" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁴⁰
پشتم نشسته بود و دستانش را دورم حلقه کرده بود.
میتوانستم خستگی را از روی رفتارش حس کنم.
سرش پایین بود و مشخص بود دارد فکر میکند.
اما به چه چیزی؟!
نمیدانم...
واقعا نمیدانم.
خمیازه ای بیصدا سر دادم و پشت گردنم را خاراندم.
خسته بودم.
خیلی خسته.
امروز روز سختی بود...خیلی سخت.
صبح را که در درمانگاه آغاز کردیم و شب را با یک شرط لعنتی.
دیشب آنقدر نگران جونگکوک بودم که نتوانستم به خوبی استراحت کنم.
اما برای جبران امشب را تخت میخوابم.
درگیر همین فکر ها بودم که صدایش را شنیدم.
صدایی که خستگی از آن میبارید و لحنش را هزار برابر بامزه تر کرده بود.
_ تهیونگا...
+ هوم؟!
_ میتونم یه سوال بپرسم؟!
+ بپرس.
_ بعد از اون شرط که اجرا کردم....
+ خب.
_ از من...
بدت اومد؟!
+ معلومه که نه!
چرا همچین فکری میکنی؟!
_ نمیدونم!
آخه بنظرم زیاده روی کردم.
+ فقط کاری رو انجام دادی که باید.
البته منم فکر نمیکردم زود قبول کنی!
راستشو بگو...چرا مخالفت نکردی؟!
این سوال را خیلی بیخودی پرسیدم.
انتظار نداشتم جواب دهد.
بیشتر میخواستم سرکارش بگذارم.
موفق هم شدم.
با کمی لکنت پاسخ داد...
_ خب...چیزه راستش...
جوابی نداشت.
شروع کرد به هزیان گفتن.
چند ثانیهای را با استرس گذراند.
آنجا بود که فهمیدم دارد اذیت میشود.
پس بیخیال شدم و گفتم...
+ آروم باش جونگکوکی!
دارم باهات شوخی میکنم.
با لحنی پر از اعتراض رو بهم توپید...
_ آخرش شوخی شوخی منو به کشتن میدی!
چرا اینکارو میکنی؟!
+ نمیدونم.
فقط دیدن تو وقتی استرس میگیری خیلی کیوته.
شاید برای همین بیخیال نمیشم.
حقیقت را گفتم.
وقتی استرس میگرفت یا به دنبال کلمهی مناسب میگشت هزار برابر کیوت تر میشد.
نمیتوانم باور کنم که این مرد بیش از ¹⁰ مدال توی بوکس دارد.
همین مردی که پشت سرم نشسته بود و با خجالتی ترین لحنش با من صحبت میکرد.
اما از این بابت خوشحال نبودم.
نمیتوانستم تحمل کنم که او از من خجالت میکشد.
باید حتما در این باره تصمیمی میگرفتم.
فقط میخواهم که با من راحت باشد.
میتوانستم گونه های سرخش را بعد از شنیدن حرفم تصور کنم.
این پسر مرا دیوانه میکرد.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁴⁰
پشتم نشسته بود و دستانش را دورم حلقه کرده بود.
میتوانستم خستگی را از روی رفتارش حس کنم.
سرش پایین بود و مشخص بود دارد فکر میکند.
اما به چه چیزی؟!
نمیدانم...
واقعا نمیدانم.
خمیازه ای بیصدا سر دادم و پشت گردنم را خاراندم.
خسته بودم.
خیلی خسته.
امروز روز سختی بود...خیلی سخت.
صبح را که در درمانگاه آغاز کردیم و شب را با یک شرط لعنتی.
دیشب آنقدر نگران جونگکوک بودم که نتوانستم به خوبی استراحت کنم.
اما برای جبران امشب را تخت میخوابم.
درگیر همین فکر ها بودم که صدایش را شنیدم.
صدایی که خستگی از آن میبارید و لحنش را هزار برابر بامزه تر کرده بود.
_ تهیونگا...
+ هوم؟!
_ میتونم یه سوال بپرسم؟!
+ بپرس.
_ بعد از اون شرط که اجرا کردم....
+ خب.
_ از من...
بدت اومد؟!
+ معلومه که نه!
چرا همچین فکری میکنی؟!
_ نمیدونم!
آخه بنظرم زیاده روی کردم.
+ فقط کاری رو انجام دادی که باید.
البته منم فکر نمیکردم زود قبول کنی!
راستشو بگو...چرا مخالفت نکردی؟!
این سوال را خیلی بیخودی پرسیدم.
انتظار نداشتم جواب دهد.
بیشتر میخواستم سرکارش بگذارم.
موفق هم شدم.
با کمی لکنت پاسخ داد...
_ خب...چیزه راستش...
جوابی نداشت.
شروع کرد به هزیان گفتن.
چند ثانیهای را با استرس گذراند.
آنجا بود که فهمیدم دارد اذیت میشود.
پس بیخیال شدم و گفتم...
+ آروم باش جونگکوکی!
دارم باهات شوخی میکنم.
با لحنی پر از اعتراض رو بهم توپید...
_ آخرش شوخی شوخی منو به کشتن میدی!
چرا اینکارو میکنی؟!
+ نمیدونم.
فقط دیدن تو وقتی استرس میگیری خیلی کیوته.
شاید برای همین بیخیال نمیشم.
حقیقت را گفتم.
وقتی استرس میگرفت یا به دنبال کلمهی مناسب میگشت هزار برابر کیوت تر میشد.
نمیتوانم باور کنم که این مرد بیش از ¹⁰ مدال توی بوکس دارد.
همین مردی که پشت سرم نشسته بود و با خجالتی ترین لحنش با من صحبت میکرد.
اما از این بابت خوشحال نبودم.
نمیتوانستم تحمل کنم که او از من خجالت میکشد.
باید حتما در این باره تصمیمی میگرفتم.
فقط میخواهم که با من راحت باشد.
میتوانستم گونه های سرخش را بعد از شنیدن حرفم تصور کنم.
این پسر مرا دیوانه میکرد.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۴۸۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط