# سایه محافظ
# سایه محافظ
## پارت دهم
### رویارویی با گذشته
صدای بم و کشدار در راهرو پیچید: «بالاخره برگشتی…»
زینب قلبش فرو ریخت. این صدا… آشنا بود، اما نه به شکلی که دوست داشت. شبیه پژواکی بود از گذشتهای که سعی کرده بود فراموشش کند. سایهی رقصان، با وقارِ وهمآلودی، میانِ او و هیروبراین قرار گرفت. هیروبراین، که تا همین لحظه آرام ایستاده بود، حالا دستش را به سمتِ سایه دراز کرد؛ نه برای حمله، بلکه انگار داشت چیزی را میسنجید.
«تو… تو همون موجودی؟» صدای زینب لرزید.
سایه که حالا بیشتر شبیه تودهای از تاریکیِ متراکم بود، کمی به جلو خم شد. جرقههای چشممانندش خیره ماندند.
«برگشتن همیشه سخت است. مخصوصاً وقتی که راهها بسته شده باشند.»
هیروبراین آرام گفت: «او اینجا نیست. تنهاست.»
سایه به سمتِ هیروبراین چرخید. یک لحظه حس شد که توده تاریکی در هم پیچید و شکلی انسانیتر به خود گرفت؛ اما باز هم مبهم، و ناشناخته.
«تنها؟ یا رها شده؟ فرقِ زیادی است، محافظ.»
محافظ؟ زینب چشمهایش را تنگ کرد. «محافظ؟ منظورت چیه؟»
هیروبراین به سایه چشم دوخت.
«او راهِ خود را یافته است. اینجا، جای او نیست.»
سایه خندید؛ صدایی شبیه خشخشِ برگهای خشکیده.
«راهش؟ یا راهی که برایش انتخاب کردهاند؟ زمان حقیقت را آشکار میکند. همیشه همینطور بوده است.»
بعد، سایه به سمتِ درِ فروریخته اشاره کرد.
«این در، برای او باز شده بود. پس باید حقیقت را پیدا کند. اما حقیقت، همیشه بهایی دارد.»
زینب با تعجب پرسید: «چه حقیقتی؟ و چه بهایی؟»
هیروبراین سرش را به سمتِ زینب برگرداند. در آن لحظه، در چشمانش چیزی دید که فراتر از مرموز بودن بود؛ شاید… اندوه؟
«بهایِ فهمیدن، گاهی از دست دادن است.»
سایه دوباره به جلو خزید.
«و گاهی، پیدا کردنِ چیزی که گم کرده بودی. چیزی که همیشه با تو بوده، اما هرگز ندیدهای.»
زینب احساس کرد که هوا سنگینتر میشود. انگار کلمات، مثل وزنه، روی سینهاش فشار میآوردند.
«من… من این چیزها را نمیفهمم. اگه میخواید با هم بجنگید، لطفاً منو همین الان از اینجا بیرون ببرید. یه درِ دیگه، یه کلنگِ دیگه، هر چی. فقط منو از این وضعیتِ مبهم نجات بدید.»
سایه برای لحظهای سکوت کرد. سپس، به آرامی، از هیروبراین فاصله گرفت و به سمتِ تاریکیِ انتهای راهرو خزید، انگار که وظیفهاش تمام شده بود.
«دروازه همیشه باز است. اما انتخاب، از آنِ توست. همیشه از آنِ تو بوده است.»
با این حرف، سایه در تاریکی ناپدید شد، و فقط سکوتِ سنگینِ راهرو باقی ماند.
زینب نفس عمیقی کشید، اما هوا هنوز هم سنگین بود. نگاهش را به هیروبراین دوخت.
«خب… اینم از این. حالا فقط مونده ما دو تا و یه عالم سوالِ بی جواب. نظرت چیه؟»
هیروبراین به درِ فروریخته اشاره کرد.
«حقیقت پشتِ این در است.»
زینب آهی کشید.
«باشه… بریم ببینیم این حقیقتِ گرونقیمت چیه که باید بفهمیم.»
## پارت دهم
### رویارویی با گذشته
صدای بم و کشدار در راهرو پیچید: «بالاخره برگشتی…»
زینب قلبش فرو ریخت. این صدا… آشنا بود، اما نه به شکلی که دوست داشت. شبیه پژواکی بود از گذشتهای که سعی کرده بود فراموشش کند. سایهی رقصان، با وقارِ وهمآلودی، میانِ او و هیروبراین قرار گرفت. هیروبراین، که تا همین لحظه آرام ایستاده بود، حالا دستش را به سمتِ سایه دراز کرد؛ نه برای حمله، بلکه انگار داشت چیزی را میسنجید.
«تو… تو همون موجودی؟» صدای زینب لرزید.
سایه که حالا بیشتر شبیه تودهای از تاریکیِ متراکم بود، کمی به جلو خم شد. جرقههای چشممانندش خیره ماندند.
«برگشتن همیشه سخت است. مخصوصاً وقتی که راهها بسته شده باشند.»
هیروبراین آرام گفت: «او اینجا نیست. تنهاست.»
سایه به سمتِ هیروبراین چرخید. یک لحظه حس شد که توده تاریکی در هم پیچید و شکلی انسانیتر به خود گرفت؛ اما باز هم مبهم، و ناشناخته.
«تنها؟ یا رها شده؟ فرقِ زیادی است، محافظ.»
محافظ؟ زینب چشمهایش را تنگ کرد. «محافظ؟ منظورت چیه؟»
هیروبراین به سایه چشم دوخت.
«او راهِ خود را یافته است. اینجا، جای او نیست.»
سایه خندید؛ صدایی شبیه خشخشِ برگهای خشکیده.
«راهش؟ یا راهی که برایش انتخاب کردهاند؟ زمان حقیقت را آشکار میکند. همیشه همینطور بوده است.»
بعد، سایه به سمتِ درِ فروریخته اشاره کرد.
«این در، برای او باز شده بود. پس باید حقیقت را پیدا کند. اما حقیقت، همیشه بهایی دارد.»
زینب با تعجب پرسید: «چه حقیقتی؟ و چه بهایی؟»
هیروبراین سرش را به سمتِ زینب برگرداند. در آن لحظه، در چشمانش چیزی دید که فراتر از مرموز بودن بود؛ شاید… اندوه؟
«بهایِ فهمیدن، گاهی از دست دادن است.»
سایه دوباره به جلو خزید.
«و گاهی، پیدا کردنِ چیزی که گم کرده بودی. چیزی که همیشه با تو بوده، اما هرگز ندیدهای.»
زینب احساس کرد که هوا سنگینتر میشود. انگار کلمات، مثل وزنه، روی سینهاش فشار میآوردند.
«من… من این چیزها را نمیفهمم. اگه میخواید با هم بجنگید، لطفاً منو همین الان از اینجا بیرون ببرید. یه درِ دیگه، یه کلنگِ دیگه، هر چی. فقط منو از این وضعیتِ مبهم نجات بدید.»
سایه برای لحظهای سکوت کرد. سپس، به آرامی، از هیروبراین فاصله گرفت و به سمتِ تاریکیِ انتهای راهرو خزید، انگار که وظیفهاش تمام شده بود.
«دروازه همیشه باز است. اما انتخاب، از آنِ توست. همیشه از آنِ تو بوده است.»
با این حرف، سایه در تاریکی ناپدید شد، و فقط سکوتِ سنگینِ راهرو باقی ماند.
زینب نفس عمیقی کشید، اما هوا هنوز هم سنگین بود. نگاهش را به هیروبراین دوخت.
«خب… اینم از این. حالا فقط مونده ما دو تا و یه عالم سوالِ بی جواب. نظرت چیه؟»
هیروبراین به درِ فروریخته اشاره کرد.
«حقیقت پشتِ این در است.»
زینب آهی کشید.
«باشه… بریم ببینیم این حقیقتِ گرونقیمت چیه که باید بفهمیم.»
- ۱۴۵
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط