تک پارتی
تک پارتی
#درخواستی
امروز 12 آگوست
شوگا بعد از سه هفته مأموریت داشت برمیگشت رفته بود آمریکا
تو همین فکرها بودم که زنگ خونه به صدا دراومد و ته هو (دخترمون) سریع رفت و درو باز کرد و قامت شوگا تو چارچوب در نمایان شد . ته هو با صدای پر از شوق و ذوق و چشمای کهکشانی دستاشو باز کرده بود و گفت :
٫:سلام باباییی ..
و منتظر بود شوگا بغلش کنه ولی اون بی تفاوت از بغلش رد شد و رفت تو خونه
سه هو (پسرمون) از روی مبل بلند شد و شوگا سریع اونو بغل کرد و بوسش کرد و قربون صدقش رفت داشتم به اونا نگاه میکردم که یه دفعه دیدم ته هو اومد به پام چسبید و و فین فین میکرد
خم شدم و گفتم:
+:دختر قشنگم چی شده؟
٫:مامان ...بابا منو دوست نداره؟ سه هو رو خیلی دوست داره ولی منو نه
+:نه مامان جون اینجوری نگو ...بابات جفتتون رو یه اندازه دوست داره
٫:اوهوم
یه دفعه دیدم سه هو بدو بدو اومد سمتم و سوغاتی ای که شوگا بهش رو داده داشت نشون ته هو میداد
/:ته هو ماشینم قشنگه؟
٫:اره داداشی خیلی قشنگه
دلم شکست که شوگا آنقدر هوای سه هو رو داره ولی ته هو اصلا براش مهم نیست حتی براش سوغاتی هم نیاورد
ته هو داشت لبخند میزد و برای داداشش خوشحال بود ولی پشت اون لبخند غم خیلی زیادی بود . مگه ته هو چند سالشه یه دختر شش ساله این غم برای قلبش زیاده..شوگا پسر خیلی دوست داره
پسرمون شبیه منه ولی دخترمون شبیه شوگاعه دخترمون بچه ی اوله وقتی به دنیا اومد شوگا از اینکه دختره ناراحت شد
برای همین سه هو رو بیشتر دوست داره ولی من هر دوتا بچمو به یه اندازه دوست دارم و مثل شوگا ببینشون تبعیض قائل نمیشم.
شوگا از اتاقش برای خوردن ناهار بیرون اومد
ته هو همینجوری با چشمای براق از اشک و ستاره ای داشت بهش نگاه میکرد معلوم بود منتظره که باباش بهش بگه دختر قشنگم بیا بغلم بابا ببین برات عروسک خرس صورتی خریدم ولی دریغ از یک نگاه از شوگا
داشتم وسایل ناهار رو رو میز میزاشتم که شوگا اومد و بغلم کرد و قربون صدقم رفت بهش گفتم:
+: شوگا اینجوری نکن با ته هو.. منتظرته چرا براش چیزی نیاوردی؟
_:ول کن ا.ت خستم
+:همش همینو میگی وقتی اومد پیشوازت بی اهمیت بهش رفتی سمت سه هو .. اومد پیشم داشت گریه میکرد
_:بعدا راجبش حرف میزنیم
+:هعییی
وقتی داشتیم ناهار میخوردیم ته هو اصلا لب به غذاش نزد و سه هو داشت خاطرات مدرسه شو برای شوگا میگفت و شوگا به خاطر نمره و این چیزا بهش افتخار میکرد
ته هو زود تر از سر میز بلند شد و رفت تو اتاقش
بعد از ناهار رفتم تو اتاق و داشتم با شوگا بحث میکردم
+:یه ذره هم که شده به ته هو اهمیت بده اونم بچته
_:ا.ت بس کن حوصله ندارم الان
+:یعنی چی همش حوصله نداری دیگه دارم ازت متنفر میشم پس اون زندگی رویایی با بچه های شاد این بوددد هاا_ـ
با سوزش روی صورتش حرفش نصفه موند
شوگا الان زده بودش؟
+:دیگه اسم منم نمیاری .. ازت متنفرم
_:ا.. ا.ت معذرت میخوام به خدا دست خودم نبود
ا.ت با گریه سمت اتاق ته هو رفت و دید که روی تخت خوابیده رفت سمتش و دستشو گرفت دید دستش سرده
+:ت..ته هو مامان جان بیدار شو
ولی دریغ از یک صدا
دست لرزونشو سمت نبض گردن ته هو برد و دید هیچی حس نمیکنه بلند جیغ کشید
+:ته هووووو.... مامان جان دورت بگردم چشماتو باز کن زندگیمم.(جیغ و گریه)
/:م..مامان ...ته هو چیشده (گریه).
_:ا.ت آروم باش الان میرم بیمارستان ...
ویو بیمارستان
ا.ت و شوگا و سه هو روی صندلی نشسته بودن تا دکتر بیاد
&:والد ته هو کیه؟
+:م..منم چی شده
&:دخترتون به دلیل غم زیادی که احساس کرده چند تا از رگای قلبش پاره شده و تو خواب ایست قلبی کرده ...متاسفم ولی کاری از دست ما بر نیومد غم آخرتون باشه
+:نهههه..دختر من هنوز زندست..نبریدش اون پارچه یا کثیفو از روش بردارید...مامان جان دورت بگردم دختر قشنگم بیدار شو ...(گریه)
+:همش تقصیر توعه مرتیکه ی عوضی.. ازت متنفرم بچم به خاطر. تو پرپر شد
/:مامان یعنی دیگه آبجی پشیمون نیست(گریه)
_:همش تقصیر منه .. منو ببخش ا.ت ببخشید
بعد از مرگ ته هو رابطه ی ا.ت و شوگا سرد تر شد ولی کاری نمیکردن که سه هو عقده ای بزرگ بشه. بعد از چهار سال که سه هو شد 9 سالش ا.ت یه بار دیگه حامله شد تو این مدت چهار سال با غم ته هو کنار اومده بودن و ا.ت سعی میکرد کنار بیاد و زندگی کنه حتی شده به خاطر سه هو ..بچه ای که بعد از ته هو به دنیا اومد دختر بود و اسمشو گذاشتن ته هون و ایندفعه شوگا سعی کرد با دخترشون عین سه هو رفتار کنه که اتفاق دفعه قبلی تکرار نشه ...
پایان
#درخواستی
امروز 12 آگوست
شوگا بعد از سه هفته مأموریت داشت برمیگشت رفته بود آمریکا
تو همین فکرها بودم که زنگ خونه به صدا دراومد و ته هو (دخترمون) سریع رفت و درو باز کرد و قامت شوگا تو چارچوب در نمایان شد . ته هو با صدای پر از شوق و ذوق و چشمای کهکشانی دستاشو باز کرده بود و گفت :
٫:سلام باباییی ..
و منتظر بود شوگا بغلش کنه ولی اون بی تفاوت از بغلش رد شد و رفت تو خونه
سه هو (پسرمون) از روی مبل بلند شد و شوگا سریع اونو بغل کرد و بوسش کرد و قربون صدقش رفت داشتم به اونا نگاه میکردم که یه دفعه دیدم ته هو اومد به پام چسبید و و فین فین میکرد
خم شدم و گفتم:
+:دختر قشنگم چی شده؟
٫:مامان ...بابا منو دوست نداره؟ سه هو رو خیلی دوست داره ولی منو نه
+:نه مامان جون اینجوری نگو ...بابات جفتتون رو یه اندازه دوست داره
٫:اوهوم
یه دفعه دیدم سه هو بدو بدو اومد سمتم و سوغاتی ای که شوگا بهش رو داده داشت نشون ته هو میداد
/:ته هو ماشینم قشنگه؟
٫:اره داداشی خیلی قشنگه
دلم شکست که شوگا آنقدر هوای سه هو رو داره ولی ته هو اصلا براش مهم نیست حتی براش سوغاتی هم نیاورد
ته هو داشت لبخند میزد و برای داداشش خوشحال بود ولی پشت اون لبخند غم خیلی زیادی بود . مگه ته هو چند سالشه یه دختر شش ساله این غم برای قلبش زیاده..شوگا پسر خیلی دوست داره
پسرمون شبیه منه ولی دخترمون شبیه شوگاعه دخترمون بچه ی اوله وقتی به دنیا اومد شوگا از اینکه دختره ناراحت شد
برای همین سه هو رو بیشتر دوست داره ولی من هر دوتا بچمو به یه اندازه دوست دارم و مثل شوگا ببینشون تبعیض قائل نمیشم.
شوگا از اتاقش برای خوردن ناهار بیرون اومد
ته هو همینجوری با چشمای براق از اشک و ستاره ای داشت بهش نگاه میکرد معلوم بود منتظره که باباش بهش بگه دختر قشنگم بیا بغلم بابا ببین برات عروسک خرس صورتی خریدم ولی دریغ از یک نگاه از شوگا
داشتم وسایل ناهار رو رو میز میزاشتم که شوگا اومد و بغلم کرد و قربون صدقم رفت بهش گفتم:
+: شوگا اینجوری نکن با ته هو.. منتظرته چرا براش چیزی نیاوردی؟
_:ول کن ا.ت خستم
+:همش همینو میگی وقتی اومد پیشوازت بی اهمیت بهش رفتی سمت سه هو .. اومد پیشم داشت گریه میکرد
_:بعدا راجبش حرف میزنیم
+:هعییی
وقتی داشتیم ناهار میخوردیم ته هو اصلا لب به غذاش نزد و سه هو داشت خاطرات مدرسه شو برای شوگا میگفت و شوگا به خاطر نمره و این چیزا بهش افتخار میکرد
ته هو زود تر از سر میز بلند شد و رفت تو اتاقش
بعد از ناهار رفتم تو اتاق و داشتم با شوگا بحث میکردم
+:یه ذره هم که شده به ته هو اهمیت بده اونم بچته
_:ا.ت بس کن حوصله ندارم الان
+:یعنی چی همش حوصله نداری دیگه دارم ازت متنفر میشم پس اون زندگی رویایی با بچه های شاد این بوددد هاا_ـ
با سوزش روی صورتش حرفش نصفه موند
شوگا الان زده بودش؟
+:دیگه اسم منم نمیاری .. ازت متنفرم
_:ا.. ا.ت معذرت میخوام به خدا دست خودم نبود
ا.ت با گریه سمت اتاق ته هو رفت و دید که روی تخت خوابیده رفت سمتش و دستشو گرفت دید دستش سرده
+:ت..ته هو مامان جان بیدار شو
ولی دریغ از یک صدا
دست لرزونشو سمت نبض گردن ته هو برد و دید هیچی حس نمیکنه بلند جیغ کشید
+:ته هووووو.... مامان جان دورت بگردم چشماتو باز کن زندگیمم.(جیغ و گریه)
/:م..مامان ...ته هو چیشده (گریه).
_:ا.ت آروم باش الان میرم بیمارستان ...
ویو بیمارستان
ا.ت و شوگا و سه هو روی صندلی نشسته بودن تا دکتر بیاد
&:والد ته هو کیه؟
+:م..منم چی شده
&:دخترتون به دلیل غم زیادی که احساس کرده چند تا از رگای قلبش پاره شده و تو خواب ایست قلبی کرده ...متاسفم ولی کاری از دست ما بر نیومد غم آخرتون باشه
+:نهههه..دختر من هنوز زندست..نبریدش اون پارچه یا کثیفو از روش بردارید...مامان جان دورت بگردم دختر قشنگم بیدار شو ...(گریه)
+:همش تقصیر توعه مرتیکه ی عوضی.. ازت متنفرم بچم به خاطر. تو پرپر شد
/:مامان یعنی دیگه آبجی پشیمون نیست(گریه)
_:همش تقصیر منه .. منو ببخش ا.ت ببخشید
بعد از مرگ ته هو رابطه ی ا.ت و شوگا سرد تر شد ولی کاری نمیکردن که سه هو عقده ای بزرگ بشه. بعد از چهار سال که سه هو شد 9 سالش ا.ت یه بار دیگه حامله شد تو این مدت چهار سال با غم ته هو کنار اومده بودن و ا.ت سعی میکرد کنار بیاد و زندگی کنه حتی شده به خاطر سه هو ..بچه ای که بعد از ته هو به دنیا اومد دختر بود و اسمشو گذاشتن ته هون و ایندفعه شوگا سعی کرد با دخترشون عین سه هو رفتار کنه که اتفاق دفعه قبلی تکرار نشه ...
پایان
- ۸.۴k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط