پارت¹⁶ •sad rose•
پارت¹⁶ •sad rose•
جیمین: هیچی؟
تهی: اوهوم هیچی
جیمین: اگه اتفاقی افتاده، من همیشه هستم تا حرفای موچی کوچولو رو بشنوم...باشه؟!
تهی: جیمینااا من وقتی اومدم داخل تا کمکشون کنم دیدم جونگکوک به هانول اعتراف کرد که....که دوسش داره...ا...اون دیگه دوسم نداره...«بغض»
جیمین: خوشگلم چرا داری بخاطر اون مرواریدای قشنگتو هدر میدی و خودتو ناراحت میکنی؟
تهی: من اونو خیلی دوستش داشتم پس چرا رفت....«گریه»
جیمین: تهیونگ میدونه؟
تهی: نه اون اصلا نمیدوست که منو جونگکوک باهمیم اگه بفهمه دعوام میکنه...میشه بهش نگی «بغض»
جیمین: مطمئنی که دعوات میکنه؟
تهی: خب نه...
یهو در اتاق باز شد و قامت تهیونگ جلوی در ظاهر شد
تهیونگ: تهی خوشگم چرا گریه میکنی؟ هان؟ چیشده قشنگم؟ جاییت درد میکنه؟ کسی بهت چیزی گفته؟
وقتی دیدم تهیونگ اینطوری نگران تهی شده، مطمئن شدم وقتی تهی قضیه جونگکوک و خودش رو بگه قرار نیست دعواش کنه
پس کنار گوش تهی آروم گفتم
جیمین: مطمئن باش دعوات نمیکنه «آروم»
جیمین: من میرم پیش بچه ها
تهیونگ: برو
تهی: اوپا یه چیزی میگم قول میدی دعوام نکنی و عصبانی نشی؟
تهیونگ: بگو چیشده قشنگم؟
تهی: تهیونگ من.....با جونگکوک...دوست بودم یعنی.....اون دوست پسرم بود
تهیونگ: چی؟ «داد»
تهی: او...ن دوست پسرم بود حداقل یکساله...
تهیونگ: تو یکساله با اونی و من خبر ندارم؟
تهی: اوپا قول دادی عصبانی نشی...
تهیونگ:بگو، بقیش؟؟
جیمین: هیچی؟
تهی: اوهوم هیچی
جیمین: اگه اتفاقی افتاده، من همیشه هستم تا حرفای موچی کوچولو رو بشنوم...باشه؟!
تهی: جیمینااا من وقتی اومدم داخل تا کمکشون کنم دیدم جونگکوک به هانول اعتراف کرد که....که دوسش داره...ا...اون دیگه دوسم نداره...«بغض»
جیمین: خوشگلم چرا داری بخاطر اون مرواریدای قشنگتو هدر میدی و خودتو ناراحت میکنی؟
تهی: من اونو خیلی دوستش داشتم پس چرا رفت....«گریه»
جیمین: تهیونگ میدونه؟
تهی: نه اون اصلا نمیدوست که منو جونگکوک باهمیم اگه بفهمه دعوام میکنه...میشه بهش نگی «بغض»
جیمین: مطمئنی که دعوات میکنه؟
تهی: خب نه...
یهو در اتاق باز شد و قامت تهیونگ جلوی در ظاهر شد
تهیونگ: تهی خوشگم چرا گریه میکنی؟ هان؟ چیشده قشنگم؟ جاییت درد میکنه؟ کسی بهت چیزی گفته؟
وقتی دیدم تهیونگ اینطوری نگران تهی شده، مطمئن شدم وقتی تهی قضیه جونگکوک و خودش رو بگه قرار نیست دعواش کنه
پس کنار گوش تهی آروم گفتم
جیمین: مطمئن باش دعوات نمیکنه «آروم»
جیمین: من میرم پیش بچه ها
تهیونگ: برو
تهی: اوپا یه چیزی میگم قول میدی دعوام نکنی و عصبانی نشی؟
تهیونگ: بگو چیشده قشنگم؟
تهی: تهیونگ من.....با جونگکوک...دوست بودم یعنی.....اون دوست پسرم بود
تهیونگ: چی؟ «داد»
تهی: او...ن دوست پسرم بود حداقل یکساله...
تهیونگ: تو یکساله با اونی و من خبر ندارم؟
تهی: اوپا قول دادی عصبانی نشی...
تهیونگ:بگو، بقیش؟؟
- ۶۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط