«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۴۱

صبح زود، ساختمان کمپانی از همیشه شلوغ‌تر بود.

کارکنان با عجله بین طبقه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند.
فقط دو روز تا بازگشت جونگکوک از پاریس باقی مانده بود.
همه می‌خواستند برنامه‌های آینده بدون کوچک‌ترین مشکلی پیش برود.
اما مدیران هنوز برای هایون برنامه‌های بیشتری در نظر گرفته بودند.

هایون تازه وارد اتاق میکاپ شد.

کیف مشکی‌اش را روی میز گذاشت.
موهایش را بست و وسایلش را یکی‌یکی مرتب کرد.
هنوز خستگی پروژه قبلی از تنش بیرون نرفته بود.
اما حتی یک بار هم شکایتی نکرد.

پی‌دی‌نیم وارد اتاق شد.

چند پرونده در دستش بود.
آن‌ها را روی میز گذاشت و گفت:
«هایون، از امروز مسئولیت سه پروژه جدید هم با توئه.»
«زمان کمی داری، ولی مطمئنم از پسش برمیای.»

هایون برای چند ثانیه سکوت کرد.

سه پروژه آن هم پشت سر هم...
تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید.
اما نگاهش را بالا آورد و با لبخند گفت:
«تمام تلاشم رو می‌کنم.»

پی‌دی‌نیم لبخند رضایت‌بخشی زد.

«همین روحیه باعث شده همه بهت اعتماد کنن.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
هایون نفس عمیقی کشید.
و مشغول کار شد.

ساعت‌ها پشت سر هم گذشت.

بدون اینکه متوجه زمان شود، فقط کار می‌کرد.
گاهی حتی فرصت نوشیدن یک لیوان آب هم نداشت.
چشم‌هایش از خستگی می‌سوخت.
اما دست‌هایش همچنان با دقت کار می‌کردند.

در زمان استراحت...

روی نیمکت راهرو نشست.
گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد.
طبق عادت، اینستاگرام جونگکوک را باز کرد.
یک استوری جدید منتشر شده بود.

جونگکوک کنار رود سن ایستاده بود.

نور غروب پاریس روی صورتش افتاده بود.
هیچ متنی ننوشته بود.
فقط یک قلب بنفش کوچک در گوشه تصویر دیده می‌شد.
هایون بی‌اختیار لبخند زد.

زیر لب آرام گفت:

«خیلی بهت میاد...»
بعد دوباره استوری را از اول نگاه کرد.
انگار همین چند ثانیه، تمام خستگی روزش را از بین می‌برد.
لبخندش کاملاً واقعی بود.

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

تهیونگ، جیمین و جین از پشت شیشه او را می‌دیدند.
تهیونگ آرنجش را به جیمین زد.
«دیدی؟»

جیمین خندید.

«گفتم که...
هر بار استوری جونگکوک رو می‌بینه همین شکلی میشه.»

جین با خنده گفت:

«اگه این عشق نیست، پس چیه؟»

همه آرام خندیدند.

اما هیچ‌کدام وارد اتاق نشدند.
دوست داشتند این لبخند را بدون خجالت کشیدن هایون ببینند.

چند دقیقه بعد...

گوشی هایون دوباره لرزید.
این بار یک پیام خصوصی از جونگکوک بود.

"غذا خوردی؟"

هایون با دیدن همان چهار کلمه، لبخندش عمیق‌تر شد.

نوشت:

"هنوز نه... سرم شلوغه."

کمتر از یک دقیقه بعد جواب آمد.

"اول غذا بخور، بعد کار کن."

هایون خندید.

"چشم آقای جئون."

جونگکوک هم یک ایموجی خنده فرستاد.

از آن طرف دنیا...
با وجود فاصله هزاران کیلومتری...
هنوز حواسش به او بود.

تهیونگ که ناخواسته صفحه گوشی هایون را دیده بود، آرام زیر لب گفت:

«دیگه مطمئن شدم...»
«جونگکوک عاشق شده.»

جیمین لبخند زد.

«فقط امیدوارم وقتی برمی‌گرده، دیگه لازم نباشه احساسشون رو از همه پنهان کنن.»

اما درست همان لحظه...

در اتاق مدیرعامل، مردی ناشناس پرونده‌ای روی میز گذاشت.

روی جلد پرونده فقط یک جمله نوشته شده بود:

"زندگی مشترک جئون جونگکوک و هایون."

مدیرعامل با دیدن آن، اخم کرد.

چون می‌دانست...

اگر این پرونده به دست خبرنگارها برسد، نه‌تنها زندگی جونگکوک و هایون، بلکه آینده کمپانی هم به خطر خواهد افتاد.

ادامه دارد...

پرونده مرموز چه اطلاعاتی در خودش پنهان کرده است؟ و آیا قبل از بازگشت جونگکوک، این راز فاش می‌شود؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍

دوستان صبر کنید می خوام پارت های بعدی رو با پارت اس*مات همزمان اپ کنم 🤭
دیدگاه ها (۱۲)

https://wisgoon.com/k_drama02بانو فالوشه🌿🌿🌿

فرشته های من اومدم خودمو معرفی کنم... اگه نخونی قهرم.. ببینی...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۱ صبح کمپانی برخلاف...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۹ اتاق جلسه در سکوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط