در حیاط دویدم ....
پسرم آمده بود
اما با پای خودش نه !
جنازه اش را برایم آوردند....
پسر شهیدم را برایم آوردند ....
کاش هر روز دختر همسایه را نمی دیدم.....

برای آنان که مردانه رفتند
دیدگاه ها (۴)

شکار لحظه هاااا

این شنبه فرشتست بعله

ظهرتون ته چینی

واقعا چی شده:|

سال‌ها پیش، در روستای ساحلی زنور، دختری ناشناس با زیبایی خیر...

True Love⑦چند روز بعد تهیونگ: امروز با کی دیگه قرار دارم؟ من...

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط