part

part 46


بازم اون سرگیجه لعنتی اومده سراغم
حالم خیلی بده
یهو در اتاقم باز شد
حتا حال نداشتم سرمو بلند کنم که ببینم کیه
هر کسی که بود اومد و کنارم روی تخت نشست
البته که از حالت نفس کشیدن و بوی سیگاری که با ادکلنش که بوی خوب غیر قابل توصیف داشت قاطی شده بود توی ثانیه اول فهمیدم که جونگ کوکه
بعد از چند ثانیه با صدای دلنشینی آروم گفت

- میگم نیلا خوبی
+ نههه
- چی شد آخه
از تهیونگ به دل نگیری اون چرت و پرت زیاد میگه از طرفش من ازت عذرخواهی میکنم ببخشید
حالا بیا غذا بخور
+ جونگ کوکاااا
- بله
+ حالم خیلی بده
- چی شده چته
+ سرم
- سرت چی ؟
+ سرم داره منفجر میشه
- وایسا تا برم برات مسکن بیارم

توی فاصله ای که جونگ کوک از اتاقم رفت بیرون
درد سرم شدید تر شد
یه چیزی توی وجودم یه جوری بود
نکنه دارم میمیرم
همینجور توی فکر بودم که نفهمیدم چی شد بی هوش شدم

وقتی به هوش اومدم روی تخت بیمارستان بودم و دیدم که سرم بهم وصل کردن
هیچکس دورم نبود
همیشه از اینکه توی بیمارستان تنها باشم خوشم نمیومد
یه حس خیلی بدی داشتم
که سرو کله جونگ کوک پیدا شد
سرو و روش سرخ بود اونجا بود که مفهیدم یه چیزیم شده

+ جونگ کوکاا
چی شده من چرا اینجام من چمه سرطان دارم نه
دارم میمیرم من که میدونم
- یااا چی داری میگی
چیزیت نیست فقط یه مریضی جزئیه
+ مطمعنی فقط یه مریضی جزئیه
- بله چیزی نیست الکی گندش نکن با مراقبت خوب میشی

همینطور که جونگ کوک داشت زر می‌زد( عمت زر میزنه ) دکتر اومد
اول سرمم رو دراور و بعدشم دستش رو گذاشت روی سرم

+چیزی شده آقای دکتر
× خیر فقط اینکه
+ چی
× آخرین باری که رابطه جنسی داشتین کی بوده

با این حرفی که انگار روم آب سرد ریختن و ناخداگاه چشمم خورد به کوک داشتم از خجالت آب میشدم سرم رو پایین انداختم و جواب دادم

+ عاممم خب چطور
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق من واقعیه

فالوشه @soheilanazari84 84

part46 عشق پنهان《ویو ات》حالم اصلا خوب نمیشد هر دقیقه حالم بد...

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت 31 جونگ کوک : (لبخند‌میزنه) ...

برادر ناتنی بد 🎀²⁷+جونگ کوک اگه بهوش بیای هققق قول میدم هققق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط