یاد آخرین روز عمروم افتادم.زنده بودم ولی حس میکردم هیچ کس

یاد آخرین روز عمروم افتادم.زنده بودم ولی حس میکردم هیچ کس منو نمیخواد.
آب دریام ازم خسته شده بود ،چون تو نبودی که مهربون باشه.
دیدگاه ها (۱)

قـرار بـود هـمـیـشـه و هـمـه جـا هـمـراه هـم بـاشـیـم، بـودم...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

#خدا #زندگی#هدیه #مادر #فرزند#دلنوشت #استوری #تکست #مادرانه ...

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

رمان دخت من

ددی جونگکوک صــحـــبــتـــ میــکــنـــهـ: ⁦⁦⁦⁦⁦ヾ⁠(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠ノ...

https://wisgoon.com/kookjkoooمن اولین و آخرین خریدار اداتمام...

چرا تا میخام حالمو بهتر کنم، میایین با کارا و حرفاتون حالمو ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۵یوناچند هفته از زندگی کردنم کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط