پارت

پارت ۲۵
راوی: بقیه منتظر مانده اند تا لیسا بهوش بیاد که لیسا چشماش رو کم کم باز کرد و بیدار شد چند تا سرفه کرد و گفت: من کجام (بیحال)
جیمین: بیمارستان حالت خوبه؟(نگران)
لیسا: اره خوبم ولی دلم خیلی درد میکنه و تنها چیزی هم که یادمه اینه که تیر خوردم
کوک: نه یک بار چهار بار تیر خوردی
لیسا: چییییی؟ چهار تااااا؟
کوک: هیی آروم الان بخیه هات باز میشه حالا هم حرف نزن تا دردت نگیره
لیسا هم دیگه ساکت شد و بقیه هم رفتن بیرون تا لیسا استراحت کنه و لیسا هم خوابید
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶راوی: بعد از اینکه لیسا بیدار شد مرخص شده بود جیمین و...

پارت ۲۷کوک: وقتی ما برگشتیم ساعت ۱۲ شب بود وقتی لیسا رو دراز...

پارت ۲۴به دکتر گفت و دکتر هم بعد از یه معاینه اومد که نکات ر...

پارت ۲۳کوک از پرستار اجازه گرفت و رفت داخل و دیدن اینکه فرشت...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۰ (بلخرهههههه پارت ...

عاشقی و سختی

ات: سلام نامجوننامجون: سلام ات خوبی؟ مزاحم که نشدمات: نه نه....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط