P¹
P¹
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
شبی که ماه بر روشنایی پیروز شد من به این دنیا پا گذاشتم...
بله این داستان زندگیه من است، زندگیه تباه شدم!
۲۴ سال از اون ماجرا میگذره و هنوز چشم جهانیان روشنایی رو ندیده و نخواهد دید...
تولد من تباهیه دنیا بود...
تولد من مانعی بود برای روشنایی...
تولد من سیاهیه تمام بود...
از زمان کودکیم تا الان دنبال این بودم که چجوری و چگونه دنیا رو از این هاله ی شیطانیه سیاه نجات بدم...
که متاسفانه خودم وارد سیاه ترین هاله شدم...
گیج و منگتون نمیکنم، ماجرا از این قراره است که:
من در تاریخ ۲۸ آوریل ۲۰۰۲ به این دنیا پا گذاشتم... به دنیایی که تاریکیه اون باعث و بانیش منم...
اسم من "آرتمیس" هست... "آرتمیس دوپاکرا"...
دختر نوادگان دوپاکرا... تنها دختری که بعد از هزاران سال زیبایی و مرموز بودن ۱۰ مادربزرگ قبلیش که میشه"بانو لونا دوپاکرا" رو به ارث برده...
لونا دوپاکرا کیست؟:
اولین بانوی خاندان دوپاکرا که این نسل رو به وجود آورد... یعنی نسل دوپاکرا ها...
ایشون با مادر بزرگ های اصلیه الانم میشه اولین یا دهمین مادر بزرگم... مادر بزرگی که خون اون و تاریکی آورش بعد ۷ دهه به یکی از نوادگان رسید...
یعنی من!
من بخاطر اینکه با تولدم تاریکی رو آوردم پیشه پدر و مادرم و پدربزرگ هام و مادربزرگ هام خیلی محبوب و مورد علاقه هستم ولی من خودم رو نحس میدونم...
چون من ۲۴ ساله که باعث شدم دنیا روی گرم خورشید رو نمیبینه و فقط توی سرمای تاریک شب باشه...
همچنین من رو دختر ارشد و زیبای خانواده میدونستن...
اسمم هم برگرفته از همین شب و ماه است چرا؟!
خب، وقتی که زاده شدم و فهمیدن که دیگه روشنایی به وجود نمیاد اسمه من رو گذاشتن "آرتمیس" به افتخار الهه ی یونانی که با ماه و شب مرتبط بود...
بعد از تولدم جشنی به افتخارم گرفتن...
بگذریم درسته از نظره خودم بخاطر این تاریکی یک آدم کثافت و تباه شده هستم ولی تباهیه من در چیزه دیگری اتفاق افتاد...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
شبی که ماه بر روشنایی پیروز شد من به این دنیا پا گذاشتم...
بله این داستان زندگیه من است، زندگیه تباه شدم!
۲۴ سال از اون ماجرا میگذره و هنوز چشم جهانیان روشنایی رو ندیده و نخواهد دید...
تولد من تباهیه دنیا بود...
تولد من مانعی بود برای روشنایی...
تولد من سیاهیه تمام بود...
از زمان کودکیم تا الان دنبال این بودم که چجوری و چگونه دنیا رو از این هاله ی شیطانیه سیاه نجات بدم...
که متاسفانه خودم وارد سیاه ترین هاله شدم...
گیج و منگتون نمیکنم، ماجرا از این قراره است که:
من در تاریخ ۲۸ آوریل ۲۰۰۲ به این دنیا پا گذاشتم... به دنیایی که تاریکیه اون باعث و بانیش منم...
اسم من "آرتمیس" هست... "آرتمیس دوپاکرا"...
دختر نوادگان دوپاکرا... تنها دختری که بعد از هزاران سال زیبایی و مرموز بودن ۱۰ مادربزرگ قبلیش که میشه"بانو لونا دوپاکرا" رو به ارث برده...
لونا دوپاکرا کیست؟:
اولین بانوی خاندان دوپاکرا که این نسل رو به وجود آورد... یعنی نسل دوپاکرا ها...
ایشون با مادر بزرگ های اصلیه الانم میشه اولین یا دهمین مادر بزرگم... مادر بزرگی که خون اون و تاریکی آورش بعد ۷ دهه به یکی از نوادگان رسید...
یعنی من!
من بخاطر اینکه با تولدم تاریکی رو آوردم پیشه پدر و مادرم و پدربزرگ هام و مادربزرگ هام خیلی محبوب و مورد علاقه هستم ولی من خودم رو نحس میدونم...
چون من ۲۴ ساله که باعث شدم دنیا روی گرم خورشید رو نمیبینه و فقط توی سرمای تاریک شب باشه...
همچنین من رو دختر ارشد و زیبای خانواده میدونستن...
اسمم هم برگرفته از همین شب و ماه است چرا؟!
خب، وقتی که زاده شدم و فهمیدن که دیگه روشنایی به وجود نمیاد اسمه من رو گذاشتن "آرتمیس" به افتخار الهه ی یونانی که با ماه و شب مرتبط بود...
بعد از تولدم جشنی به افتخارم گرفتن...
بگذریم درسته از نظره خودم بخاطر این تاریکی یک آدم کثافت و تباه شده هستم ولی تباهیه من در چیزه دیگری اتفاق افتاد...
- ۱۸۹
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط