راشا در اتاقو باز کرد و وارد شد سامان اما کنار در ایستاد

راشا در اتاقو باز کرد و وارد شد. سامان اما کنار در ایستاد تا من اول وارد شم.

جای تعجب داره. همنشینش راشا باشه و اینطور جنتلمنانه برخورد کنه؟! جز عجایب هفت گانهس!

بعد از من داخل شد و درو پشت سرش بست. کنار راشا روی مبلهای راحتی اتاقش نشست و رو به من که هنوز ایستاده بودم، گفت:

– بشین.

آروم نشستم و منتظر موندم حرفشونو بزنن. سامان رو به روم و راشا هم رو مبل سمت راستم نشسته بود.

سامان بالاخره سکوت رو شکست و گفت:

– کاری که برات در نظر گرفتیم هماهنگ شده.

منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.

این چه کاریه که انقدر نیاز به تشریفات و هماهنگی نداره؟ سامان- مهارتهای رزمی و تکنیکت خیلی خوب بود و همین مورد هم باعث شد، تو رو برای این کار در نظر بگیریم!

با مکث دوبارش کمی عصبی شدم. بریده بریده صحبت میکرد و این کار اصلا برای منی که منتظر و کنجکاو بودم خوشایند نبود.

وقتی دیدم هنوز قصد حرف زدن نداره به راشا انداختم و گفتم:

– خب؟

این بار راشا گفت:

– فکر کنم بتونی در زمینه مربی گری فعالیت کنی!

با چهرهی متفکر کمی اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

– مربی گری؟

راشا سری به علامت مثبت تکون داد و گفتآره ولی نه یه آموزش و تعلیم ساده!

– یعنی چی؟

راشا- یعنی اینکه تو باید همراه چند مربی دیگه، به یه گروه حرفهای و فوق حرفهای آموزش بدی!

سامان از رو به رو ادامه داد:

– ادغام ورزشهای تکواندو، جودو و ژیمناستیک میتونه یه سبک جدید و کارآمد رو به وجود بیاره که تو، توانایی خلق و استفاده ازش رو داری و میتونی به دیگران هم آموزش بدی!

تا حدودی متوجه شده بودم منظورشون چیه. اما در مورد گروه خاص و غیرمعمولیشون سر درگم بودم.

سوالی که تو ذهنم بود رو، رو به سامان بیان کردم:

– یعنی باید مربی باشگاه بشم؟

سامان- نه اشتباه نکن. این گروه متمایز از سایر گروهها و کلاسهاییه که تو باشگاهها و ورزشگاهها تشکیل میشراشا در اتاقو باز کرد و وارد شد. سامان اما کنار در ایستاد تا من اول وارد شم.

جای تعجب داره. همنشینش راشا باشه و اینطور جنتلمنانه برخورد کنه؟! جز عجایب هفت گانهس!

بعد از من داخل شد و درو پشت سرش بست. کنار راشا روی مبلهای راحتی اتاقش نشست و رو به من که هنوز ایستاده بودم، گفت:

– بشین.

آروم نشستم و منتظر موندم حرفشونو بزنن. سامان رو به روم و راشا هم رو مبل سمت راستم نشسته بود.

سامان بالاخره سکوت رو شکست و گفت:

– کاری که برات در نظر گرفتیم هماهنگ شده.

منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.

این چه کاریه که انقدر نیاز به تشریفات و هماهنگی نداره؟ سامان- مهارتهای رزمی و تکنیکت خیلی خوب بود و همین مورد هم باعث شد،


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82/
دیدگاه ها (۱)

آهی کشیدم،وبا لحنی مضطرب پرسیدم: -می دونم خانواده ات فعلا در...

همون طورکه تاب دوبندموازتنم بیرون می آوردم سمت لب تابم رفتم ...

دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیاپسر جوان از جایش بلند شد...

که تمام روز مشغول رتق و فتق امور بوده و سختی کار ها آن شب او...

neme:راز پشت دیوارp:3......صبح با ۱دای الارم گوشی بلند شدم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط