همه چون باد دراین بادیه سرگردانیم

همه چون باد دراین بادیه سرگردانیم
با صبا همنفس و بی سرو بی سامانیم
تا دراین دشت گلی روید و بویی بدمد
دل پریشان و سر آشفته پی بارانیم
مثل آلاله که از عشق به دل دارد داغ
ما هم از آتش داغ دل خود سوزانیم
همه شوق من اینست که همراه توایم
ورنه ما بیخبر از مقصد و از پایانیم
جام بردار و شبی مست بیا باز که ما
فارغ از وسوسه حور و غم ایمانیم
دیدگاه ها (۵)

خواب دیدم آمدی، حس عجیبی داشتمحال و احوال پریشان و غریبی دا‌...

.بغض را هی بخوری، خانه خرابت بکندنقشه اي باشی و او نقش بر آب...

لابه لای خوابِ خود، کابوس می بینم فقطزندگی را غرق در افسوس م...

امشب از خاطره های تو فرو میریزمبغض خود را به سراشیبِ گلو میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط