برادر سختگیر و وحشی من...

p23_f2

اما یونگی محکم دستای ا،تو گرفت و نعره کشید
یونگی: بسههههههههه
یونگی: دوست پسر عوضیت زن و بچه داره ده دقیقه پیش توعه ده ساعت پیش اونه...همونجوری که دیروز بود

با کلمه دیروز ا.ت یاد دعواهاشون و قهر اشتیاشون...و تماممم حرفای عاشقونه تهیونگ تو تخت افتاد
ا.ت: این حقیقت نداره...تهیونگ اینجور آدمی نیستتتت
یونگی: اروم باش! ..دو راه داری...باور کنی و تو هم اون ظربه رو بزنی بهش...باور نکنی و یه روز بعد از گرفتن تمام پولات پرتت کنه بیرون و با بزرگترین ضربه بری بالای یه ساختمون
دستای ا.ت رو رها کرد و به سمت در رفت
یونگی: این حرفای من بود...من ریشه خانوادگی تو رو فهمیدم خیال نکن نفهمیدم که دوست پسرت داره سرتو شیره میماله
ا.ت: گمشوووو

یونگی رفت و ا.ت نشست...همون لحظه شروع کرد گریه کردن...نمیتونست تحمل کنه کسی همچین چیزی به عشقش بچسبونه...لحظهای اونا واقعی بود چطوری انتظار داشت که ا.ت باور کنه

تهیونگ ویو
سیستم رو بستم و از شرکت زدم بیرون...برای نهار با دخترم قرار داشتم...ماشینو دم خونه پارک کردم و با انداختن کلید وارد شدم...چشمم به لیوانای کافی خورد

ته: خبریه؟
رفتم تو بوی غذا پیچید و تمام بدنم شل شد
ته: ا،تییی من امدممم

تهیونگ جوابی نشنید...به اطراف خونه پرسه زد اما ا.ت نبود..گوشی رو برداشت که زنگ بزنه ولی یهو صدای ریز گریه ای رو شنید!...دقت کرد
از زیر زمین بود
سریع به پایین رفت و با باز کردن در ا.ت رو دید که زانوهاش بغل کرده بود و زار میزد
ته: ا.ت!!!؟!
تهیونگ سریع کنارش نشست و به بدنش نگاه کرد و جز به جز رو گشت اما جاییش زخمی نشده بود..صورتشو بالا گرفت و نگاهش کرد
تهیونگ: عشقم خوبی؟کاریت شده؟از جایی افتادی؟نکنه پات باز پیچ خورده؟

ا.ت گریش شدید تر شد و محکم خودشو انداخت بغل تهیونگ
ا.ت: من باور نمیکنم که تو غیر از من کسی رو دوست داشته باشی

تهیونگ حتا یه کلمه از جمله ا.ت رو نمیفهمید...اینجا چخبر بود اون از صبح که یونگی امده بود و ظهری که ا.ت تو زیر زمین گریه میکنه و میگه ولم نکن
تهیونگ ا.ت من نمی‌فهمم چی میگی میخوای تعریف کنی اگر چیزی شده؟
ولی ا.ت فقط گریه میکرد و اروم بشو هم نبود...تهیونگ بغلش کرد و با خودش به داخل خونه برد و نشوندش رو صندلی و غذا رو کشید اما ا.ت هنوز گریه میکرد
کنار ا.ت نشست و سعی کرد غذا دهنش کنه
تهیونگ: عشقم بگو آآآ
ا.ت گریش بیشتر شد و سرشو به شونه تهیونگ چسبوند...ته هنوز مونده بود چیشده هر کاری هم کرده بود ا.ت اروم نگرفته بود!
پسر تمام چیزایی که ارومش میکرد رو تو زیر زمین گفت چند بار عین بچهایی که خوابشون میاد و گریه میکنن دور خونه چرخونده بودش و هر چیز جالبی رو به ا.ت داده بود یا هر داستانی رو بهش تعریف کرده بود ...هوف...بازم...ا.ت...گریه میکرد
دیدگاه ها (۰)

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط