سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁵⁰
این یوپ:اسباب بازی؟
_اوهوم
راکسون:اون وقت دختر من اسباب بازیه کیه؟
_شاید من
اینو گقت و بعد بلند شد و رو به همه گفت
_خب از دیدنتون خوشحال شدم
من دیگه باید برم خدانگهدار
همه به نشونه احترام پا شدن و از جونگکوک خداحافظی کردن
لحظه آخر نگاهی بهم انداخت و آروم بهم گفت
_بعدا میبینمت اسباب بازی کوچولوم(پوزخند)
و رفتو منو با کلی ترس تنها گذاشت
نمیدونستم قراره چکار کنه
ولی مطمئنم میخواد از طریق من به پدرم آسیب بزنه
این یوپ:مری این مرتیکه جئون واسه چی داشت میگفت تو اسباب بازی شی؟(عصبی)
+ن. نمیدونم
این یوپ:دروغ نگو مری
میدونی خوبم میدونی
+این یوپ تمومش کن لطفا حالم خوب نیست(بغض)
بعد این حرفم دیگه چیزی نگفت و تا آخر مهمونز حرفی بینمون ردو بدل نشد
آخرای شب بود که پدرم پا شد و باهمه خداحافظی کردیمو رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم به سمت خونه...
توی راه پدرم خیلی عصبی و حرصی بود
+بابا چیزی شده؟
راکسون:تو قبلا اون جئون عوضیو دیده بودی نه؟؟
+چ... چی نه این اولین با... ری بود میدیدمش
راکسون:مث سگ دروغ میگی عوضی(عربده)
+ب... بابا م....
راکسون:خفه شو هر.. زه صدای نحستو نشنوم(عربده)
بعد از این حرفش چیزی نگفتم فقط آروم و بی صدا اشک ریختم
وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و رفتم توی اتاقم
بعد از پاک کردن آرایشم و عوض کردن لباسام روی تخت ولو شدم که دوباره یاد اتفاقات توی دستشویی افتادم
ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد
خیلی خوشحال بودم بابت این اتفاق
+یعنی اونم الان خوشحاله و ذوق داره؟ :)
+هی مری بیخیال دختر بگیر بخواب
و کم کم چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...
Part:⁵⁰
این یوپ:اسباب بازی؟
_اوهوم
راکسون:اون وقت دختر من اسباب بازیه کیه؟
_شاید من
اینو گقت و بعد بلند شد و رو به همه گفت
_خب از دیدنتون خوشحال شدم
من دیگه باید برم خدانگهدار
همه به نشونه احترام پا شدن و از جونگکوک خداحافظی کردن
لحظه آخر نگاهی بهم انداخت و آروم بهم گفت
_بعدا میبینمت اسباب بازی کوچولوم(پوزخند)
و رفتو منو با کلی ترس تنها گذاشت
نمیدونستم قراره چکار کنه
ولی مطمئنم میخواد از طریق من به پدرم آسیب بزنه
این یوپ:مری این مرتیکه جئون واسه چی داشت میگفت تو اسباب بازی شی؟(عصبی)
+ن. نمیدونم
این یوپ:دروغ نگو مری
میدونی خوبم میدونی
+این یوپ تمومش کن لطفا حالم خوب نیست(بغض)
بعد این حرفم دیگه چیزی نگفت و تا آخر مهمونز حرفی بینمون ردو بدل نشد
آخرای شب بود که پدرم پا شد و باهمه خداحافظی کردیمو رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم به سمت خونه...
توی راه پدرم خیلی عصبی و حرصی بود
+بابا چیزی شده؟
راکسون:تو قبلا اون جئون عوضیو دیده بودی نه؟؟
+چ... چی نه این اولین با... ری بود میدیدمش
راکسون:مث سگ دروغ میگی عوضی(عربده)
+ب... بابا م....
راکسون:خفه شو هر.. زه صدای نحستو نشنوم(عربده)
بعد از این حرفش چیزی نگفتم فقط آروم و بی صدا اشک ریختم
وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و رفتم توی اتاقم
بعد از پاک کردن آرایشم و عوض کردن لباسام روی تخت ولو شدم که دوباره یاد اتفاقات توی دستشویی افتادم
ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد
خیلی خوشحال بودم بابت این اتفاق
+یعنی اونم الان خوشحاله و ذوق داره؟ :)
+هی مری بیخیال دختر بگیر بخواب
و کم کم چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...
- ۴.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط