پشت نگاه سردت.. پارت ۱۳
پشت نگاه سردت.. پارت ۱۳
فقط همین یه کلمه برای من کافی بود.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
ته: پس هنوز یه شانس دارم...
چند لحظه دیگه همونجا ایستادم و به مسیری که آت رفته بود نگاه کردم.
برای اولین بار، دلم نمیخواست این فاصله بینمون باقی بمونه.
اما نمیدونستم اون «شاید» قراره شروع ماجرایی بشه که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم.
ویو آت
واییی چرا گفتم؟! شاید اصلاً چرا گفتم عذرخواهیت قبول؟! واییی دارم از دست اینا کصخل میشم خداااااااااا!
هرچی بیشتر به حرفی که صبح زده بودم فکر میکردم، بیشتر حرصم میگرفت.
با خودم گفتم:
ات: آخه آت، تو چرا اینقدر زود دلت نرم میشه؟! قرار بود باهاش سرد باشی!
سرمو تکون دادم و بیخیال فکر کردن شدم.
ناهارمو خوردم و بعدش گرفتم خوابیدم.
غروب که شد، از خواب بیدار شدم.
یه نگاه به ساعت انداختم و از جام بلند شدم.
ات: خب... برم خرید، حداقل یکم حواسم پرت میشه.
لباس پوشیدم، کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
وارد فروشگاه شدم و مشغول خرید شدم.
همینطور که داشتم از بین قفسهها رد میشدم، یهو با یه نفر برخورد کردم.
کیسه از دستم افتاد.
ات: آخ!
خم شدم وسایلمو جمع کنم که صدای آشنایی شنیدم.
ویو تهیونگ
امروز همراه پدرم به فروشگاه اومده بودم.
پدرم در حالی که لیست خریدی که توی دستش بود رو نگاه میکرد، گفت:
پدر: تهیونگ، بیا بریم چندتا چیز برای مامانت بخریم. خودش گفته چندتا وسیله لازم داره.
ته: باشه.
همراهش بین قفسهها راه افتادم و مشغول خرید شدیم.
چند لحظه بعد، پدرم مشغول انتخاب یه وسیله بود که من کمی جلوتر رفتم.
همون موقع چشمم به دختری افتاد که از بین قفسهها رد میشد.
قبل از اینکه درست ببینمش، باهاش برخورد کردم.
کیسه از دستش افتاد.
ته: هنوزم حواست به جلوت نیست؟
همین که سرشو بالا آورد، آت رو دیدم.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
با اینکه نمیخواستم نشون بدم، دیدنش دوباره یه حس عجیب توی دلم انداخت.
آت با تعجب نگام کرد.
ات: تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟
ته: خرید.
آت هنوز داشت وسایلشو جمع میکرد که پدرم از پشت سرمون نزدیک شد.
همین که آت رو دید، چند لحظه نگاش کرد و با لبخند گفت:
پدر: اوه... تهیونگ، این دوستته؟ چه دختر خوشگلی!
با شنیدن حرفش سریع به طرفش برگشتم.
ته: بابا!
آت هم با خجالت و تعجب به پدرم نگاه کرد.
ات: سلام...
پدرم لبخند زد.
پدر: سلام دخترم، ببخشید. فقط گفتم چقدر خوشگلی.
آت لبخند کوچیکی زد.
ات: ممنونم.
پدرم با شیطنت نگاهی به من انداخت.
پدر: پس نگفته بودی همچین دوست خوشگلی داری.
ته: بابا، دوست من نیست!
آت با شنیدن حرفم ابروشو بالا انداخت.
ات: خب برو خریدتو بکن، چرا جلوی من سبز شدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ته: اتفاقاً منم میخواستم همینو بگم.
آت چشمهاشو چرخوند و وسایلشو برداشت.
ات: خیلی خب، خداحافظ.
خواست از کنارم رد بشه که صداش زدم.
ته: صبر کن.
ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
ات: چی؟
چیزی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و سمتش گرفتم.
ته: این افتاده بود.
برگشت و وسیله رو از دستم گرفت.
ات: ممنون.
ته: خواهش میکنم.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
نمیدونستم چرا، ولی دلم نمیخواست این سکوت تموم بشه.
ته: هنوز ازم ناراحتی؟
آت با اخم نگام کرد.
ات: مگه قرار نبود عذرخواهیتو قبول کنم؟
ته: قبول کردی... ولی هنوز از چشمات معلومه که ناراحتی.
آت چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
ات: شاید چون هنوز دلیل قانعکنندهای برای اینکه ازت ناراحت نباشم پیدا نکردم.
حرفش باعث شد لبخندم محو بشه.
ته: شاید حق با تو باشه.
آت انگار انتظار نداشت این حرفو بزنم، چند لحظه نگام کرد.
ات: تو... بالاخره یه بار قبول کردی اشتباه کردی؟
ته: زیاد ذوق نکن. فقط این یه بار بود.
آت با حرص چشمهاشو چرخوند.
ات: همون تهیونگ اعصابخردکن قبلی هستی.
یه لبخند کوچیک زدم.
ته: و تو همون آت لجباز قبلی.
آت بدون جواب از کنارم رد شد.
اما این بار، وقتی دور شد، برخلاف چیزی که به خودم میگفتم، نگاهم هنوز دنبالش بود.
پدرم که کنارم ایستاده بود، با یه لبخند مرموز نگام کرد.
پدر: خب...
برگشتم سمتش.
ته: چی؟
پدرم شونهای بالا انداخت.
پدر: هیچی... فقط گفتم چه دختر خوشگلی.
ته: بابا، شروع نکن.
پدرم خندید و دوباره به سمت قفسهها رفت.
اما من هنوز به سمتی که آت رفته بود نگاه میکردم...
و خودمم نمیفهمیدم چرا دیدنش اینقدر ذهنمو درگیر کرده بود.
ادامه دارد ......
۱۰ لایک
فقط همین یه کلمه برای من کافی بود.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
ته: پس هنوز یه شانس دارم...
چند لحظه دیگه همونجا ایستادم و به مسیری که آت رفته بود نگاه کردم.
برای اولین بار، دلم نمیخواست این فاصله بینمون باقی بمونه.
اما نمیدونستم اون «شاید» قراره شروع ماجرایی بشه که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم.
ویو آت
واییی چرا گفتم؟! شاید اصلاً چرا گفتم عذرخواهیت قبول؟! واییی دارم از دست اینا کصخل میشم خداااااااااا!
هرچی بیشتر به حرفی که صبح زده بودم فکر میکردم، بیشتر حرصم میگرفت.
با خودم گفتم:
ات: آخه آت، تو چرا اینقدر زود دلت نرم میشه؟! قرار بود باهاش سرد باشی!
سرمو تکون دادم و بیخیال فکر کردن شدم.
ناهارمو خوردم و بعدش گرفتم خوابیدم.
غروب که شد، از خواب بیدار شدم.
یه نگاه به ساعت انداختم و از جام بلند شدم.
ات: خب... برم خرید، حداقل یکم حواسم پرت میشه.
لباس پوشیدم، کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
وارد فروشگاه شدم و مشغول خرید شدم.
همینطور که داشتم از بین قفسهها رد میشدم، یهو با یه نفر برخورد کردم.
کیسه از دستم افتاد.
ات: آخ!
خم شدم وسایلمو جمع کنم که صدای آشنایی شنیدم.
ویو تهیونگ
امروز همراه پدرم به فروشگاه اومده بودم.
پدرم در حالی که لیست خریدی که توی دستش بود رو نگاه میکرد، گفت:
پدر: تهیونگ، بیا بریم چندتا چیز برای مامانت بخریم. خودش گفته چندتا وسیله لازم داره.
ته: باشه.
همراهش بین قفسهها راه افتادم و مشغول خرید شدیم.
چند لحظه بعد، پدرم مشغول انتخاب یه وسیله بود که من کمی جلوتر رفتم.
همون موقع چشمم به دختری افتاد که از بین قفسهها رد میشد.
قبل از اینکه درست ببینمش، باهاش برخورد کردم.
کیسه از دستش افتاد.
ته: هنوزم حواست به جلوت نیست؟
همین که سرشو بالا آورد، آت رو دیدم.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
با اینکه نمیخواستم نشون بدم، دیدنش دوباره یه حس عجیب توی دلم انداخت.
آت با تعجب نگام کرد.
ات: تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟
ته: خرید.
آت هنوز داشت وسایلشو جمع میکرد که پدرم از پشت سرمون نزدیک شد.
همین که آت رو دید، چند لحظه نگاش کرد و با لبخند گفت:
پدر: اوه... تهیونگ، این دوستته؟ چه دختر خوشگلی!
با شنیدن حرفش سریع به طرفش برگشتم.
ته: بابا!
آت هم با خجالت و تعجب به پدرم نگاه کرد.
ات: سلام...
پدرم لبخند زد.
پدر: سلام دخترم، ببخشید. فقط گفتم چقدر خوشگلی.
آت لبخند کوچیکی زد.
ات: ممنونم.
پدرم با شیطنت نگاهی به من انداخت.
پدر: پس نگفته بودی همچین دوست خوشگلی داری.
ته: بابا، دوست من نیست!
آت با شنیدن حرفم ابروشو بالا انداخت.
ات: خب برو خریدتو بکن، چرا جلوی من سبز شدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ته: اتفاقاً منم میخواستم همینو بگم.
آت چشمهاشو چرخوند و وسایلشو برداشت.
ات: خیلی خب، خداحافظ.
خواست از کنارم رد بشه که صداش زدم.
ته: صبر کن.
ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
ات: چی؟
چیزی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و سمتش گرفتم.
ته: این افتاده بود.
برگشت و وسیله رو از دستم گرفت.
ات: ممنون.
ته: خواهش میکنم.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
نمیدونستم چرا، ولی دلم نمیخواست این سکوت تموم بشه.
ته: هنوز ازم ناراحتی؟
آت با اخم نگام کرد.
ات: مگه قرار نبود عذرخواهیتو قبول کنم؟
ته: قبول کردی... ولی هنوز از چشمات معلومه که ناراحتی.
آت چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
ات: شاید چون هنوز دلیل قانعکنندهای برای اینکه ازت ناراحت نباشم پیدا نکردم.
حرفش باعث شد لبخندم محو بشه.
ته: شاید حق با تو باشه.
آت انگار انتظار نداشت این حرفو بزنم، چند لحظه نگام کرد.
ات: تو... بالاخره یه بار قبول کردی اشتباه کردی؟
ته: زیاد ذوق نکن. فقط این یه بار بود.
آت با حرص چشمهاشو چرخوند.
ات: همون تهیونگ اعصابخردکن قبلی هستی.
یه لبخند کوچیک زدم.
ته: و تو همون آت لجباز قبلی.
آت بدون جواب از کنارم رد شد.
اما این بار، وقتی دور شد، برخلاف چیزی که به خودم میگفتم، نگاهم هنوز دنبالش بود.
پدرم که کنارم ایستاده بود، با یه لبخند مرموز نگام کرد.
پدر: خب...
برگشتم سمتش.
ته: چی؟
پدرم شونهای بالا انداخت.
پدر: هیچی... فقط گفتم چه دختر خوشگلی.
ته: بابا، شروع نکن.
پدرم خندید و دوباره به سمت قفسهها رفت.
اما من هنوز به سمتی که آت رفته بود نگاه میکردم...
و خودمم نمیفهمیدم چرا دیدنش اینقدر ذهنمو درگیر کرده بود.
ادامه دارد ......
۱۰ لایک
- ۸۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط